تشییع میلیونی آقای شهید ایران به روایت سارا عرفانی

سارا عرفانی در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم روایت خود از تشییع رهبر شهید انقلاب را به رشته تحریر درآورد.
سارا عرفانی، نویسنده، در یادداشتی به شرح حال دل عاشقان در روز تشییع رهبر شهید ایران پرداخته است. این یادداشت که برای انتشار در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار گرفته به این شرح است:
بسم الله
ماجرا برمیگردد به چند سال قبل.
وقتی قرار شد برای یکی از دیدارها روایت نویس بفرستیم، گفتند اگر کسی هم میتواند با دوربین کوچک عکاسی کند، دوربین در اختیارش میگذاریم تا روایتهایش را با عکسهای مرتبط بنویسد. همیشه عاشق عکاسی بودم و چند سالی میشد که دوربین گرفته بودم. در دیدارها به عکاسها غبطه میخوردم. با نگاهم دنبالشان میکردم ببینم از کدام زاویه، دنبال چه سوژههایی هستند. حالا دنبال نویسندهای بودند که بتواند در دیدار، عکس بگیرد و برایش روایت بنویسید. گفتم: «خودم میتوانم، دوربین بیاورم؟» گفتند: «اگر خواستید بگویید چه لنز و دوربینی، ما در اختیار میگذاریم.»
دوربین خودم را روز قبل بردم و تحویل دادم تا در مراسم، بدهند برای عکاسی، اما لنز هفتاد دویست خواستم تا در حسینیه از دور هم بتوانم اگر سوژهی مناسبی بود عکس بگیرم.
اولین بار که شما را از قاب دوربین دیدم، دقیقا همین تصویر بود. درست داشتید به این سمت نگاه میکردید که من ایستادهبودم و عکس میگرفتم.
از پشت پرده بیرون آمدید و خیلی سریع یکی دو پله بالا رفتید و مقابل خانوادههای شهیدی ایستادید که از دیدن رهبرشان سر از پا نمیشناختند و با شوق و شور شعار میدادند.
شما را بارها در دیدارها دیدهبودم. عکسهای خیلی بهتری هم از عکاسهای حرفهای از شما دیدهبودم. اما دیدنتان از چشمی دوربین حس دیگری داشت. اینکه چندین سال تلاش کردهای با دوربینت قابهای زیبا ببندی، اما یکدفعه به خودت میآیی و میبینی تصویر رهبرت توی چشمی دوربین افتاده حس عجیبی دارد. هم میخواستم دوربین را پایین بیاورم و بیواسطهی لنز، شما را ببینم و قربان صدقهتان بروم، هم میدانستم لحظات به سرعت سپری میشوند و هر لحظه که دوربین را کنار ببرم، قابی را از دست میدهم که شاید دیگر تکرار نشود. با چشمهایی که دیگر تار شده بودند، چیلیک چلیلیک عکس میانداختم و نمیخواستم یک لحظه را هم از دست بدهم. شاید از نظر عکاسها اصلا حرفهای نباشد که تو از یک سوژه در یک حالت بارها عکس بیندازی اما من که عکاس حرفهای نبودم!
یک بار دیگر که قسمت شد با دوربین بیایم، چند ماه پیش بود. دیدار با خانوادهی شهدای جنگ دوازده روزه. شرایط طوری بود که مطمئن نبودیم شما در جلسه حاضر شوید. منبری که مقابل جمعیت گذاشته بودند نشان میداد سخنران دیگری قرار است صحبت کند. همه در بهتی سنگین دنبال نشانههایی از حضور شما میگشتند تا زمانی که صندلی آوردند و کنار دیوار گذاشتند. چشمها برق زد و قلبها گرم شد که حتما میآیید.
دقایقی بعد شما آمدید و باز اشک چشم بود و شعارهایی که مردم از عمق جان سرمیدادند. فاصلهام زیاد بود. دوربین را بالا نگه داشتم و تند تند عکس گرفتم اما بین خودمان بماند، همهی آنها تار شدند. شما روی صندلی نشستید. چند قاری به ترتیب قرآن خواندند. از قابهایی که می بستم راضی نبودم. فاصلهی زیاد و زاویهای که ایستاده بودم مناسب نبود. امکان جابجایی و جلو رفتن هم نداشتم. تمام قدرت زوم لنز را به کار گرفتم تا عکسهای بهتری بگیرم از شما که داشتید برای شهدای جنگ قرآن میخواندید.
این عکس را از همه بیشتر دوست دارم. خیلی دور بودم اما به لطف لنز هفتاد دویست، گویی چند قدم بیشتر با شما فاصله نداشتم.
بین هر چند عکس که از مهمانهای دیدار میگرفتم دوباره دوربین را میچرخاندم روی چهرهی پرصلابتتان و دوباره جان میگرفتم. همین برایم بس بود.
