شمشیر دو لبه دنبالهسازی
صداوسیما قصد دارد برندهای قدیمی خود را احیاء کند

مسعود حنیفی| چندی پیش خبر رسید که فصل جدید سریال «آژانس دوستی»، فصل چهارم «زیر آسمان شهر»، «مرد سههزارچهره»، «کارآگاه علوی ۳» و… در مراحل مختلف تولید بهسر میبرند و قرار است بهزودی راهی به آنتن پیدا کنند. پیش از این فصل سوم سریال «روزگار جوانی» هم بعد از سالها وقفه از شبکه پنجم سیما پخش شد اما نتوانست انتظارات را از خود برآورده کند و مخاطبان زیادی به دست بیاورد. در این میان چند دلیل اصلی مانع از اشتیاق مردم به تماشای روزگار جوانی شد. بازیگران و خردهداستانهای این سریال برخلاف دو فصل نخست بهگونهای نبودند که بتوانند توجه دیگری را به خود معطوف کنند و مهمتر از آن وقفه طولانی زمانی میان قسمتهای پخش شده باعث میشد تا نسل جدید مخاطبان تلویزیون نسبتی با دنباله این سریال پیدا نکنند. این ایده که برندهای سابق و امتحانپسداده تلویزیون را دوباره از نو زنده کنیم اتفاق مبارکی است، ولی این مسیر باید همراه با یک استراتژی و راهبرد مشخص و شفاف باشد تا موفقیت را بهطور شفاف در دسترس قرار دهد.
برای نشان دادن راههای موجه در مسیر دنبالهسازی چاره جز اشاره به مدلهای موفق جهانی نداریم. ساخت فصل جدید یک سریال، فراتر از صرفاً ادامهدادن داستان است و نیازمند برنامهریزی دقیق برای حفظ روح اثر است. مهمترین چالش، تکامل داستان و شخصیتپردازی است. سازندگان باید بپرسند آیا داستان هنوز حرف تازهای برای گفتن دارد؟ در هالیوود، فصلهای پایانی سریال «بازی تاجوتخت» بهخاطر شتابزدگی در روایت و نادیدهگرفتن قوس شخصیتها با واکنش شدید مخاطبان روبهرو شد. در مقابل، آثاری مانند «بریکینگ بد» در آمریکا نشان دادند که هر فصل باید شخصیتها را بهشکل ارگانیک رشد دهد، نه اینکه صرفاً گرههای کور و جدیدی برای کشدادن داستان بسازد. نکته بعدی که باید در این میان لحاظ کرد حفظ تیم خلاق و بهویژه «شوورانر» یا مجری طرح است؛ در صنعت تلویزیون آمریکا، شوورانر قلب تپنده سریال است و تغییر او معمولاً به افت کیفیت و لحن اثر منجر میشود. این ثبات در میان تولیدات اروپایی هم اهمیت بالایی دارد؛ بهعنوان مثال، سریال دانمارکی «قتل» یا همان (The Killing) توانست با حفظ تیم نویسندگی اصلی خود در طول سه فصل، انسجام و کیفیت بینظیری را ارائه دهد و اعتماد مخاطب را جلب کند.
مدیریت بودجه و استفاده از فناوریهای جدید نیز از ارکان ساخت فصلهای پرهزینه امروزی است. در آمریکا، سریال «مندلورین» با بهرهگیری از فناوری نوین استودیوهای مجازی، هزینههای سنگین لوکیشن را کنترل کرد، اما در اروپا، همیشه بودجه کلان حرف اول را نمیزند. سریال آلمانی دارک در نتفلیکس ثابت کرد که حتی با بودجهای محدودتر، میتوان با اتکا به فیلمنامهای پیچیده و مهندسیشده، فصلهای جدیدی ساخت که موفقیت جهانی کسب کنند. علاوه بر این، پلتفرمهای آمریکایی بهشدت به دادههای تماشای مخاطب و بازخوردهای شبکههای اجتماعی برای تمدید فصلها متکی هستند، در حالیکه شبکههای اروپایی مانند BBC بیشتر به نقدهای کیفی و هنری بها میدهند. در نهایت، یکی از حیاتیترین نکات، شناخت زمان مناسب برای پایان دادن به سریال است. کشدادن بیدلیل داستان برای کسب درآمد بیشتر، بزرگترین ضربه را به اعتبار یک مجموعه میزند. سریال سوئدی-دانمارکی «پل» (The Bridge) الگویی بینقص در این زمینه است؛ این سریال پس از چهار فصل و با یک پایانبندی قاطع و منطقی به کار خود خاتمه داد. فصل جدید زمانی موفق است که نه تکرار کورکورانه فرمولهای گذشته باشد و نه گسستی کامل از هویت سریال، بلکه ترکیبی از احترام به مخاطب وفادار و ارائه عنصر غافلگیری تازه باشد. حال صداوسیما در آزمونی که برای خودش ایجاد کرده باید تمام اغلب این مسائل را با توجه به اکوسیستم فرهنگی داخل کشور و همینطور شیوه مدیریت سازمان لحاظ کند تا در ادامه با مشکل مواجه نشود، زیرا اگر در این زمینه شکست بخورد رسانههای غربگرا فشار زیادی بر تلویزیون وارد میکنند و این ایده را جا میاندازند که جز پلتفرمها هیچ جریانی نمیتواند آثار سرگرمکننده تولید کند، درحالیکه میدانیم بههیچوجه اینطور نیست و شبکه نمایش خانگی هم در اغلب موارد با شکست روبهرو شده است.



