پادشاهانی که تاجشان را در جاده نجف جا گذاشتند

در پیادهروی اربعین، هیچکس داستانی شبیه دیگری ندارد. یکی از دل اروپا آمده، یکی از روستایی دورافتاده عراق و دیگری از ایران. «پادشاهان پیاده» قرار است همین داستانهای ناگفته را روایت کند.
اگر از کسی بخواهید پیادهروی اربعین را توصیف کند، احتمالاً از جمعیت میلیونی، ستونهای مسیر، موکبها، مهماننوازی مردم عراق و شور زائران خواهد گفت؛ تصاویری که سالهاست در گزارشها و مستندها تکرار شدهاند. اما «پادشاهان پیاده» راه دیگری را برای روایت این حماسه انتخاب میکند. این کتاب به جای آنکه از جاده بگوید، از آدمهایی سخن میگوید که در این جاده قدم گذاشتهاند؛ انسانهایی که هر کدام با گذشتهای متفاوت، تجربهای منحصربهفرد و دلی پر از حرف، راهی کربلا شدهاند.
کتاب «پادشاهان پیاده» نوشته بهزاد دانشگر و محمدعلی جعفری، حاصل ساعتها گفتوگو با زائران اربعین است. نویسندگان در این اثر، خاطرات و روایتهای دستاول زائران را گردآوری کردهاند و با کمترین دخل و تصرف، آنها را در قالب مجموعهای از خردهروایتهای کوتاه منتشر کردهاند. این اثر که از سوی انتشارات عهد مانا منتشر شده، از جمله کتابهایی است که توانسته تصویری متفاوت از بزرگترین اجتماع مذهبی جهان ارائه دهد؛ تصویری که بیش از آنکه بر شکوه ظاهری مراسم تکیه داشته باشد، بر دگرگونی درونی انسانها تمرکز میکند.
به گزارش خبرنگار مهر، بزرگترین امتیاز «پادشاهان پیاده» این است که اربعین را از پشت آمارها و تصاویر بیرون میآورد و به دل زندگی انسانها میبرد. اینجا دیگر با یک گزارش سفر یا سفرنامه معمولی روبهرو نیستیم. هر فصل، روایت انسانی است که مسیر نجف تا کربلا برایش فقط یک راهپیمایی نبوده، بلکه نقطه عطفی در زندگیاش شده است.
راویان کتاب از اقشار، ملیتها و فرهنگهای مختلفاند؛ دانشجو، پزشک، موکبدار، کارگر، پلیس، نویسنده، مسلمان و حتی غیرمسلمان. بعضی از ایران آمدهاند، برخی از عراق، لبنان، اروپا یا دیگر نقاط جهان. آنچه همه آنها را کنار هم قرار داده، نه زبان مشترک و نه ملیت مشترک، بلکه عشق به امام حسین (ع) است.
خردهروایتهایی که کنار هم یک حماسه میسازند
ساختار کتاب بر پایه روایتهای کوتاه است؛ روایتهایی که گاه تنها چند صفحهاند، اما هر کدام دنیایی از تجربه و احساس را در خود جای دادهاند. یکی از راویان از حسرت جا ماندن از اربعین میگوید؛ دیگری از لحظهای که در یک موکب، برای نخستین بار اشک ریخت؛ فردی از تغییر نگاهش به دین سخن میگوید و دیگری از معجزهای که در این سفر تجربه کرده است.
همین تنوع روایتها باعث میشود مخاطب، هر چند صفحه یک بار با شخصیت تازهای روبهرو شود و بدون خستگی، کتاب را تا پایان دنبال کند.
وقتی عشق، مرزها را از میان برمیدارد
یکی از مفاهیم پررنگ کتاب، جهانی بودن پیام عاشوراست. در «پادشاهان پیاده» بارها با افرادی روبهرو میشویم که از دورترین نقاط جهان خود را به کربلا رساندهاند. برای نویسندگان، همین تنوع ملیتها و فرهنگها، نشانهای از تأثیر فرامرزی نهضت امام حسین (ع) است.
در این مسیر، تفاوتهای قومی، زبانی، مذهبی و حتی طبقاتی رنگ میبازد. همه با یک هدف راه میروند و همین همدلی، یکی از اصلیترین تصاویر کتاب را شکل میدهد.
بهزاد دانشگر و محمدعلی جعفری در این کتاب کمتر به تحلیل یا نتیجهگیری مستقیم روی آوردهاند. آنها اجازه دادهاند خود روایتها سخن بگویند. برای نمونه، داستان آشتی دو عشیره عراقی که سالها بر سر خونخواهی با یکدیگر اختلاف داشتند و در ایام اربعین، به احترام زائران امام حسین(ع) از انتقام گذشتند، بدون هیچ توضیح اضافهای، تأثیر فرهنگ عاشورا را نشان میدهد.
