این پیچ تاریخی؛ طاقت فرساست!

گلعلی بابایی در یادداشتی برای خبرگزاری تسنیم، به شرح پیمایش شش منزل در فراق آن یگانه یار یگانه پرداخته است.

گلعلی بابایی، نویسنده و مستندنگار، در یادداشتی مفصل به روایت مراسم وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب پرداخته است. این یادداشت که در 6  منزل به نگارش درآمده، به شرح ذیل است:

«شرح پیمایش شش منزل در فراق آن یگانه یار

منزل اول:

صبح روز شنبه، نهم اسفند 1404 بود که آن حادثه شوم اتفاق افتاد و آمریکای جنایتکار با همدستی رژیم جعلی صهیونی، به مناطق و مراکزی از ایران حمله کرد. حمله‌ای که طی آن انسان‌های بی‌گناهی به خاک و خون کشیده شدند. فجیع‌ترین این جنایت، بمباران عمدی دبستان شجره‌طیبه میناب طی دو نوبت بمباران با سه تیر موشک آمریکایی تاماهاوک و به شهادت رساندن 168 دختر و پسر خردسال دانش‌آموز و آموزگاران دلسوزشان بود.

چون از جمله مناطق بمباران‌شده طی آن صبح سیاه، محدوده‌ی اطراف بیت رهبری هم بود، در این میان امثال من، علاوه بر نگرانی از وضعیت پیش‌آمده، تنها دنبال پاسخ به این پرسش بودیم:

از آقا چه خبر؟!

چون کشتی توفان‌زده به هر طرف سرازیر می‌شدیم و در آن لُجّه‌ی متلاطم شبه‌خبرهای ضد و نقیض، دنبال یافتن تنها یک خبر خوب بودیم:

آقا حالش خوب است.

با این که وقت اذان مغرب روز دهم ماه رمضان هم شده بود، اما برای صرف افطاری نه در من و نه در اعضای خانواده، هیچ میل و رغبتی در کار نبود. در آن لحظات به زمین و زمان متوسل شده بودم تا بلکه هرطور شده از رهبر عزیزمان خبری گرفته باشم، اما هیچ‌کس اطلاع دقیقی نداشت. هرچه هم که از صدا و سیما می‌شنیدم، اصرار بر سلامت آقا بود؛ زیرنویس‌ها و مصاحبه‌های حضوری و تلفنی هم بر همان مبنا پخش می‌شدند. در دلم می‌گفتم: خدایا، یعنی می‌شود یک پیام و مصاحبه‌ای شبیه صبح جمعه جنگ 12 روزه پخش بشود، تا خط بطلانی بکشد بر تمامی این افکار آشفته و پریشان؟ مگر نه این است که سی‌وهفت سال تمام، هر جا که کم آوردیم، عطشناک، منتظر کوثر کلمات خارج‌شده از دهان آن کوه صلابت بودیم؛ تا دوباره ما را به خود آورد و سر پایمان کند؟ خدایا این بار هم جلوه‌ی جمال ولیّ خودت را بر ما بنما.

درون خودم گم بودم و سرگردان. می‌دانستم رفیق‌ام مجتبی با یکی از نزدیکان حضرت آقا در ارتباط است. به او زنگ زدم تا اگر می‌تواند از طریق آن فرد، خبر دقیق‌تری از وضعیت آقا بگیرد. ساعتی بعد، مجتبی تماس گرفت و با خوشحالی گفت: آن بنده خدا گفته هیچ نگران نباشید، حال آقا خوب است. هرچند از شنیدن این بشارت، کمی اوضاع روحی‌ام بهتر شد، اما همچنان دچار دلهره بودم. لحظاتی از نیمه‌شب گذشته بود که به‌یک‌باره صدای هلهله و سوت و شعار در فضای ظلمانی بعضی ساختمان‌ها و کوچه پیچید. گویا شبکه اسرائیلی اینترنشنال خبر شهادت حضرت آقا را به نقل از پرزیدنت جزیره اپستین پخش کرده بود. یک‌باره حس کردم تنم گر گرفته است.

