نمادبازی و دیگر هیچ
نقد فیلمهای روز هفتم جشنواره فجر/فیلم«کافه سلطان»

ایمان عظیمی|یکی از آفتهای سینمای ایران بهخصوص در سالهای اخیر پیوند زدن رگوپی فیلمهای به مسئله نماد و استعاره از عالم واقعی است. آثاز ساخته نمیشوند تا مخاطب را سرگرم یا به فکر فرو ببرند. آنها از ارگانها و همینطور جریانهای مختلف بودجه میگیرند تا به بلندگوی این و آن بدل شوند و حرف سیاسی دیگری را در گوش نظم مستقر فریاد بزنند. «برادران لیلا» مهمترین محصول این وضعیت بهشمار میآید.
مخاطبی که کمی بیش از حد معمول در زندگیاش فیلم دیده باشد کُدهای موجود در چنین آثاری را بهراحتی متوجه میشود و درک میکند. او درک میکند که فیلم برای چه ساخته شده و خط داستانی صرفا پوششی برای انتقال پیام به حاکمیت است. «سعید روستایی» در آن اثر بهجای استفاده از تجربه قابل احترام «متری شیشونیم» ترجیح میدهد که حرف بزند و متلکی نثار این و آن کند تا شاید در آنسوی مرزها جشن یا جشنوارهای تحویلش بگیرد، اما قصه «کافه سلطان» در میان آثار نمادین و بیهنر اینروزهای سینمای ایران متفاوت است.
یک خانواده کوچک چهارنفره تصمیم میگیرند تنها دارایی خود، یعنی یک کافه بین راهی سوتوکور را به کسی که در آن منطقه گاوداری دارد بفروشند و برای برخورداری از یک زندگی بهتر به تهران بازگردند. در این میان مادر خانواده مخالف است و در توجیه مخالفتش هیچ دلیل قانعکنندهای نمیآورد. پدر و پسر دور از چشم مادر، سهم خود را را میفروشند و با خریدار قرار میگذارند که اگر سهم باقیمانده از کافه ظرف یک هفته معامله نشود ضرر و زیان طرف دوم معامله را جبران کنند. جنگ تحمیلی دوازدهروزه آغاز میشود و کافه بهیکباره مملو از مشتری میشود.
مادر با بازی بد «آزیتا حاجیان» خوشحال و سرمست از این همه مشتری است و هیچ خبری ندارد که چه اتفاقی در حال وقوع است. خریدار پیش از موعد به پدر و پسر فشار میآورد که باید سهم باقیمانده از ملک به او منتقل شود؛ زن عاقبت متوجه ماجرا میشود و به یاری خانوادهاش میشتابد. او معامله را با قیمتی بهمراتب معقولتر به سرانجام میرساند و با پسر، عروس و شوهرش راهی تهران میشود.
توصیف ماجرا بر روی کاغذ مشخص میکند که فیلمساز تمام اصول درامنویسی را زیر پا میگذارد، بحران مصنوعی بهوجود میآورد و جنگ را بهانه میکند تا پیام سیاسیاش را به گوش مخاطب و نظام برساند، چون کاشتهای موجود در فیلمنامه بهگونهای است که علیالقاعده باید قرار بر حفظ کافه باشد و نه ترک یکباره آن! پیام واضح است: ما مقاومت کردیم، انسانهای خوبی بودیم ولی باید لجاجت را کنار بگذاریم و قافیه را به زندگی نرمال ببازیم. همسویی با زندگی نرمال، معامله شرافتمندانه و… آیا ارزش این را دارد که نفس فیلم خود را بگیریم و راهش را برای تبدیل شدن به یک ملودرام آبرومند سد کنیم؟ این سوالی است که باید از برادران رزاقکریمی پرسید.


