روایت ناتمام یک حماسه

نقد فیلم «بازی خونی» به بهانه پخش فیلم از تلویزیون و شبکه خانگی

بازگشت سینما به وقایع حساس تاریخ معاصر، همواره با انتظاری مضاعف همراه است؛ انتظاری برای بازآفرینی دراماتیک و نه صرفاً یادآوری تاریخی. فیلم بازی خونی با تکیه بر یکی از مهم‌ترین رخدادهای سال ۶۰، قصد دارد تصویری از التهاب، درگیری و انتخاب‌های دشوار یک مقطع سرنوشت‌ساز ارائه دهد.واقعه‌ای که به‌ واسطه نقش مردم آمل، در حافظه جمعی ما جایگاهی ویژه دارد. انتخاب این سوژه، به‌خودی‌خود جسورانه و واجد ظرفیت‌های دراماتیک فراوان است، اما مسئله اصلی از جایی آغاز می‌شود که فیلم نمی‌تواند میان اهمیت تاریخی واقعه و اقتضائات روایت سینمایی تعادل برقرار کند. نتیجه اثری است که بیش از آنکه به یک بازآفرینی دراماتیک منسجم برسد، در انبوهی از ایده‌های نیمه‌کاره گم شده است.

«بازی خونی» در همان دقایق ابتدایی نشان می‌دهد که با فیلمی مواجه‌ایم که نمی‌داند دقیقاً کدام روایت را باید در مرکز قرار دهد. روایت از یک سو می‌خواهد به واقعه درگیری‌های آمل در سال ۶۰ بپردازد و از سوی دیگر، مدام با خرده‌داستان‌های عاطفی و امنیتی مسیر خود را منحرف می‌کند. نتیجه، قصه‌ای است که نه به یک تریلر سیاسی منسجم تبدیل می‌شود و نه به درامی انسانی که بتواند بار تاریخی سوژه را حمل کند.

فیلمنامه به‌جای تمرکز بر ماجرای اصلی، یعنی نقش مردم آمل در دفاع از شهر، درگیر انباشت شخصیت‌ها و موقعیت‌هایی می‌شود که کارکرد دراماتیک مشخصی ندارند. شخصیت احمد، به‌عنوان محور روایت، فاقد قوس شخصیتی روشن است؛ او بیشتر واکنش نشان می‌دهد تا کنش، و تصمیم‌هایش نه از دل درام بلکه از ضرورت پیشبرد داستان می‌آیند. رابطه او با همسرش و بحران‌های خانوادگی‌اش، به‌جای تعمیق شخصیت، اغلب به دیالوگ‌های شعاری و گل‌درشت محدود می‌شود که بیشتر توضیح می‌دهند تا نشان دهند.

فیلم تلاش می‌کند با پرداخت هم‌زمان قهرمان و ضدقهرمان، به تعادلی دراماتیک برسد، اما در این مسیر ناکام می‌ماند. شخصیت‌های گروهک، به‌ویژه کاراکتر زن قصه، بدون پیشینه روانی و انگیزه قابل‌باور رها شده‌اند و همین امر باعث می‌شود تقابل ایدئولوژیک فیلم، سطحی و تک‌بعدی جلوه کند. ضدقهرمان‌ها بیشتر حامل شعارند تا شخصیت، و دیالوگ‌هایشان به‌جای خلق تنش، نقش بروشور توضیحی را بازی می‌کند.

یکی از جدی‌ترین ایرادات فیلم، غیبت مردم در متن روایت است. شهری که به «هزار سنگر» معروف شده، در تصویر سینمایی به پس‌زمینه‌ای خنثی تبدیل می‌شود. نه از سنگربندی محله‌ها خبری هست و نه از مشارکت جمعی مردم؛ این عنصر کلیدی تنها در نریشن پایانی یادآوری می‌شود، آن هم زمانی که دیگر کارکرد دراماتیک خود را از دست داده است. سینما اما به‌جای گفتن، نیازمند نشان دادن است؛ امری که فیلم در انجام آن ناتوان می‌ماند.

از نظر فرمی، دوربین در صحنه‌های درگیری اغلب سرگردان است و جغرافیای اکشن را روشن نمی‌کند. تدوین نیز با نگه داشتن سکانس‌های زائد، ریتم فیلم را کند کرده است. با این حال، در معدود صحنه‌های احساسی، مانند مراسم سوگواری، هماهنگی نسبی تصویر، موسیقی و میزانسن دیده می‌شود و نشان می‌دهد که فیلم بالقوه امکان تأثیرگذاری بیشتری داشته است.

بازی بازیگران، به‌ویژه در نقش‌های فرعی، قابل‌قبول است اما ضعف فیلمنامه اجازه درخشش به آن‌ها نمی‌دهد. «بازی خونی» بیش از آنکه شکست‌خورده‌ای کامل باشد، نمونه‌ای از فرصتی از دست‌رفته است؛ فیلمی با سوژه‌ای مهم که در ازدحام روایت‌های ناپخته و پرداخت ناقص، از تبدیل شدن به اثری ماندگار بازمی‌ماند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه + 20 =

دکمه بازگشت به بالا