سفری که ۶۹ سال به تأخیر افتاد/ بدرقه‌ای به وسعت زیارت اربعین

به یاد آقای شهید ایران؛

شصت‌ونه سال، حسرت زیارت نجف و کربلا بر دل رهبر شهید ماند. اما این بار نه در قامت یک زائر، بلکه بر دوش میلیون‌ها عزادار، راهی سرزمینی شد که سال‌ها آرزویش را داشت.

زهرا اسکندری: همزمان با برگزاری آیین‌های تشییع و وداع رهبر شهید در نجف و کربلا، شهری که دهه‌ها پیش میزبان نخستین سفر طلبگی او بود، روایتی قدیمی دوباره جان گرفته است؛ روایتی از جوانی که نزدیک به هفتاد سال پیش، در کوچه‌های نجف قدم زد، شیفته درس و بحث حوزه شد، آرزو داشت همان‌جا بماند، اما تقدیر مسیر دیگری را برایش رقم زد.

امروز، پس از ۶۹ سال، خاطره آن آرزو بار دیگر با نام نجف و کربلا گره خورده است؛ شهری که روزگاری مقصد یک سفر طلبگی بود و اکنون یادآور یکی از ماندگارترین خاطرات زندگی اوست.

سفری که قرار نبود سرنوشت‌ساز شود

به گزارش مهر، زمستان سال ۱۳۳۶، سفری خانوادگی به عتبات آغاز شد؛ سفری که در ظاهر، زیارتی معمولی بود اما بعدها در خاطرات او به یکی از مهم‌ترین مقاطع زندگی‌اش تبدیل شد. ماجرا از پیشنهاد پدربزرگ آغاز شد؛ او تصمیم داشت همسر و تعدادی از فرزندانش را به عتبات بفرستد و مادر خانواده نیز در میان این کاروان بود. برای آنکه خانواده در طول مسیر همراهی مردانه داشته باشند، از رهبر شهید انقلاب خواسته شد با پرداخت هزینه سفر از سوی پدرش، همراه آنان راهی عراق شود.

این پیشنهاد پذیرفته شد و سفری نزدیک به دو ماه آغاز شد؛ سفری که از مسیر خرمشهر و شلمچه انجام گرفت؛ همان راهی که سال‌ها پیش در کودکی با ترس و اضطراب از آن عبور کرده بود، اما این بار همه چیز متفاوت بود. با گذرنامه رسمی از مرز گذشتند، به بصره رسیدند، از آنجا با قطار راهی بغداد شدند و سپس زیارت کاظمین، کربلا، نجف و سامرا را به جا آوردند.

سفری که شصت‌ونه سال به تأخیر افتاد/ بدرقه‌ای به وسعت زیارت اربعین

نجف؛ شهری که دل را برد

اگرچه مقصد، زیارت بود، اما برای او نجف معنایی فراتر از یک شهر زیارتی داشت. هنوز چند روزی از حضورش در این شهر نگذشته بود که فضای علمی حوزه نجف دلش را ربود. کلاس‌های درس، حلقه‌های مباحثه، حضور استادان بزرگ و شور طلبگی، او را مجذوب خود کرد. بعدها در روایت این سفر نوشت که هدف اولیه‌اش بررسی حوزه نجف نبود، اما وقتی فضای علمی آن را دید، آرزوی ماندن در دلش زنده شد؛ احساسی که هر روز بیشتر از قبل ریشه می‌دواند.

نامه‌هایی که پاسخشان «نه» بود

او تصمیم خود را گرفته بود. می‌خواست در نجف بماند و درس بخواند؛ اما تحقق این آرزو تنها به خواست خودش وابسته نبود. رضایت پدر شرط اصلی بود؛ پدری که سال‌ها در نجف زندگی کرده و سختی‌های آن را با تمام وجود لمس کرده بود.

