بوسه آخر بر پیشانی؛ لبخند یلدا روی صورتِ سوخته

قاتلانِ بیرحم، موتورش را آتش زدند، از پشت سر با جسم سخت به سرش کوبیدند و بعد پیکر بیجانش را سوزاندند.
به گزارش تسنیم، مرضیه کیان در روایت عاشقانهی همسر شهید مجتبی باغدار – مردی که پیکرش سوخت اما عشقش نه- نوشت:
پانزده روز گذشته است. پانزده روز از آن سهشنبهی تلخ، بیست و سوم دیماه، که در معراج شهدا برای آخرین بار او را دید. اما برای همسرش، زمان در همان لحظه متوقف شده. ورمِ سنگینِ پشتِ پلکهایش گواهی میدهد که در این دو هفته، اشک حتی برای لحظهای امانش نداده است. او هنوز در بهت است؛ در بهتِ رفتنِ مردی که تمام دنیایش بود.
هفده، هجده سال زندگی مشترک کم نیست برای شناختن یک آدم. زن حالا هرچه در صندوقچهی خاطراتش میگردد، هرچه روزهای گذشته را زیر و رو میکند تا شاید یک دلخوری کوچک، یک اخم، یک صدای بلند پیدا کند تا بلکه دلش کمی آرام بگیرد و دل کندن راحتتر شود، چیزی پیدا نمیکند. هیچ. مجتبی زلال بود. در تمام این سالها حتی یکبار دل همسرش را نشکست.
آنها فقط زن و شوهر نبودند؛ رفیق بودند، عاشق بودند. هر روز صبح، سجادهها کنار هم پهن میشد و زن به شوهر اقتدا میکرد. این آیینِ عشقِ آنها بود. در طول روز، لحظهای ارتباطشان قطع نمیشد؛ پیام، تماس، و تلاشی شیرین برای اینکه ساعت کاریشان را طوری تنظیم کنند که همزمان کلید در قفلِ در خانه بچرخانند و با هم وارد بهشتِ کوچکشان شوند.
مجتبی زمینی نبود. همسرش این را خوب میدانست. او وقفِ مردم بود. همکارانش میدانستند اگر قرار است کسی ناعادلانه اخراج شود، اگر حقوق کسی عقب افتاده، مجتبی است که سینه سپر میکند. کارهایی میکرد که وظیفهاش نبود. همسرش گاهی میگفت: «مجتبی! یکبار هم برای خودت کاری کن.» و او با همان لبخند همیشگی جواب میداد: «خدا خودش به وقتش جواب میده.»
اما عشقِ مجتبی دو بخش داشت. بخشی در خانه، نثار همسر و دو پسرش، و بخشی آسمانی که بر همه چیز میچربید. عکسِ دو پسرش، «حسین» 15 ساله و «حمیدرضا» 12 ساله، همیشه در کیف پولش بود؛ کیفی که بعد از شهادت در وسایلش پیدا شد. نامگذاری بچهها هم قصهی خودش را داشت. برای اولی گفته بود: «عشق فقط یک کلام، حسین» و حسین را در سوم شعبان خدا به آنها داد. دومی را هم روز تولد امام رضا (ع) هدیه گرفتند و شد حمیدرضا.
با اینهمه دلبستگی، دلش جای دیگری گیر بود. زمان جنگ با داعش، بیتابِ رفتن به سوریه بود. همسرش آن روزها راضی نشد و مجتبی ماند، اما همیشه میگفت: «شرمنده حضرت زینبم که نرفتم.» اخبار غزه که پخش میشد، شانههای مردانهاش از گریه میلرزید. منتظر یک اشاره بود. میگفت: «کافیه آقا اشاره کنه تا دنیا ببینه ما چه میکنیم. »
***
آن جمعهی آخر… آن جمعهی عجیب. تازه خانه را عوض کرده بودند. مجتبی از صبح که بیدار شد، آرام و قرار نداشت. تمام کارهای ماندهی خانه را انجام داد. یکجوری سبک بود، انگار داشت بار سفر میبست. موقع رفتن، کاری کرد که دلِ زن هُرّی ریخت. آمد جلو و پیشانی همسرش را بوسید. قدیمیها میگویند اگر رزمندهای وقت رفتن پیشانی همسرش را ببوسد، یعنی رضایت گرفته است. مجتبی رضایتش را گرفت و رفت.
حالا زن نشسته است روبروی گوشی موبایلش. عکس پسزمینه، تصویر شب یلداست. همین دو ماه پیش. دو نفره، خندان، شاداب. چقدر زندگی در آن عکس جریان دارد. نگاهش را از گوشی میگیرد و تصویرِ روز وداع در معراج جلوی چشمانش نقش میبندد. چه تضادِ وحشتناکی!
قاتلانِ بیرحم، آنهایی که بویی از انسانیت نبرده بودند، فقط به کشتن راضی نشدند. اول موتورش را آتش زدند. بعد از پشت سر، ناجوانمردانه با جسم سخت به سرش کوبیدند. و بعد… پیکر بیجانش را سوزاندند.
زن در معراج، دنبالِ همان صورتِ خندانِ شب یلدا میگشت، اما با صورتی مواجه شد که جای ضربات چاقو لبهایش را پاره کرده بود و آتش، چهرهاش را سوزانده بود.
***
همسر شهید، با چشمان ورمکرده و دلی که هنوز در آن جمعهی آخر جا مانده، زیر لب زمزمه میکند: «مجتبی جان! دنبال گلایه گشتم، نبود. تو همان شعری هستی که همیشه میخواندم: ای سر و پا همه خوبی، به خدا سپارمت…»
این زن حالا باید هم پدری کند و هم مادری، برای حسینی که بوی کربلا میدهد و حمیدرضایی که بوی مشهد؛ یادگارهای مردی که در آتش سوخت تا امنیت خانه نسوزد.




