حالوهوایی که فقط در حسینیه امام خمینی(ره) تجربهاش میکنید

سایه جنگ چتر شده روی سر مملکت، با تمام اما و اگرهایش، در حسینیه امام خمینی(ره) اما حالوهوای دیگری جاری است.
خبرگزاری تسنیم؛ یک نویسنده، خبرنگار یا روایتگر، پیش از آنکه بخواهد داستانی را روایتی کند، توی ذهنش میگردد دنبال گُل آن روایت، تا قصه را از همانجا سر بیندازد و نقش به نقش و رج به رج آن را ببافد و بالا بیاورد.
و من از وقتی پایم را از حسینیه بیرون گذاشتم، دارم فکر میکنم که؛ گل روایت دوازدهم بهمن حسینیه امام خمینی(ره) کدام قسمت بود؟ اصلاً قصه از کجا باید روایت بشود؟
از ظهر روز شنبه که با فاطمه و سهیلا و زینب و پریسا توی تحریریه شور گرفته بودیم که احتمالاً فردا آخرین روز است و باید امشب وصیتنامههایمان را بنویسیم و دغدغه سهیلا فقط این بود که اگر قرار به شهیدشدن باشد، دلش میخواهد دخترکش رمیصا هم کنارش باشد، تا شوخیها و سرخوشیهای پیش از شهادت و استرسهای زبانملال وقوع یک…
یا فقط خود حسینیه؛ تمام لحظاتش و حکایت تمام آن مردمی که پرشور و بیپروا یکی یکی یا گروه گروه از گِیتها رد میشدند و با گذر از هر گیت، برق چشمانشان بیشتر میشد و لبهایشان شکفتهتر…
قصه را از هر کدام از اینها که سر بیندازی، بافتهات پیش میرود و چشمنواز خواهد شد.
قلاب ذهن من اما یک جا بدجور گیر کرده است! توی آخرین لحظه؛ آخرین لحظه سخنرانی؛ همان لحظه که آخرین جمله آقای سید علی خامنهای به پایان رسید و یک لبخند روی لبهایش نشست، که شبیه هیچ لبخندی نبود؛ عمیق بود؛ پر از حرف؛ پر از معنا…، هرچه فکر میکنم میبینم که گل روایت حسینیه دوازدهم بهمن 1404 همان لبخند بود؛ همان لبخند بعد از آن آخرین جمله، پیش از آنکه بگوید: «والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته».
آمریکاییها بدانند و همه دنیا هم…
«آمریکاییها بدانند که اگر ایندفعه جنگ راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود.»، جملهاش که به پایان رسید، صورتش مثل گل شکفت و یک لبخند عمیق و پر از معنا روی لبهایش نشست.
داشتم با دقت نگاهش میکردم، گوشهایم تیز شده بود و چشمهایم دوخته به صورتش…
اگر بخواهی اینطور چشم بدوزی و گوش تیز کنی تا ضبط یک واو از حرفهایش و یک حالت از حالات چهرهاش را از دست ندهی، باید بهجای طبقه اول حسینیه که همه برایش سر و دست میشکنند، خودت را به طبقه دوم که کممشتریتر است برسانی.
آنجا میتوانی راحت بنشینی و به صفحه بزرگ مانیتور روبهرویت خیره شوی و دور از همهمهٔ جمعیت و نگاه تیز دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری که مدام روی جمعیت رژه میرود، چشم و گوش و دلت را به آقا بدهی؛ به امامی که نبض دنیا با طنین کلامش بالا و پایین میرود و نفس کشیدن در هوایش آرزوی خیلیهاست، و تو میدانی چندقدمیاش نشستهای و در هوایی نفس میکشی که نفس میکشد.
و منی که واو به واو و نفس به نفس نگاهش میکردم، تا رسید به آن آخرین لحظه؛ آخرین جمله: «…این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود»…، و تشویق و کف و سوت و «حیدرحیدرهایی» که ستونهای مزین به پرچم سبز و سرخ حسینیه را لرزاند.