از نجف، چندین نامه برای پدر نوشت؛ نامه‌هایی که در آنها با اصرار خواست اجازه دهد همان‌جا بماند و مسیر علمی خود را ادامه دهد. پاسخ اما هر بار منفی بود. پدر معتقد بود زندگی در نجف برای یک طلبه جوان بسیار دشوار است و شرایط سخت معیشتی، کمبود امکانات و آینده نامعلوم، اجازه چنین تصمیمی را نمی‌دهد.

سال‌ها بعد، وقتی از آن روزها سخن گفت، اعتراف کرد که پدر حق داشت؛ نجف آن روزگار، شهری سخت برای زندگی بود. او می‌گفت امروز شاید بسیاری ندانند که طلبگی در نجف آن سال‌ها چه اندازه دشوار بود؛ تنها کسانی می‌توانستند آن سختی‌ها را تحمل کنند که شوقی بزرگ در دل داشته باشند؛ شوقی که رنج را آسان کند.

شوقی که از سختی‌ها بزرگ‌تر بود

با این حال، برای آن جوان مشتاق، تمام سختی‌های نجف در برابر فضای علمی شهر رنگ می‌باخت. کافی بود در کوچه‌های شهر قدم بزند تا از هر سو صدای درس، بحث و گفت‌وگوی علمی به گوش برسد. همین حال و هوا بود که او را شیفته کرده بود؛ شیفتگی‌ای که هرگز به اقامت ختم نشد.

مخالفتی از سرِ محبت

اما مخالفت پدر تنها به دشواری‌های زندگی محدود نمی‌شد. او بعدها پرده از دلیل دیگری برداشت؛ دلیلی که رنگ محبت داشت. پدر نمی‌توانست دوری فرزندانش را تحمل کند. دل‌بستگی خانوادگی، مانع بزرگی بود که اجازه نمی‌داد پسرش در نجف بماند.

این علاقه حتی سال‌ها بعد، هنگام تصمیم او برای مهاجرت به قم نیز خود را نشان داد. باز هم مخالفت، باز هم اصرار فرزند و این بار نذرها و دعاهایی که سرانجام راه قم را گشود. ایشان با لبخند خاطره‌ای از پدر نقل می‌کردند؛ خاطره‌ای که عمق مهر پدرانه را آشکار می‌ساخت. پدر به او می‌گفت: «تو شب که می‌خوابی، لحافت کنار می‌رود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد.»

شاید همین جمله ساده، بیش از هر توضیحی علت مخالفت او را بیان می‌کند؛ مخالفتی که نه از سر بی‌اعتقادی به علم، بلکه از سر عشق پدرانه بود.

سفری که شصت‌ونه سال به تأخیر افتاد/ بدرقه‌ای به وسعت زیارت اربعین

آرزویی که در نجف جا ماند

آرزوی ماندن در نجف اگرچه هرگز محقق نشد، اما خاطره آن سفر در ذهنش باقی ماند؛ خاطره شهری که آن را «جای درس خواندن» می‌دانست و سال‌ها بعد بارها با حسرت از آن یاد کرد.

تقدیر، گاهی مسیر انسان را آن‌گونه که خود می‌خواهد رقم نمی‌زند. جوانی که روزی با حسرت، نجف را ترک کرد و آرزوی ماندن در آن را در دل نگه داشت، سرانجام نامش برای همیشه با همان شهر گره خورد؛ گویی بعضی رؤیاها، اگرچه در زمان خود محقق نمی‌شوند، اما در حافظه تاریخ زنده می‌مانند.

نجف، برای او فقط یک شهر نبود؛ آرزویی بود که هیچ‌گاه از خاطرش نرفت. و شاید به همین دلیل است که هر بار نام این شهر برده می‌شد، آن رؤیای ناتمام نیز دوباره جان می‌گرفت؛ رؤیای طلبه‌ای جوان که روزی دل در گرو کوچه‌های نجف گذاشت و با حسرت از آن دل کند. شاید پایان بعضی فراق‌ها، ماندن در یک شهر نباشد؛ جاودانه شدن نام انسان در کنار شهری باشد که روزگاری همه آرزوهایش را در آن جست‌وجو می‌کرد.