متقابلاً همسایه‌های باشرف ما هم، با فریاد الله‌اکبر و شعارهایی حماسی، چنان غرش تندرآسایی سر دادند که نتیجه‌اش شد خفقان گرفتن آن بی‌وطنان عاری از شرف. با این اتفاق دلم بیشتر لرزید. هرچند همچنان امیدوار بودم به آن دلخوشی که مجتبی از قول یکی از نزدیکان آقا داده بود. تا اینکه حوالی ساعت سه بعد از نیمه‌شب، گوشی موبایلم زنگ خورد. این بار شماره رضا گرشاسبی، رفیق قدیمی‌ام روی صفحه افتاده بود. با نگرانی از او پرسیدم: آقا رضا، چه خبر؟ چرا الان تماس گرفتی؟ خیر باشد ان‌شاءالله.

گفت: آماده باش، چون تا چند دقیقه دیگر قرار است خبر را اعلام کنند. پرسیدم: چه خبری؟! در حالی که گریه امانش نمی‌داد، گفت: خبر شهادت حضرت آقا را! مواظب اوضاع باشید؛ چون شک نکنید که براندازهای شاخ‌شکسته، درصدد جفتک‌پرانی هستند. باید خیلی هوشیار باشیم و نقشه‌هایشان را نقش بر آب کنیم. تلفن که قطع شد، می‌خواستم چنگ بیندازم و ارتباط بین گوشی و دلم را پاره کنم، تا شاید نسیم بودنش بوزد. ولی… آن یار، یگانه یار، از دیار ما رفته بود. بغضم ترکید و زدم زیر گریه؛ آن هم با صدای بلند. لحظاتی بعد از صفحه تلویزیون، آقای حسن سلطانی، مجری شبکه یک سیما را دیدم که آن خبر جانسوز را با گریه‌های بی‌امانش خواند.

خدایا چه می‌شنیدم؟ مگر چنین چیزی امکان دارد؟ مگر می‌شود من زنده باشم و آقای من از دیار فنا به عالم بقا کوچ کرده باشد؟ مدام پلک‌هایم را روی هم می‌گذاشتم با این امید عبث که شاید این کابوس لعنتی، خوابی باشد گذرا. اما آه از آن بیداری که کابوس شود. ما بچه‌های نسل اول انقلاب، یک بار در روز چهاردهم خرداد 1368 با شنیدن خبر ارتحال امام خمینی از اخبار بامدادی رادیو ایران، نیمه‌جان شده بودیم و حال انصاف نبود که پس از 37  سال از آن صبح تیره فام، خبر شهادت رهبرمان را این‌گونه بشنویم.

اعلام کردند برای عزاداری شهادت رهبر انقلاب، همه مردم تهران بزرگ بعد از نماز صبح به سمت میدان انقلاب حرکت کنند. این شد که من هم بر سر و سینه‌زنان راهی محل گردهمایی سوته‌دلان شدم. نمی‌دانستم پا مرا می‌برد یا گریه. هر نفسم را به این امید می‌کشیدم که خداکند نفس بعدی در کار نباشد. خیابان‌ها، کوچه‌ها و محله‌های تهران حال و هوای دیگری پیدا کرده بودند و مردم سراسیمه و شیون‌کنان، کوچک و بزرگ، زن و مرد با پرچم‌های سرخ و سیاه به سمت میدان انقلاب در حرکت بودند. نفهمیدم مسیر منزل تا چهارراه ولی‌عصر (عج) را چطوری طی کردم. فقط یادم مانده که تا به آنجا برسم، قیامت را به چشم دیدم. قیامت مردمی سیاه‌پوش که سوگوار رهبر شهیدشان بودند. زنان، مردان، جوانان و حتی نوجوانانی را دیدم که ضجه می‌زدند و بر سر و سینه خود می‌کوبیدند. داغ، گریه، جیغ و فریاد و غش. خدایا قول و قرارمان این بود که ما فدای او شویم، اما چرا تقدیر این‌جوری رقم خورد؟ بانویی بی‌حجاب خودش را می‌زد و با ضجه می‌گفت: به من گفته بودن که تو رفتی روسیه. گفتن توی پناهگاه عمیق 40 متری پناه گرفتی! حالا چطوری از شما حلالیت بطلبم آقای مهربانم؟ خدایا من رو خیلی زود به رهبر شهیدم برسون تا در آنجا به دست و پاش بیفتم و از او حلالیت بطلبم.

