استکان‌های چای سرد شده است آقا جان، نمی‌آیید؟

از امروز به بعد، چه کسی قرار است روبه‌روی شاعران بنشیند و با لحنی که بوی بهشت می‌دهد بگوید: «دلتنگ شما بودیم»؟

به گزارش تسنیم، مرضیه کیان، در یادداشتی به مناسبت وداع با رهبر شهید انقلاب در مصلی، نوشت:

سیاهی‌هایی که از در و دیوار مصلی آویزان کرده‌اند، شبیه پارچه نیستند؛ شبیه آواری از براده‌های سرب‌اند که با هر قدم، روی قفسه سینه‌ام می‌نشینند. پاهایم روی زمین کشیده می‌شود، اما روحم در خلایی بی‌انتها دست‌وپا می‌زند. آمده‌ام برای تشییع؛ برای وداع با پیکر رهبر شهید. آمده‌ام، اما راستش را بخواهید، حالم شبیه زنی است که تمام سوگواری‌های جهان را در گلویش تلنبار کرده‌اند تا مبادا صدای شکستنش، آرامش خانه را به هم بریزد. صورتم آرام است، اما درونم زلزله‌ای هشت‌ریشتری همه‌چیز را با خاک یکسان کرده. دلم می‌خواهد بروم یک گوشه، چادر را بکشم روی صورتم و از بیخ حلقوم ضجه بزنم، اما مگر این موج جمعیت و این هیاهوی مداوم می‌گذارد؟ بغض، شبیه یک کلوخ خیس و سنگین در گلویم مانده است و با هیچ مرثیه‌ای پایین نمی‌رود.

وسط این معرکه، میان این شیون‌هایی که ستون‌های مصلی را می‌لرزاند، چشم می‌بندم تا از این واقعیت تلخ فرار کنم. پرت می‌شوم به روزهایی که رنگ چهره‌ها از جنس این سوگ نفس‌گیر نبود. پرت می‌شوم به ماه رمضان سال 1402. بهار تقویم با بهار جان‌ها گره خورده بود و طلسم چهار سال فراق کرونایی سرانجام می‌شکست. قرار بود در آن بهشت کلمات، برای دیدار شاعران با شما دوباره باز شود.

نمی‌خواهم تقویم آن روزها را ورق بزنم یا از جزئیات اداری و خط‌به‌خط ماجرا بگویم. فقط می‌خواهم از آن جانی بگویم که در کالبد ما دمیده شد. وقتی قرار شد من هم سهمی در رساندن این پیغام داشته باشم و کبوتر نامه‌بر این وصال شوم، انگار تمام پرنده‌های جهان در سینه‌ام پرواز می‌کردند. خطوط تلفن، رشته‌های نوری بودند که قلب‌ها را به هم وصل می‌کردند. از جنوب تا شمال، از شرق تا غرب؛ وقتی پشت خط می‌گفتم: «برای دیدار دعوتید…»، سکوتی پر از بهت آن‌سوی خط شکل می‌گرفت. سکوتی که صدای تپش قلب آدم‌ها را از کیلومترها دورتر به گوشم می‌رساند. صداهایی که ناگهان از شدت ذوق می‌لرزید، بغض می‌کرد و حتی در اوج ناباوری، ساده‌ترین چیزها را از یاد می‌برد. من آن روزها، پشت آن خطوط تلفن، هزار بار با ذوق آن شاعران خندیدم و هزار بار با اشک شوقشان، گریستم.

روز موعود، حیاط حوزه هنری غلغله کلمات بود. عطر گلاب و اسپند می‌آمد و من میان آغوش گرم و پرمهر خانم‌های شاعر، غرق در دعاهای خیری بودم که با چشم‌های نم‌دار بدرقه راهم می‌کردند. وقتی به بیت رسیدیم، تماشای آن بی‌قراری‌ها خودش یک دیوان شعر بود. آدم‌هایی که پیش از اقامه نماز، روی زانو نیم‌خیز شده بودند تا زاویه دیدشان را برای تماشای شما تنظیم کنند. دل‌هایی که برای نشستن در صف‌های اول افطار و نزدیک‌تر بودن به شما، بی‌تابی می‌کردند. حق داشتند؛ دلتنگی شوخی نبود، چهار سال دوری، جان کلمات را تشنه کرده بود.