همین شیوه روایت، باعث شده کتاب از شعارزدگی فاصله بگیرد و مخاطب، پیام اثر را از دل داستانها دریافت کند. زبان «پادشاهان پیاده» روان، صمیمی و بیتکلف است. نویسندگان تلاش کردهاند لحن اصلی راویان را حفظ کنند؛ بنابراین هر روایت، رنگ و بوی شخصیت گوینده را دارد.
این سادگی باعث شده کتاب برای طیف گستردهای از مخاطبان، از علاقهمندان ادبیات مستند تا کسانی که تنها میخواهند حال و هوای اربعین را تجربه کنند، خواندنی باشد.
سالهای اخیر کتابهای متعددی درباره اربعین منتشر شده، اما «پادشاهان پیاده» همچنان جایگاه خود را حفظ کرده است؛ زیرا به جای پرداختن به مسیر، به انسانها پرداخته است. این کتاب نشان میدهد هر زائر، خود یک داستان است و کنار هم قرار گرفتن این داستانها، تصویر واقعی اربعین را میسازد.
این اثر را میتوان سندی از تجربه زیسته زائران دانست؛ تجربهای که هم بُعد معنوی دارد و هم جنبههای اجتماعی، فرهنگی و انسانی را بازتاب میدهد.
در نهایت، «پادشاهان پیاده» فقط درباره پیادهروی اربعین نیست؛ درباره انسانهایی است که در مسیر کربلا، چیزی را در وجود خود پیدا میکنند که شاید سالها در جستوجوی آن بودهاند. همین نگاه انسانی و روایتمحور، این کتاب را به یکی از شاخصترین آثار ادبیات اربعین تبدیل کرده است.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
از سال پیش که گفتند با کارت ملی هم میشود رفت کربلا. دلم میخواست بیایم. من مشمول خدمت بودم. گفتم: بهبه چقدر خوب! ما هم برویم ببینیم چه جوریه. پارسال قبل از اینکه من بیایم گفتند با کارت ملی حق ندارید بیایید. منصرف شدم. بعد شنیدم آخرهایش بچهها با کارت ملی هم رد شده بودند. واقعاً حالم بد شد. حس کردم جاماندهام. حس عقبماندن داشتم توی زندگیام. نمیگویم روزشماری کردم، ولی دلم میخواست که امسال اینجا باشم.
امسال هم مشکلاتی پیش پایم بود، اما توی دلم این بود که امام حسین است و میشود. حالا یک مدل دیگر میگفتم. میگفتم ما میرویم عرض ادب کنیم. اگر تا دم مرز هم رسیدم و نشد رد بشویم، عرض ادب میکنیم و برمیگردیم. اگر طلبید هم که میرویم.
من قبلاً مفهوم واژه «طلبیدن» را نمیدانستم میگفتم: «طلب چیه؟ پاشو برو دیگه. خودت برو!»
ولی پارسال لیاقتش را نداشتم که برسم به اینجا. با همان کارت ملی خیلیهای دیگر آمدند، اما من نتوانستم. امسال واقعاً طلبید و الآن اینجا هستم. بدون پاسپورت و ویزا رد شدیم. البته کارمان درست نبود و ریسک بود، ولی دیگر نمیتوانستم بنشینم توی خانه.
قبل از این خیلی منطقی بودم. تلاش میکردم احساساتی نباشم. هنوز هم خیلی منطقیام. برای همین هم تحت تأثیر نوحه و روضه نبودم. اما بعد از حرکت از حرم حضرت علی علیهالسلام آمدیم توی راه تا به یک موکب ایرانی رسیدیم. ستون ۲۰۱ تقریباً، از خستگی داشتم میرفتم تو اغما، گنگِ گنگ بودم. فقط میخواستم بنشینم. یک روضه شروع شد. خواننده داشت از معرفت و شناخت خودش نسبت به امام حسین میخواند. یکهو گریهام گرفت. اشک ریختم. عمق مطلب را که پیدا کردم، حس کردم خالی شدم. از آن حس اغما درآمدم. قبلاً میگفتم: «خب چیه این مردم رو به گریه میاندازن». تو این روضه یک نفر انگار به نیابت از من خیلی از حرفهایم را زد. بعد از این روضه خالی شدم، آرام شدم. نشستن پای این روضه پریشانیام را گرفت.
کتاب«پادشاهان پیاده» نوشته بهزاد دانشگر و محمدعلی جعفری در ۱۶۸صفحه و از سوی انتشارات عهدمانا منتشر شده است.