در طول مسیر با مشاهده هر دوست و آشنایی، یتیمانه در آغوش هم فرو می‌رفتیم و یک دل سیر گریه می‌کردیم. آخر مصیبتی به آن مهابت و بزرگی، چیزی نبود که به این سادگی بشود آن را باور و بعد هم تحمل کرد. این واقعیت را چهره‌های غم‌زده مردم روزه‌دار شهر فریاد می‌زد و اگر با گوش دل می‌شنیدی، می‌فهمیدی که به تو می‌گویند: نه! رهبر ما به سفر شهادت نرفته، او مهربان‌تر از آن است که در چنین موقعیتی ما را تنها بگذارد و به بهشت برود. امام ما هنوز هم در همین نزدیکی‌ها، انتهای خیابان شهید فریبرز کشوردوست، با قامتی افراشته در جایگاه خطابه حسینیه امام خمینی ایستاده و دارد به احساسات مردم جواب می‌دهد.

وای که چه روز سخت و دیرگذری بود؛ روز یازدهم رمضان 1447 هجری قمری. روزی که خیابان انقلاب تهران، در چشم‌برهم‌زدنی، بدل شد به بزرگراه بعثت یک ملت، تا به تقاص خون رهبر شهیدشان، آن مردمان مبعوث‌شده، پوزه پلشت ابرجنایتکاران صهیون‌سالار را به خاک مذلت بمالند. اما ای نازنین پدر، بر دل و زبان شکاک من ببخش که مدام با خود تکرار می‌کنم مگر بی‌تو چنین کاری از ما برمی‌آید؟ واقعاً زود است برای ما، پس دادن چنین آزمونی؛ آزمون بی‌تو بودن، بی‌تو جنگیدن و تحمل داغ شهادتت.

و تو ای مظلومِ مقتدر؛ ما مبعوث‌شدن را با نعمت بودن با تو تجربه داشتیم. بی‌تووووووووو وای چقدر سخت است خداااااا.

منزل دوم:

روزها و شب‌ها سخت از پی هم می‌گذشتند و جنگ ناخواسته و تحمیلی دشمن آمریکایی-صهیونی با ملت مظلوم ما همچنان ادامه داشت. در این ایام، با حضور بی‌وقفه‌شان در تجمعات خیابانی شهرها و روستاهای کشور، پشتوانه‌ای قوی شده بودند برای تداوم حماسه‌آفرینی‌های فرزندانشان در صفوف نیروهای مسلح ایران‌زمین. همان سربازان آخرالزمانی شهید خامنه‌ای که یک بار طی جنگ 12 روزه، با اقتدار توانسته بودند در مقابل تجاوز دو ارتش مغرور و متجاوز ایستادگی کنند.

چشم باز کردیم، دیدیم چهار ماه از شهادت آقا گذشته، این مظلومیت مضاعف آقای شهیدمان در روزها و شب‌های ماه محرم بیشتر دلمان را می‌سوزاند. تا اینکه اعلام رسمی و زمان‌بندی‌شده مراسم وداع، تشییع و تدفین آقای شهید و خانواده مظلومشان، مرحمی شد برای التیام دل‌های مجروح و بی‌قرار یک ملت.

حالا دیگر لحظه‌شماری‌ها برای آغاز این نمایش باشکوه عزت و اقتدار ملت خامنه‌ای شهید آغاز شده بود. مسئولین با تشکیل ستادها و کمیته‌های متنوع، برای هرچه بهتر برگزار شدن این مانور عظیم ملت ایران و حتی ملل آزاده جهان، برنامه‌ریزی کردند.

دوباره تهران در هاله‌ای از انتظار فرو رفت. به‌زودی خیل عظیم عاشقان و مشتاقان آقا از سراسر ایران، راهی پایتخت شدند تا آخرین دیدار را با رهبر شهیدشان داشته باشند.