و لبخند روی لبهایش نشست، پهنای صورتش خندید، خندهای پرملاحت که هزار و یک حرف توی آن نشسته بود و من تا همین حالا دارم روی تکتکشان فکر میکنم،
یکیش اینکه شاید آمده بود تا یکبار دیگر به امتش بگوید؛ “خیالتان راحت، ترسی به دل را ندهید، دشمن حقیرتر از آن است که ادعا و هارتوپورت میکند، که اگر نقشه میکشد، ما هم بلدیم نقشههایش را نقش بر آب کنیم، که اگر عربده میکشد، میتوانیم سر جا بنشانیمش، و اگر دنبال زیادهخواهی است، اشتباه آمده و راه به خطا رفته است”.
و وقتی دید امتش همچون خودش رجزخوان است و روی جملات عزتمندانهاش، با دست و تشویق و لبخند و شعار، مهر تأیید میزند، خاطرش آسوده شد، خاطرش آسوده شد که بهحق روی مردمش حساب باز کرده است، خاطرش آسوده شد که با چنین مردمی میشود هر زیادهخواه و زورگو و کافری را نه یکبار که هزار بار سرجایش نشاند، خاطرش آسوده شد که میشود با چنین امتی از بیابان و خارهای مغیلانش بهشوق کعبه گذشت؛ به قله رسید؛ به اوج؛ به پیروزی… .
15سالههای عاقل و فرزانه
مردم دسته دسته از حسینیه خارج میشدند، حالا روی برق چشمان و لبخند لبهاشان، یک حال خیلی خوب هم نشسته بود، حالِ آن دسته از دختران دهههشتادی که هنگام ورود به حسینیه همصحبتشان شده بودیم، تماشایی بود، حدود 20نفری میشدند، حدیث 15ساله بود؛ متولد 89، مثل آدمبزرگهای پخته و مؤمنی که به یقین رسیدهاند، صحبت میکرد، در پاسخ به اینکه؛ “چهحسی داری و اگر آقا امروز به حسینیه نیاید، چهحسی خواهی داشت؟”، گفت؛ «حالم خیلی خوب است. باورم نمیشود که اینجا هستم. آقا بیاید، عالی میشود، نیاید هم، باز خدا را شکر…، هرچه خدا بخواهد و هرچه صلاح باشد، همان خوب است.»، ادبیات و حالوهوای همه آن دخترهای 15/16ساله همین بود و تو حیران میشدی که چه ایمان و باوری توی چشمهایشان موج میزند!… جوانی نکرده، پیر شدهاند؛ عاقل و فرزانه و مؤمن، آنقدر که بسیاری را پشتسر جا گذاشتهاند… .
ملتی که تهدید برایشان شوخی است
صبح وقتی وارد حسینیه میشدیم، یک مسئله بدجور درگیرم کرده بود؛ اینکه این مردم با چه دلوجرئتی امروز بهسمت حسینیه در حرکتند، دل و جرئت که چه عرض کنم! با چه شور و شوقی؟!…، و مگر نه اینکه سایه جنگ چند هفتهای است روی سرمان میچرخد و مگر نه اینکه یکی از سخنان پرتکرار آمریکا و صهیون، هدفگیری بیت رهبری و امام این امت است؟!… .
حالوهوای این مردم اما بهگونهای است که انگار نه چیزی شنیدهاند و نه مثل ما خبرنگارها سرشان پر از اخبار جنگ است!