حالا بعد از ۶۹سال رهبر شهیدمان به این شهر بازگشت است. پس از سال‌ها دلتنگی و مسئولیت‌های فراوان، این بار با شانه‌ای خالی‌تر و سبک‌تر به دیدار مولای خود و سید و سالار شهیدان رفته است. او اولین مهمان زائر اربعین کشور عراق است. همان کشوری که بارها تاکید کرده بود عکس من نباید محل اختلاف بین دو دوست و برادر عراقی و ایرانی شود اما در حال حاضر تنها عکسی که برافراشته شده است عکس با اقتدار و صلابت اوست.

آنقدر فضا پر از عکس‌های او شده است که انگار در ایران به بدرقه بزرگترین رهبر شیعه رفته‌ایم. حالا دیگر خبری از آن جملات حسرت برانگیز نیست که می‌گفتید:«یعنی حتی پنهانی‌ام نمی‌شود به کربلا سفر کنم؟!» آقا جان حالا با خیال راحت حرم شش گوشه اربابت را در آغوش بگیر. همان آقایی که به شخصه خودتان تاکید داشتید تا مجلس عزاییش تعطیل نشود. شاید مزد این شهادت و تشییع پر افتخار را در همان سال‌ها گرفتید که در حسینیه امام خمینی(ره) به علت ویروس کرونا به تنهایی می‌نشستید اما اجازه ندادید پرچم عزای امام حسین(ع) بر زمین بیافتد. قطعا مزد همان لحظه را گرفتید که ائمه اطهار اجازه ندادن پرچم سال‌ها مجاهدت شما بر زمین فرود بیاید و ملت مبعوث شده علم را نگه داشتند.

گاهی آرزوها در زندگی برآورده نمی‌شوند؛ خدا آن‌ها را برای پایان راه نگه می‌دارد.

می‌گویند بعضی آدم‌ها آن‌قدر درگیر مسئولیت می‌شوند که حتی فرصت نمی‌کنند آرزوهای شخصی‌شان را زندگی کنند. حالا رهبر شهید ما سال‌ها از کنار نام نجف و کربلا گذشت، از زیارت‌هایی که میلیون‌ها عاشق هر سال نصیبشان می‌شد، اما او هیچ‌گاه فرصت آن را پیدا نکرد. او راه کربلا را برای میلیون‌ها انسان دیگر هموار کرد اما خودش قسمتش نشد تا نه تنها برای زیارت بلکه حتی برای خلوتی چند ساعته کنار ضریح، یا شنیدن روضه‌ای در بین‌الحرمین آرام قدم بزند و بی‌آنکه دوربین‌ها تعقیبش کنند، زائر ساده‌ای باشد میان زائران دیگر.

اما تقدیر، روایت دیگری نوشت.

این بار نه با پای خود، که بر دوش عاشقانش راهی شد؛ سفری که سال‌ها انتظارش را کشیده بود و هیچ‌گاه قسمت نشده بود.

سفری که شصت‌ونه سال به تأخیر افتاد/ بدرقه‌ای به وسعت زیارت اربعین

جاده‌ای که اشک‌ها را به هم رساند

مرز، آن روز معنای همیشگی خود را از دست داده بود.

جاده‌ای که هر سال میلیون‌ها زائر اربعین را به هم می‌رساند، این بار میزبان کاروان دیگری بود. پیکری را حمل می‌کرد که اولین زائر اربعین امسال بود. انگار مسیر نیز می‌دانست که این سفر، سفری متفاوت است. نسیم گرم عراق، پرچم‌های سیاه را آرام تکان می‌داد و مردمی که در دو سوی جاده ایستاده بودند، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، در یک احساس مشترک سهیم بودند.