سرانجام آن لحظه موعود فرا رسید و در شامگاه پنجشنبه یازدهم تیرماه، پیکرهای پاکیزه‌ی آقاجان ما و اهل‌بیت شهیدش را برای وداع، به جمع مشتاقان و دلسوخته‌اش آوردند. اما این عاشقان چه کسانی بودند و مکانش کجا بود؟

خانواده‌های معظم فرماندهان شهید، بازماندگان شهدای جنگ تحمیلی 12 روزه و جنگ رمضان در حسینیه حضرت امام خمینی (ره) گرد هم آمدند تا برای آخرین بار با پدر شهیدشان دیداری داشته باشند و برای همیشه با او وداع کنند.

ادای احترام عالمان، فرهیختگان و مقامات سیاسی بیش از 90  کشور دنیا در روز جمعه دوازدهم تیرماه، نقطه اوج افتخار و آزادگی آقای شهیدمان را به رخ جهانیان کشید.

اما این فقط نمی بود از یم بی‌کران نمایش عظمت و والایی رهبر شهید بود؛ چرا که دریای خروشان ایرانیان مشتاق و عزادار، تازه از اولین ساعات بامداد شنبه سیزدهم تیرماه بود که با حضور باشکوهشان در مصلای تهران، اوج مراتب دلدادگی، وفاداری و بعثت انسان ایرانی را در برابر چشمان تنگ جهانیان به نمایش گذاشتند.

بعد از مشاهده آن همه جمعیت و اعمال محدودیت‌های ترافیکی، با خودم گفتم بهترین راه برای رفتن به مصلی، از طریق مترو است و لا غیر.

این شد که صبح شنبه سیزدهم تیرماه، با همسرم شال و کلاه کردیم و رفتیم به سمت ایستگاه متروی شهران. هرچقدر که ایستگاه اول مترو کمی خلوت بود، اما خیل عظیم مردم عزادار و سیاه‌پوش، ایستگاه‌به‌ایستگاه سوار قطار می‌شدند و بر فشردگی داخل کابین‌ها می‌افزودند. سرانجام رسیدیم به ایستگاه مصلی و خلایق با سر دادن شعارهای انقلابی از قطار پیاده شدند. همراه آنها وارد بزرگراه شهید سلیمانی شدیم. خواستیم از ورودی شماره 18 و19 داخل مصلی شویم… که نشد.

ظاهراً بر اثر فشردگی جمعیت در داخل مصلی، درب‌های ورودی را بسته بودند. ناچار همان‌جا زیر درخت‌های وسط بزرگراه شهید سلیمانی بیتوته کردیم و مردم بی‌قرار و عزادار را به نظاره نشستیم.

دیدم که از همه طیف‌ها، لهجه‌ها و اقوام آمده‌اند؛ از کرد و لر و بلوچ و ترکمن گرفته تا گیلک و مازنی و عرب و بختیاری، تا خراسانی و آذری و شیرازی و اصفهانی، تا یزدی و کرمانی و اراکی و همدانی و کرمانشاهی و تا… همه آمده بودند تا در این نمایش قدرت مردم ایران حضور پیدا کنند.

هرچه به سر و وضع و کفش و کلاه‌شان نگاه کردم، هیچ نشانه‌ای از رانتی بودن در جمع آن جماعت ندیدم. با خود گفتم: پس آن آقای به آلاف‌ و الوف رسیده از قبل انقلابِ پا‌برهنه‌ها، به کدامین حجت موجه در فضای ولنگار مجازی وطنی، چنان تهمتی را به این مردم زد و گفت: «این‌هایی که در میادین جمع می‌شوند، بیشترشان جماعتی رانت‌خوار هستند»؟!

بگذریم؛ که این سوگ‌نوشته به ذکر اباطیل نانجیبان سیاست‌باز، نجس می‌شود!