وقتی سکوت حسینیه با صدای شما شکست که گفتید: «دلتنگ شما بودیم…»، انگار تمام یخ‌های جهان آب شد. آن جمله، خستگی چهار سال را از تن جمع بیرون کشید. بعد از افطار، چای روضه چقدر می‌چسبید. شما قند را در چای تر می‌کردید و ما جانمان را در زلال لبخندهای شما. شعرها خوانده می‌شد و شما با همان پدرانگی بی‌بدیل، حواستان به تک‌تک واژه‌ها بود.

هنوز صدای «طیب‌الله» و «احسنت» گفتن‌هایتان در گوشم زنگ می‌زند. چشم‌هایتان برق می‌زد وقتی قصیده‌ای در دفاع از این آب و خاک خوانده می‌شد، بغض می‌کردید وقتی مرثیه‌ای در رثای بانوی دو عالم (س) و مقام شهدا به گوش می‌رسید، و با لبخندی از سر رضایت، ابیات آن شاعر کرمانشاهی را زمزمه می‌کردید؛ همان‌جا که گفت:

«من از تو سفره‌ام کوچکتر و خالی‌تر است اما / برای گریه کردن شانه بیگانه تسکین نیست»

و چقدر دقیق و نکته‌سنج، زیبایی این بیت را به جان جمع می‌نشاندید:

«اگر ایراد در کار است، ایراد از مسلمانی است / مسلمان! کار ما ایراد دارد، مشکل از دین نیست»

اما… اما حالا چه، آقاجان؟!

حالا من ایستاده‌ام در این مصلی، زیر این چتر سنگین عزا، و به این فکر می‌کنم که آن حسینیه پر از نور، آن خیمه‌گاه کلمات و لبخندها، حالا دیگر نیست. آن مکان مقدس، در ذهن دردمند من، حالا تبدیل به قتلگاه آقای شهید ماه شده است؛ مذبح تمام آن خنده‌های زیبا و آن «به‌به» گفتن‌های دلنشین.

از امروز به بعد، چطور می‌توانیم به استکان‌های چای نگاه کنیم و یاد آن دست‌هایی نیفتیم که قند محبت را در کام شاعران تر می‌کرد؟ از امروز به بعد، چه کسی قرار است به دادخواهی استعاره‌ها گوش دهد و با لحنی که بوی بهشت می‌دهد بگوید: «دلتنگ شما بودیم»؟

ما خیلی زود یتیم شدیم. داغ شما، از آن امتحان‌های سختی است که روزگار بدون خبر از ما گرفت؛ امتحانی که برایش هیچ درسی نخوانده بودیم و حالا زیر بار این نمره مردودی تلخ، داریم له می‌شویم. این روزها با خودم می‌گویم کاش می‌شد یک بار دیگر، فقط یک بار دیگر، تلفن را بردارم و با بغض به تمام آن شاعران بگویم: «دروغ بود… تمام شد… بیایید که آقا منتظرند تا شعر بخوانید…» اما می‌دانم که این حسرت، تا ابد بر دل کلمات خواهد ماند.

استکان‌ها سرد شده‌اند آقاجان. چای این روزگار، بدون نگاه شما، تلخ‌تر از زهر است. ما اینجا، در این قتلگاه بی‌رحم ثانیه‌ها، میان هیاهوی این تشییع، فقط به یک امید نفس می‌کشیم؛ اینکه آن دنیا، وقتی دوباره بساط شعر و کلمه به پا شد، ما را هم صدا بزنید. دلتنگیم آقاجان… خیلی دلتنگیم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هجده − هفت =

دکمه بازگشت به بالا