این سقفی است که آسمان برایت فرستاده

دستم را دراز میکنم، برای رسیدن به گلی پرپر؛ همان کسی که چفیهاش را برای جهیزیه یک دختر ناشناس فرستاده بود…
به گزارش تسنیم، امیر کنعانی در دلنوشتهای اختصاصی برای تسنیم، از حال و هوای دلش در بدرقه رهبر شهید انقلاب نوشته است:
چشمهایم را که باز میکنم، کاغذ را در مشتم حس میکنم. به اندازهٔ یک بند انگشت. کاغذی که همه هستیام در آن جمع شده بود: «برای عاقبتبهخیریام دعا کنید.» نوشتم و در میان هزاران دست رهایش کردم، مثل پر کاهی که به باد میسپاریاش.
سه ماه گذشت. در میان چیدنِ جهیزیه، تلفن زنگ زد. صدایی محترم و آرام، آدرسی خواست. نفسم در گلو قفل شد. چند روز بعد، بستهای رسید. چفیهای که بوی عطر دعا میداد و سجادهای که نخهایش گرههای شبهای بیخوابی را به یاد میآورد.
مادرم انگشتهایش را روی چفیه کشید: «این، سقفی است که آسمان برایت فرستاده.» …
پنج صبح است. من و همسرم روی صندلیهای میدان فردوسی نشستهایم. از دو و نیم شب از ورامین راه افتادهایم. پاهایم التماس میکنند، اما دلم تکهتکهاش را در مصلا جا گذاشته.
کسی میپرسد: «اگر امروز فرصت وداع پیدا کنی، چه میگویی؟»
مکث میکنم. سنگینی کلمات در گلویم جمع شدهاند. زمزمه میکنم: «دوست دارم ساعتها بنشینم و نگاهش کنم. همانطور که همیشه مات و مبهوت، نگاهش میکردم و سیر نمیشدم.»
هنگام تشییع فرا رسیده و موجی از دلهای بههم ریخته غوغا میکند… صدای گریه از یک نفر، به ده نفر و خیلی زود به تمام میدان میرسد. پاهایم، بیاجازه، مرا به سمت جمعیت میکشند. همسرم انگشتهایش را در انگشتهایم گره میزند. محکم، مثل روزی که چفیه را گشودیم.
جمعیت فشرده است، نفس در میان شانهها گم میشود. خودم را به جلو میکشانم. دستم را دراز میکنم، برای رسیدن به گلی پرپر. نوک انگشتانم به تابوت میخورد. پارچهای که زیر آن، کسی آرمیده است که سالها قدمهایش کوچههای شهر را مقدس کرده بود. همان کسی که چفیهاش را برای جهیزیه یک دختر ناشناس فرستاد، حالا خودش زیر این پارچه، به سوی آسمان میرود.
ناگهان، از میان هزاران گلو، فریادی میجوشد: «حی علی قائد شهید…»
صدا تکرار میشود. یک بار، دو بار، ده بار. هر بار شانههای مردان میلرزد، دستهای زنان محکمتر گره میخورد. اشک از گوشه چشمم میچکد روی خاک. زمزمه میکنم: «ای علمدار شهیدم، ای مقتدای امت، ای رهبر شهیدم… با این دستهایی که عطر چفیهات را میدهند، با این پیشانی که جای سجادهات را حس میکند، چه کنم؟»
جمعیت میایستد. سکوتی که از همه فریادها بلندتر است. در آن سکوت، صدای پای او را میشنوم. قدمهایی که نه روی خاک، که روی قلبهای ما راه میرفت. حالا از زیر تابوت، به سوی آسمان میروند.
انگشتم را که از چوب تابوت برمیدارم، برق تمام این سالها از نوک آن میگذرد. از روزی که کاغذ را نوشتم، تا امروز که اشک میبارم. میدانم از این شب به بعد، هر بار سجاده را پهن کنم، او را در نخهایش خواهم دید. هر بار چفیه را از کمد بیرون آورم، عطر پیشانیاش را خواهم شنید.
و میدانم که علمدار شهیدم، از آن بالا، نگاهم میکند و لبخند میزند. همان لبخندی که در دیدارها، مات و مبهوتم میکرد.