به‌رغم آن که تحمل گرمای جانسوز تیرماه، در آن اجتماع به‌هم‌فشرده، سخت بود و غیرقابل‌تحمل، اما با این حال مردم عزادار هروله‌کنان، هرکس به سبک و سیاق خودش برای آقای شهید ایران مویه و زاری می‌کرد. حزن و حماسه در هم آمیخته و صحنه‌های باشکوهی را آفریده بود. هرچقدر عمیق‌تر در جمعیت غوطه می‌خوردم، بیشتر به ضعف و درماندگی خودم واقف می‌شدم و از خدای رحمان و رحیم عاجزانه می‌خواستم تا من عاصی را هم، در جمع این مردم وفا‌پیشه و مبعوث‌شده بپذیرد.

به همراه عیال چند ساعتی در همان حوالی پرسه زدیم و غرق در سیاحت احوالات مردم عزادار، به عظمت شخصیت امام شهیدمان فکر کردیم. به اینکه چقدر طالب شهادت بود و همیشه می‌گفت:

«شهادت؛ مرگی تاجرانه است.»

حالا می‌شد هم با چشم دل و هم با چشم سر، اجر و مزد آن آرزوی قلبی آقا را دید و به آن غبطه خورد. خوش به سعادتت؛ آقاجان شهیدم.

دیدیم که حالمان زیاد خوش نیست و باید زودتر به منزل برگردیم تا تجدید قوایی بکنیم، هرچند دلمان نمی‌آمد تا از آن فضا و حال و هوا دور شویم. اصلاً صرفِ دیدن حال آن مردم قدرشناس، حال آدم را خوب می‌کرد.

دوباره سوار بر مترو، اما این بار با مشکلات بیشتر و ازدحام عظیم‌تر، راهی خانه شدیم.

در همان اثنا اخبار اعلام کرد مراسم اقامه نماز بر پیکر رهبر شهید و خانواده بزرگوارش، ساعت 8 صبح روز یکشنبه به امامت مرجع بزرگوار تقلید، حضرت آیت‌الله جعفر سبحانی برگزار می‌شود.

تجربه روز قبل سبب شد تا صبح روز یکشنبه، به‌جای استفاده از مترو، سوار بر ترک موتور رفیق شفیقم، آقا مجتبی دیده‌بان، خودم را به مصلی برسانم. این بار هم وقتی به مصلی رسیدیم که تمام درهای ورودی را بسته بودند. گویا مردم بی‌تاب از همان ابتدای صبح، کل محوطه داخلی و بیرونی مصلای به آن بزرگی و درندشتی را پر کرده بودند. ناچار همان‌جا روی آسفالت خیابان آرام گرفتیم و به انتظار نشستیم.

هرچقدر عقربه‌های ساعت به 8 صبح نزدیک‌تر می‌شدند، دل‌های نا‌آرام ما هم پرآشوب‌تر و ضربان قلبمان پرطپش‌تر می‌شدند. عمری پای در رکاب‌اش ماندیم، دلخوش به بودنش، و حالا ما سربازان باید بر پیکر خونین فرمانده نماز وداع می‌خواندیم!

صدای تکبیر شروع نماز با هق‌هق بلند گریه‌های مردم در هم آمیخت. گریه‌هایی که هم همراه با حزن و بغضی گلوگیر بود و هم سرشار از حماسه، در مسیر ادامه راهی که رهبر شهید برایشان ترسیم کرده بود.

نماز که تمام شد، مشاهده عظمت حضور چند میلیونی مردم وفادار، مرهمی بود بر زخم کاری و جگرسوز شهادت قائد عظیم‌الشأن‌مان.