میخندیدند، ذوق میزدند، آرام بودند و پرآرامش، انگار که توی بازار قدم میزنند، یا لب ساحل، یا اصلاً توی کشوری آنسوی آبها و دریاها؛ در قطب جنوب یا شمال…
طاقت نیاوردم، هر جا گِیتی بود و تجمعی و فرصتی برای درنگ، حیرتم را به زبان میآوردم؛ «فکر نکردید همین امروز شاید تهدیدات دشمنان عملی بشود و اینجا را بزنند و شما…»، و پاسخشان آب سردی بود روی آتش ذهن درگیرم؛ «چرا فکر کردیم، خب شهید میشویم دیگر، چهبهتر از این…». یعنی نمیترسید؟… نه!… هرچه خدا بخواهد، همان میشود. شهید هم بشویم که چه بهتر…
حالا که مراسم حسینیه و سخنرانی رهبر به پایان رسیده، دوباره همان مردم را خوب تماشا میکنم…، برمیگردند، پذیرایی میشوند، چای مینوشند، توی محوطه بیرونی حسینیه، روی موکتهای کرمرنگ در جمعهای دوتایی و چهارتایی و دهتایی نشستهاند و گپ میزنند و میخندند، حالشان خوب است، انگار توی خانهشان هستند؛ با همان آرامش و راحتی، با همان امنیت، شاید حتی بسیار راحتتر و آرامتر از خانه…
میخندند و برخی جملات آقا را با ذوق تکرار میکنند و هر بار حال دلشان بهتر و صورتشان بازتر میشود، مثل آن جوک خواستگاری که یکبار دیگر هوش سرشار رهبرشان را به نمایش گذاشت؛ آنجا که با لطیفه پُر مغز و معنایش هم باعث ترکیدن حسینیه از خنده و رفع کسالت و خستگی مردم شد و هم تودهنی محکمی به دشمنانش زد، «گفت؛ رفتم خواستگاری همه چیز تمام شده و موضوع در دو کلمه باقی مانده است، من میگویم؛ “ما دختر شما را میخواهیم.”، آنها میگویند؛ “غلط میکنی”…، حالا ملت ایران به طرف مقابل گفته؛ “غلط میکنی.”، یعنی جرم ملت ایران و دعوا سر این قضیه است.»
این مردم گوش به دهان یک نفر دارند
یاد خودم میافتم و پریسا و سهیلا و زینب و فاطمه که ظهر شنبه، وقتی کارتهای ملاقات یکی یکی دستمان رسید، دور هم جمع شدیم و اولین چیزی که به ذهنمان رسید (شوخی یا جدی)، نوشتن وصیتنامه بود، گفتیم که فردا میزند…، گفتیم که به هر حال باید آماده بود…
این را که چقدر آماده بودیم یا نبودیم، هنوز هم نفهمیدهام، اما یک چیز را از روز گذشته خوب فهمیدم؛ اینکه حال بعضی، مثل ما خبرنگارها که روزانه صدها خبر و تحلیل از جنگ و تهدید از زیر چشمشان رد میشود و با هر خبری ذهنشان به یک سو میدود، چقدر با حالِ این مردم ساده و مؤمن و بیغلوغش که سرشان گرم زندگی است و چشمشان به چشم و گوششان به زبان رهبری، فرق میکند، اینکه برای این مردم، فقط یک حرف، از یک دهان، حجت است؛ آن حرف و جملهای که آقا و رهبرشان بر زبان بیاورد؛ همان رهبری که در لحظههای پُرهراس، بیپروا و جسور و پُرآرامش، روبهروی امتش ظاهر میشود، سخنرانی میکند، لبخند میزند و با لطیفهای پرمغز، مردمش را میخنداند و آرام میکند و در عین حال دشمنش را خوار…
بگوید؛ «آماده شوید»، آماده میشوند، بگوید؛ «جنگ نمیشود»، مطمئن میشوند که جنگ نمیشود و میچسبند به زندگیشان، بگوید؛ «آمریکاییها بدانند اگر ایندفعه جنگ راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود»، میفهمند که با تدبیر رهبرشان، قرار نیست اگر جنگی در میان باشد، تنها و منزوی در آتش فتنهگران شعلهور شوند، و بیتردید خاکستر دشمنان و همپیمانانشان را به باد میدهند، گرچه پیش از این، امام امت دلشان را قرص و محکم کرده بود که ما از بخش زیادی از مسیر با وجود شیب تند و گردنهها عبور کرده و به قله نزدیک شدهایم، که تهدید و سایه جنگ و جنگ حریف این امت نیست، که روز خسته شدن و ناامیدی هم نیست، که باید سلام کرد به گلستان؛ به گلستانی که قرار است از دل همین روزهای سخت و سرخ سر برآورد.