تازه بعد از این دیدار، برای عکاسی از خسوف شهریور به خودم جرأت دادم با لنزهای قویتر عکاسی کنم تا برای دیدارهای بعدی دستم برای کار کردن با لنز صد چهارصد نلرزد.
صورت شما در این عکس، انگار ماهِ تمام است در آسمان شب. همانطور که شما در تمام روزهای بعد از شهادتتان، مثل ماه در آسمان کشور درخشیدید و راه را به مردم نشان دادید.
جمعه عصر بود که به مصلی آمدم. میدانستم روزهای سختی خواهد بود. میدانستم قلبم این همه فشار را نمیتواند تحمل کند. حرفهای آدمها را شنیدم. ماجراهایی که تعریف میکردند، اینکه با چه سختی از چه شهرهایی آمده بودند، چون دلشان طاقت نمیآورد با شما از پشت قاب تلویزیون خداحافظی کنند. اینها را شنیدم اما راستش را بخواهید، نتوانستم چیزی بنویسم. انگار داشتم با خودم لجبازی میکردم. من همیشه از بودن شما نوشته بودم. حالا چطور میتوانستم از نبودن تان بنویسم. انصاف نبود. ماجرای عکاسی حتی از این هم غیرمنصفانهتر بود.
زیر آفتاب داغ میچرخیدم و از مردم عکس میگرفتم. دلم نمیخواست دوربین را بچرخانم سمت شما و به جای صورت ماهتان فقط چند تابوت در قاب دوربین ببینم. اما میدانستم واقعیت همیشه چیزی نیست که ما دلمان میخواهد. سرانجام تسلیم شدم و از همان پایین، میان مردمی که گاهی هقهق میزدند، گاهی بغضشان میشکست و فریاد میشد و گاهی به سر میزدند، عکسهایم را از شما گرفتم اما اعتراف میکنم این عکسها را دوست ندارم.
روز تشییع، خودم را رساندم به میدان آزادی. از حضور مردم عکس گرفتم. گاهی به بالای برج آزادی نگاه میکردم ببینم عکاسها آنجا هستند یا نه. خبری نبود. وقتی شنیدم شما نزدیک میدان شدهاید، به این فکر کردم که حتما باید از روی بلندی عکس بگیرم. جمعیتی که در میدان بود آنقدر زیاد و فشرده بود که اصلا نمیشد از میان آنها عکس گرفت.
سراغ چند تا از ماشینهای آتشنشانی رفتم. هیچ کدام اجازه ندادند بروم بالا. یکی از آتشنشانها دلش سوخت و اطراف را نگاه کرد تا جایی را نشان دهد که بتوانم بروم بالا اما جایی پیدا نکرد. گفتم: «هیچ جایی نیست!» واقعا هم نبود. دویدم سمت خیابان، همان مسیری که میدانستم ماشین از آنجا رد میشود.
چشمم به دو تا خانم افتاد که روی کانتینری ایستاده بودند. حدس زدم شاید به من هم اجازه دهند بروم بالا. اما آقایی آن بالا ایستاده بود و به هیچ کس اجازه نمیداد. کارت خبرنگاری و عکاسیام را نشان دادم اما اصلا برایش مهم نبود و ترجیح میداد اصرارهایم را نشنیده بگیرد.
خانمی که روی گلدان سیمانی وسط میدان ایستاده بود به پسرش گفت: «شما برو پایین، این خانم عکاسه، بتونه بیاد بالا عکس بگیره.» باورم نمیشد در آن شلوغی که همه به فکر زاویهی دید بهتر خودشان بودند کسی چنین لطفی در حقم بکند. رفتم بالا و چند بار قاب دوربین را امتحان کردم و خیالم راحت شد که از آنجا میشود عکس گرفت.
مجری برنامه که اعلام کرد ماشین شما وارد میدان شده است، صدای فریاد و شیون بلند شد. راستش را بخواهید من هم قبل از آنکه وارد قابم بشوید یک دلِ سیر گریه کردم.
کم کم ماشین جلو آمد. شما دامنکشان از جلوی لنز دوربین رد شدید و من آخرین عکسهایم را از شما گرفتم و چه تفاوتی میان اولین عکس و آخرین عکس!
آن روز چه اشتیاقی داشتم و این بار قلبم تا مرز ایستادن رفته بود.
شما رفته بودید و ما مانده بودیم با مأموریتی بزرگ روی شانههایمان. یاد آن حرفتان افتادم که انگار برای همین روزها گفته بودید که: «شهدا تا هستند با تن خودشان دفاع میکنند، وقتی میروند با جان خودشان، وقتی میروند معنویتشان، صدایشان تازه بعد از رفتن بلند میشود. نطق شهدا بعد از شهید شدن باز میشود، با مردم حرف میزنند، ما گوش مان سنگین نباشد بشنویم این صدا را.»
کاش گوش ما هم سنگین نباشد و صدایت را بشنویم!