در چهره پیرمرد عراقی، همان اندوهی دیده می‌شد که در صورت جوان ایرانی نقش بسته بود. زبان‌ها متفاوت بود، اما اشک، ترجمه نمی‌خواست.

کودکی شاخه‌ای گل در دست داشت. پیرزنی قرآن را بر سر گرفته بود. مردی زیر لب زیارت عاشورا می‌خواند و دیگری فقط سکوت کرده بود. گاهی سکوت، رساتر از هزاران جمله است. و عده‌ای به دنبال پیکر بودند شاید باورش برای آنان هم سخت بود که چگونه کوهی بر زمین افتاده است. آنان روضه حضرت عباس(ع) را سال‌ها شنیده‌اند اما ایرانیان آن را در ۹اسفند ماه زندگی کرده‌اند، صبحی که دیگر علمدارشان به بین مردم بازگشت نگشت.

نجف؛ شهری که آغوش گشود

نجف، امروز حال و هوای دیگری داشت.

گنبد طلایی امیرالمؤمنین(ع) زیر نور خورشید می‌درخشید و صحن حرم، پر از مردمی بود که آمده بودند تا در این وداع شریک شوند. هیچ‌کس از ملیت دیگری نمی‌پرسید. ایرانی، عراقی، عرب، فارس، همه در کنار هم ایستاده بودند.

در میان جمعیت، پیرمردی با لهجه نجفی آرام گفت: «مهمان، وقتی به خانه علی(ع) می‌آید، دیگر غریب نیست.»

جمله کوتاهی بود، اما انگار همه احساس امروز را در خود داشت.

مادران، کودکانشان را روی دست گرفته بودند تا این صحنه را ببینند. جوانان پرچم‌های سیاه را بر دوش داشتند و صدای صلوات، فضای صحن را پر کرده بود.

اگر کسی از دور به این جمعیت نگاه می‌کرد، شاید تنها انبوه انسان‌ها را می‌دید؛ اما هر چهره، داستانی داشت؛ داستان دلتنگی، وفاداری و بدرقه.

خداحافظی یا سلام؟

در فرهنگ شیعه، شهید را پایان‌یافته نمی‌دانند. سال‌هاست بر زبان مردم جاری است که شهید زنده است. شاید به همین دلیل، حال و هوای این مراسم با بسیاری از بدرقه‌های دیگر تفاوت داشت. اشک بود، اما ناامیدی نبود. اندوه بود، اما احساس پایان در آن دیده نمی‌شد.

شاید به همین دلیل بود که پیرزن‌های عراقی که تسبیح در دست داشتند، زیر لب می‌گفتند: «اهلا و سهلا…»

سفری که شصت‌ونه سال به تأخیر افتاد/ بدرقه‌ای به وسعت زیارت اربعین

بدرقه‌ای که پایان نبود

بدرقه، همیشه پایان نیست. گاهی آغاز روایت دیگری است؛ روایتی که در حافظه مردم باقی می‌ماند و نسل‌های بعد آن را از زبان پدران و مادران خود می‌شنوند.

شاید سال‌ها بعد، کسی از آن روز فقط یک عکس ببیند؛ عکسی از جمعیتی که در سکوت ایستاده‌اند، پرچم‌هایی که در باد تکان می‌خورند و اشک‌هایی که بی‌اختیار جاری شده‌اند.

اما کسانی که آن روز آنجا بودند، خواهند گفت عکس، هرگز نمی‌تواند حال و هوای آن لحظه را روایت کند.

عکس، بوی اسپند را ثبت نمی‌کند. صدای صلوات را منتقل نمی‌کند. لرزش صدای مادری را که برای رهبر شهید دعا می‌کرد، نشان نمی‌دهد. و سنگینی بغضی را که در گلوی مردم بود، به تصویر نمی‌کشد. گاهی انسان تمام عمر، فرصت رفتن به جایی را پیدا نمی‌کند، اما پایان راهش، همان‌جا رقم می‌خورد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × پنج =

دکمه بازگشت به بالا