فیلم «نبرد پشت نبرد»؛ راوی آمریکای تهیشده از معنا
«نبرد پشت نبرد» برنده جوایز اصلی بفتا شد

محمد قربانی / منتقد سینما|
موفقیت چشمگیر فیلم «نبرد پشت نبرد» در کسب جوایز اصلی بفتا، دوباره نگاهها را به تازهترین فیلم پل توماس اندرسون معطوف کرده؛ فیلمسازی که همواره آثارش بیش از آنکه پاسخ بدهند، سؤال مطرح میکنند. این فیلم نه با هدف سرگرمی محض ساخته شده و نه علاقهای به همنشینی بیدردسر با قواعد ژانر دارد. «نبرد پشت نبرد» تماشاگرش را به دل جهان آمریکای معاصر میبرد که در آن سیاست، انقلاب، خانواده و حتی هویت فردی در وضعیتی معلق و ناپایدار قرار گرفتهاند. دریافت جوایز مهم از آکادمی بفتا بهانهای است برای بازخوانی فیلمی که هجو، تلخی و طنز سیاه را به ابزاری برای نقد وضعیت اکنون بدل میکند و از آمریکا جامعهای پوچ و تهیشده از معنا تصویر میکند.
«نبرد پشت نبرد» از آن دسته فیلمهایی است که در برابر سادهسازی مقاومت میکند. نه میتوان آن را بهراحتی ذیل سینمای سیاسی جا داد و نه میشود با برچسب هجویه یا درام خانوادگی تکلیفش را روشن کرد و به سادگی از آن عبور کرد. اندرسون در این فیلم بیش از هر چیز به سراغ فروپاشی معنا میرود؛ جهانی که در آن کنشهای انقلابی، ژستهای رادیکال و حتی پیوندهای عاطفی، همگی در معرض تبدیل شدن به نمایش قرار گرفتهاند. آمریکای نبرد پشت نبرد، یک آمریکای پوشالی و نمایشی است و به قول بودریار در آن سینما واقعیتر از واقعیت است.
داستان، با محوریت گروهی چپگرا و شبهآنارشیستی آغاز میشود که خیال دارند نظم موجود را به چالش بکشند و دنیا را تغییر دهند، اما فیلم خیلی زود نشان میدهد مسئله نه پیروزی است و نه شکست، بلکه خودِ میل به مبارزه است که زیر سؤال میرود. ازدواج باب و پرفیدیا، به جای آنکه نقطه اتکایی برای تداوم آرمانها باشد، به شکلی تدریجی توخالی بودن بسیاری از این شعارها را برملا میکند. اندرسون آگاهانه اجازه نمیدهد تماشاگر به قهرمانانش دل ببندد. همه شخصیتها به درجات مختلف، در تناقضهای شخصی و تاریخی خود گرفتارند.
فیلم در لایهای عمیقتر، نسبت پیچیده قدرت و میل را واکاوی میکند. سرهنگ لاکجاو نه صرفاً نماینده یک ساختار سرکوبگر، بلکه نمونهای از سوژهای است که زیر فشار تمایلات سرکوبشدهاش فرو میپاشد. مجازات او بیش از آن که سیاسی باشد، ریشه در افشای همان میل پنهانی دارد که نظام ظاهراً اخلاقمدار تحملش را ندارد. در مقابل، پرفیدیا با انتخاب فرار، نه به رستگاری میرسد و نه به پیروزی؛ او فقط از مرکز قاب دور میشود، گویی فیلم نیز از قضاوت نهایی دربارهاش سر باز میزند.
شخصیت ویلا، فرزند این تاریخ آشفته، شاید دقیقترین تصویر از انسان معاصر باشد: هویتی برآمده از تضاد و بدون امکان دستیابی به کلیتی منسجم. رفتارهای او که گاه تقلیدی کمیک از گذشته انقلابی نسل پیشین است، نه نشانه آگاهی سیاسی، بلکه واکنشی برای زیستن در اکنون و مصرف لحظه است. اندرسون با قرار دادن او در مرکز بخش پایانی فیلم، نشان میدهد تاریخ بیش از آنکه پیش برود، خود را تکرار میکند.
در نهایت، «نبرد پشت نبرد» فیلمی است درباره فرسودگی آرمانها و بازتولید قدرت در لباسهای تازه در نظم اجتماعی و سیاسی آمریکا. هجو تلخ و نگاه کنایهآمیز اندرسون، نه امید میفروشد و نه نسخه میپیچد؛ فقط آینهای روبهروی تماشاگر میگیرد تا ببیند چگونه شکستهای گذشته، منطق آشفتگی امروز را ساختهاند. همین رویکرد بیامان است که فیلم را مستعد بدل شدن به اثری ماندگار و بحثبرانگیز میکند.




