تهرانِ دوستداشتنی!
نقد فیلمهای روز هشتم جشنواره فجر/فیلم«قایقسواری در تهران»

حمیدرضا رنجبرزاده| پلان آغازین «قایقسواری در تهران» عجیب و یادآور فیلترهای تصویری اینستاگرام است که توجیه درونمتنی یا کارکرد زیباشناختی ندارد و بهحدی اغراقشده است که گویا سرپوشی است برای آسانسازی تولید پلانهای قدیمی؛ اما فیلم در ادامه نیز اینستاگرام را رها نمیکند و تمهای هدر رفته و تکرارشوندهی پیرنگ، یادآور ریلزهای عاشقانهی همین شبکهی اجتماعی است!
اتفاقی تصادفی، مازیار تازه از فرنگ برگشته را به هدیه (که قبلاً رابطهای با یکدیگر داشتهاند) گره میزند. در ادامه، این زوج سابق مدام در تهران دور خودشان میچرخند و مازیار که اتفاقی با آیدا، دختر دستشکستهی هدیه همراه شده است، مدام نمیتواند دختر همدانشگاهی سابق خود را به او برساند و این روند، پیوسته تکرار میشود و در اصل، تکراری میشود. عمق رابطهی این دو، در حد یک نوستالژی عام و محدود به خاطراتی کلیشهای مانند سینمارفتن یا دورهمی دانشجویان باقی میماند و فراتر نمیرود. تا پایان فیلم نیز شیمی خاصی بینشان شکل نمیگیرد و این بدین معناست که شکلگیری و اتصال این رابطه در انتهای فیلم، بیپشتوانه است؛ پس کارکرد این همه دویدن و نرسیدن و گوگلمپبازی چیست؟ اینکه مازیار به نقاط مختلف شهر تهران سر بزند تا زیرساختها، نهادهای شهری و ساختمانها و خیابانهای معروف تهران در طول فیلم به نمایش دربیایند و به این ترتیب، فیلمساز ادای دینی کند به سرمایهگذار فیلم و اثر خود را در حد یک تبلیغ «تهرانِ دوستداشتنی» مطول، فروبکاهد.
روابط فیلم، پاشنه آشیل آن است. شکلگیری رابطه مازیار با نامزد جوانش پیشفرض است. به همین دلیل نه این رابطه اهمیتی دارد و نه از بین رفتن آن در پایانبندی میتواند مهم شود. ورود سرباز عاشقپیشه به ماجرا، صرفاً برای قطع مازیار از رابطهی قبلی و متصلشدن او با هدیه است و آنقدر دچار خلل منطقی است که نشان میدهد نبود ایدهی داستانی مشخص و درست برای پایان یک مسیر داستانی، میتواند چقدر مخرب باشد.
لحن فیلم، جنبهی جالبی برای بررسی است که نشان میدهد «قایقسواری در تهران» بیشتر از آنکه فیلم رسول صدرعاملی باشد، دارای حال و هوا و لحن پیمان قاسمخانی است. فیلمنامه و بازی نقش اصلی (که عملاً خود قاسمخانی است بدون کم و کاست) شدیداً خود را به کارگردانی تحمیل کردهاند و آن را در خدمت خود گرفتهاند. شوخیها نیز در طول داستان، فراز و فرود دارند و گاهی اوقات، شوخیهای کلامی موفقند و گاهی لوس و یخ و بیتوفیق که کفهی شوخیهای فیلم، به سمت نوع دوم سنگینی میکند. به عنوان مثال، در برخی لحظات بهواسطهی اندک شیمی شکلگرفته میان آیدا و مازیار، شوخیهای کلامی کار میکنند؛ ولی یادآوری سکانسهایی همچون صبحانهی ابتدایی فیلم یا ماجرای امین حیایی و سفارشهای پرتعدادش برای کترینگ هدیه، نشان میدهد که گاهی اوقات دست نویسنده چقدر در شوخینویسی تهی بوده است.
در مجموع، «قایقسواری در تهران» هم در پرداخت شخصیتها و شکلدهی به ساختار روابط آنها ناتوان است، هم نسبتی مارکتینگی با تهران دارد و هم در جنبهی ایدههای پیشبرندهی پیرنگ، خالی از خلاقیت و تکرار مکررات است و اندک شوخیهای کلامی نسبتاً موفق داستان که نسبت معینی با موقعیتها ندارند، توان غلبه بر این تعدد بالای نقاط ضعف را دارا نیست./نوبنیاد




