تاریخ انتشار:۲۲ آبان ۱۳۹۵ در ۲:۰۱ ب.ظ
Print This Post
شعر طنز؛

گزارش فردوسی از نبرد داریوش مهرجویی و محسن چاووشی

به نام خداوند رنگین کمان
خدای نماینده های جوان

خداوند بازیگر و سینما
به این دو شود ملتی رهنما

خداوند ساز و خداوند چَنگ
خداوند خواننده های زرنگ

شنیدم که در بین اهل هنر
همان پهلوانان باهوش و فرّ

میان دو تن جنگ خونین گرفت
که خاکش سر و روی پروین گرفت

به یک سویِ آن پهلوان مهرجو
یَل عینکی، پیر خوش گفت و گو

همان صاحب گاو؛ بانو؛ پری
بمانی؛ گلابی؛ شبح؛ سنتوری

دگر چاوشی آن یل خوش صدا
دلیر جوان شاه بی ادعّا

به صبحی مَلس پهلوان مهرجو
بزد ریش خود؛ کرد کُت را اُتو

بپوشید کت مثل خفتان به تن
به اسبش علف داد و شُستش بدن

درون سرش فکر سنتور بود
دل و جانش از تیرگی دور بود

برفتش در خانه ی چاوشی
به صد فکر خوب و نَوَد دل خوشی

به او گفت، ای چاوشی جوان
بیا و در این فیلم بازم بخوان

به زودی بسازیم سنتور را
که هستی تو با آن قشنگ آشنا

تو با آن شدی یار محبوب خلق
شدی بهترین در اهالی حَلق

چو بشنید محسن تعجب زده
به او گفت: ای وو چه گفتی؟ بله؟

مرا کرده معروف سنتور تو ؟
دو صد خنده بر قلب کیفور تو

تو که حق من را ندادی درست
به حق کرده من را دروغت درست

که نام من از قبل مشهور بود
صدایم به هر پهلوان زور بود

چنین گفت و ناگاه با پشت دست
بزد عینک مهرجو را شکست

به او گفت آن پیر با آه سرد
شکستی دلم را تو ای یکّه مرد

که تو حرمت موی مشکی من
شکستی و کردی لِهم چون چمن

چنین گفت و افسار اسبش گرفت
و غمگین و گریان به منزل برفت

تو ای آدم پاک و خوش خلق و خو
بده حق مردم مشو مهرجو

محمدیاسین اسدی




دیدگاه خود را بیان کنید : قبل از ارسال دیدگاه روی دکمه من ربات نیستم کلیک کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*
*