طنزپردازی شیرازی که دارو می‌سازد و برعکس!

حکیم در فن بداهه‌سازی ماهر است و اسما خفیه او در جراید مختلف از جمله «توفیق» علیه‌الرحمه و «خورجین» و «خبر» و… «همشهری حافظ»، «اکبر زاوش» و قس علی‌هذاست.

طاهره طهرانی: برای معرفی علی‌اکبر پورکاوه، طنزپردازی که دارو هم می‌سازد (یا داروسازی که طنز هم می‌پردازد) متنی گویاتر از این نوشته پرویز خالقی شاعر شیرازی نیست که بعد از بیان خاطره‌ای از رجوع به دارالشفای این حکیم علیم می‌نویسد:

«اینک به پاس مصاحبت ایام و مجاورت و محاورت مدام به سطوری کوتاه، شرح احوال او به دفتر روزگار می‌نگارم:

ولادت حکیم علیم علی‌اکبر پورکاوه مشتهر به «کاوه» به سال مبارکه هجری شمسی ۱۳۲۵ است. پس از طی تحصیلات نخستین و واپسین برای تأمین معاش به تلاش پرداخت و در بسیاری از دارالشفاهای شیراز به کار شریف و پیچ در پیچ نسخه پیچی پرداخت و با سرمایه تجربت در سنه ۱۳۵۳ در میدانگاهی جوار آرامگاه رند بزرگوار شیراز خواجه حافظ به تأسیس دارالشفای پاسارگاد همت گماشت و از همان سال‌ها به فراگیری علوم ادبی و حکمی رغبت یافت و در محضر استادانی شریف چون حضرت امیرالشعرا آقا سید علی مزارعی و فقید سعید میرزا ناصر اجتهادی و جناب اشرف شکوه‌الدین محلاتی و النهایه حسین آقای عباس‌پور و این بنده عبد حقیر فقیر به کسب حقایق و درک دقایق هنر ظریف شعر و لطایف و ظرایف آن پرداخت. در آغاز طنز را چندان به جد نمی‌گرفت، ولی هم اکنون ضمن اشتغال به کار باقی اوقات را نیمی به مطالعه و مداقه و نیمی را به مسامحه و مباطله در صفی از صفوف برای تأمین قوت لایموت می‌گذراند و القصه ساعاتی را به طنز می‌پردازد و به عبارتی دیگر با «طنازی» کار خلایق را به بازی می‌گیرد و آثارش نه تنها دست به دست بلکه لب‌به‌لب و سینه‌به‌سینه به فراسوی شهر و دیار و اکناف و اطراف بلاد می‌رود.

به گزارش مهرف محضر حضرت آن جناب محفل همه صاحبان ذوق و شوق است و محل دیدار یاران سخن سنج حکیم در فن بداهه‌سازی ماهر است و اسما خفیه او در جراید مختلف از جمله «توفیق» علیه‌الرحمه و «خورجین» و «خبر» و… «همشهری حافظ»، «اکبر زاوش» و قس علی‌هذاست.»

دو شعر طنز از این دکتر شیرازی در ادامه می‌آید. نخست شعری با عنوان کوپنی است که در اسفند ماه سال ۱۳۶۸ در شماره ۵۱ مجله خورجین چاپ شده است:

در کشور ما آب روان هم کوپنی شد

روزی خبر آرند که نان هم کوپنی شد!

قند و شکر و تاید، اگر سهمیه‌بندی است،

دیدیم که بنزین ژیان هم کوپنی شد

از روژِلب و سرمه و سرخاب و سفیداب،

تا وسمه ابروی بتان هم کوپنی شد!

گفتم که خبردار کنم کله پزان را

پاچه کوپنی، مغز و زبان هم کوپنی شد!

این قصه شنیدم که شبی محتضری گفت:

امروزه دگر دادن جان هم کوپنی شد!

گر مرده ما بی‌کفن اینجاست، عجب نیست

چلوار کفن بود که آن هم کوپنی شد!

ترسم به قیامت ملک آواز برآرد:

دوزخ کوپنی باغ جنان هم کوپنی شد!

شعر بعدی نامش تخم‌مرغ است، و در شماره ۵۴ مجله خورجین در خرداد سال ۱۳۶۹ منتشر شده است:

روز و شب بنشسته‌ام من در عزای تخم‌مرغ،

اشک افشانم ز مژگان در رثای تخم‌مرغ

ایستادم در صف و تخمی مرا حاصل نشد

می‌برم دست دعا پیش خدای تخم‌مرغ!

در عزای تخم هر جا ماتمی بر پا بود

در حقیقت مانده خلقی در عزای تخم‌مرغ

گر شبی در خواب بینم مرغ را فرهادوار

جان شیرین را فدا سازم به پای تخم‌مرغ

همچو آرش گر به دست من کمانی می‌رسید

تیر آخر را می‌افکندم برای تخم‌مرغ

ارسلانی گر شود پیدا در این قحط الرجال،

می روند اندر پی فرخ لقایِ تخم‌مرغ

تخم‌مرغ رنگ کرده گر نباشد روز عید،

دنبلان را رنگ باید کرد، جای تخم‌مرغ!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × 3 =

دکمه بازگشت به بالا