نویسنده لبنانی: روحی چنان گسترده شده بود که زمین بر او تنگ آمد

نعمت ابوزید نویسنده لبنانی می‌نویسد:مردم پشت سر پیکر نه بلکه پشت سرمعنایی راه می‌رفتند که برای آن زیسته بودند.

پروفسور نعمت  ابوزید نویسنده لبنانی در یادداشتی برای تسنیم به روایت مراسم وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب پرداخته است. او می نویسد:

«هنگامی که ارواح از مرزهای خاک عبور می‌کنند

هر رخت‌بربسته‌ای غایب نمی‌شود، و هر حاضری دیده نمی‌شود.

در این زمین، ارواحی هستند که اگر گام بردارند، مردم گمان می‌کنند راه، نماز را آموخته است، و اگر خاموش شوند، بادها آنچه را سینه‌ها پنهان می‌کرده‌اند، بر زبان می‌آورند. و مردانی هستند که نام‌هایشان را بر دوش نمی‌کشند، بلکه پیام‌ها، آنان را بر دوش می‌کشند، و عمرهای خود را نمی‌گذرانند، بلکه عمرها در سایه‌ آنان می‌گذرد.

او یکی از آنان بود که آفریده شد تا پلی باشد میان درد و امید. انسان را نه آن‌گونه که به چشم می‌آمد، می‌دید، بلکه آن‌گونه که در ژرفای وجودش پنهان بود؛ دانه‌ی نور را پیش از آنکه خورشید ببیند، در او می‌دید، و می‌دانست که زمینی که با راستی آبیاری شود، ناگزیر بار خواهد داد، هرچند زمستانش دراز باشد.

دل او عضوی از پیکرش نبود، بلکه پنجره‌ای بود که انسانیت از آن به خود می‌نگریست. اگر مظلومی در دورترین نقطه‌ی زمین می‌گریست، دلش به لرزه می‌افتاد و اگر دستی به فریاد برمی‌خاست، احساس می‌کرد که آسمان، امانت پاسخ را به او سپرده است. از این رو، وطنی نداشت که کوه‌ها یا دریاها آن را محدود کنند، زیرا میهن برای ارواح بزرگ، هر جایی است که انسان در آن به دنبال کرامت خویش می‌گردد.

چنان گام برمی‌داشت که گویی یقین همراه او راه می‌رفت. شب‌ها او را سنگین نمی‌کردند، زیرا کسی که سپیده‌دم را در درون خود حمل می‌کند، از تاریکی بیرون هراسی ندارد. و هنگامی که سخن می‌گفت، گمان می‌رفتی واژه‌ها از دهانش بیرون نمی‌آیند، بلکه از چشمه‌ای پنهان در اعماق هستی تراوش می‌کنند؛ چشمه‌ای که سر و صدا نمی‌شناسد، اما می‌داند چگونه خواب‌رفتگان را بیدار کند.

و می‌دانست که درخت را نه به بلندای شاخه‌هایش، بلکه به ژرفای ریشه‌هایش در دل خاک می‌سنجند. از این رو، خود را در خاک حقیقت نشاند، تا چون شاخه‌ای شود که بادها می‌شکنندش، اما او را جز بر یقین نمی‌افزایند که ریشه‌اش از توفان‌ها عمیق‌تر است.

آن‌گاه روزی فرا رسید که مردم پنداشتند دری بسته می‌شود، اما آن روز، پنجره‌ای بود به سوی آسمان گشوده. و من آن انبوه را دیدم که می‌رفتند، نه از آن رو که پیکری رفته بود، بلکه از آن رو که روحی چنان گسترده شده بود که زمین بر او تنگ آمد. چهره‌ها چون دریا بودند و اشک‌ها چون رودها، اما اندوه، شکست نبود، بلکه نمازی خاموش بود که دل، هنگامی که زبان از بیان عاجز می‌ماند، برمی‌افراشت.

و چنان به نظرم رسید که آسمان، نزدیک‌تر از همیشه بود، و ابرها برای شنیدن ناله‌ دلها خم شده بودند، و فرشتگان میان صفوف می‌گذشتند و اشک‌ها را چون مروارید جمع می‌کردند، زیرا اشک‌هایی که از وفا زاده می‌شوند، بر خاک نمی‌ریزند، بلکه به سوی خدا اوج می‌گیرند.

و مردم پشت سر پیکری راه نمی‌رفتند، بلکه پشت سر معنایی راه می‌رفتند که او برای آن زیسته بود. آنان ترس را از دل‌هایشان تشییع می‌کردند و با شجاعت، بیعتی تازه می‌بستند و درمی‌یافتند که پیکرها پایان راه را می‌شناسند، اما اصول و مبانی، جز آغاز را نمی‌شناسند.

در آن هنگام دریافتم که مرگ نمی‌تواند کسی را که زندگی خود را هدیه‌ای برای دیگران ساخته است، شکست دهد. مرگ، پیکر را می‌ستاند، چنان که پاییز برگ‌های درخت را، اما نمی‌تواند به ریشه‌ای که در ژرفای خاک پنهان است، دست یابد، و نمی‌تواند نوری را که روح در جان مردم افروخته است، خاموش کند.

و همچنان باور دارم که برخی مردان، چون غایب شوند، خلأیی از خود بر جای نمی‌گذارند، بلکه درهایی به سوی آسمان می‌گشایند، و در دل هر که آنان را شناخته است، پاره‌ای از نور می‌نهند، نوری که با چشم دیده نمی‌شود، اما بصیرت، هرگاه شب سخت شود، هرگاه گام‌ها گم شوند، و هرگاه انسان گمان کند که حق به ستوه آمده است، آن را می‌بیند.

آنجا، در فاصله‌ای که دید به آن نمی‌رسد، بزرگان همچنان ایستاده‌اند، نه به عنوان نام‌هایی که در کتاب‌ها نوشته می‌شوند، و نه به عنوان تصاویری که بر دیوارها آویخته می‌شوند، بلکه به عنوان رازهایی که خدا در ضمیر زمان به ودیعت می‌نهد، تا همواره به نسل‌ها نجوا کنند که: “ارواحی که راه حق را شناخته‌اند، نمی‌میرند، آنان تنها هیأتی را که با آن طلوع می‌کنند، دگرگون می‌سازند.”

هرگز قلمم خطا نکرد، زمانی که سید و رهبرم خامنه‌ای شهید را وصف نمودم.»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − شش =

دکمه بازگشت به بالا