من که به‌رغم دوبار رفتن به مصلی، هنوز موفق به زیارت ابدان شهدا نشدم، بعدازظهر روز یکشنبه چهاردهم تیر، بار دیگر به همراه همسرم راهی شدم به سمت مصلی. این بار از مسیریاب روی گوشی مدد گرفتیم تا بهترین راه رسیدن به مقصد را نشان‌مان بدهد. با این وسیله تا کوچه پس‌کوچه‌های انتهای خیابان معلم پیش رفتیم. از آنجا به بعد، دیگر راه مسدود می‌شد و باید پای‌پیاده ادامه مسیر می‌دادیم. ماشین را در گوشه‌ای پارک کردیم و همراه شدیم با مردمی که آن‌ها هم مثل ما دلشان پر می‌زد برای هرچه زودتر رسیدن به وصال یار. پس از عبور از چهارراه قصر، وارد خیابان شهید بهشتی شدیم؛ بهشتی همان یار غار خامنه‌ای شهید که بر اثر جنایت فرقه تروریستی مجاهدین خلق در هفتم تیر 1360 همراه با 72 تن از یارانش به شهادت رسید و با رفتنش کوله‌بار مسئولیت رفیق همراهش، سیدعلی خامنه‌ای را دوچندان کرد.

آن‌قدر مشتاق دیدار با پیکر رهبر شهیدمان بودیم که اصلاً نفهمیدیم آن مسیر نسبتاً طولانی را چگونه طی کردیم. وقتی به خودمان آمدیم که جلوی در ورودی خیابان قنبرزاده رسیده بودیم. از همان مدخل، وارد مصلی شدیم. مصلایی که موج می‌زد از ازدحام مردمان شریف ایران‌زمین. از همه طیف‌ها آمده بودند تا عرض ارادتی داشته باشند به روان جاوید رهبر شهیدشان.

همراه با موج جمعیت وارد صحن اصلی مصلی شدیم. حالا دیگر می‌توانستیم پیکرهای شهدا را هم ببینیم. حتی تابوت کوچک دردانه حضرت آقا، زهرا کوچولو را. مردم با نزدیک‌تر شدن به آن پنج تابوت پرچم‌پوش، لحظه‌به‌لحظه صدای شیون‌شان بلندتر می‌شد؛ طوری که دیگر کل آن میدان را ناله‌ها و ضجه‌های مردم پر کرده بود. هوا به‌قدری داغ و سوزان بود که ریزش مداوم قطرات آب از لوله‌های تعبیه‌شده بر سر و روی مردم هم ذره‌ای از هرم گرما را کم نمی‌کرد.

مردم اما در آن لحظات بسیار سخت، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردند همین گرما و فشردگی جمعیت بود. تمام چشم‌ها خیره به جایگاه جلوس تابوت شهیدان و لبریز از اشک و اندوه بودند. مردم به هیچ چیز دیگری جز بهره بردن بیشتر از این واپسین دیدار بی‌تکلف با رهبر شهیدشان فکر نمی‌کردند.

وقت اذان مغرب که شد، نمازمان را همان‌جا داخل یکی از رواق‌های مصلی خواندیم. خواستیم به سمت در خروجی حرکت کنیم، اما دلمان رضا نداد. دوباره برگشتیم به سمت محل استقرار تابوت‌ها و از آنجا بار دیگر یک دل سیر، صدف پرچم‌پوشی که دُرّ پیکر آقای شهیدمان را در خود گرفته بود، به نظاره نشستیم.

منزل سوم:

ساعت از 10 شب هم گذشته بود که به منزل رسیدیم.

برای مراسم تشییع روز دوشنبه، این‌جوری برنامه‌ریزی کرده بودم که چون منزل ما غرب تهران است و شروع مراسم هم از شرق تهران، پس بهتر است با اندکی تأخیر بروم به سمت میدان آزادی. اما حوالی ساعت8  صبح، مجتبی دیده‌بان زنگ زد و گفت: تریلی حامل پیکرهای شهیدان از پایگاه مقداد خارج شده و همین الان به سمت میدان آزادی در حرکت است. با تعجب پرسیدم: پایگاه مقداد کجا، چهارراه تهرانپارس کجا؟ پس کی می‌خواهد به آنجا برسد؟ گفت: بعید است دیگر به سمت شرق تهران برود. اگر هم بخواهد بروند، با این فشردگی جمعیت، نمی‌توانند تغییر مسیر بدهند.

هرچند از چرایی اتخاذ این تصمیم  متولیان مراسم بی‌خبر بودم، اما به نظر خودم دست‌اندرکاران مراسم طول مسیر را کم کردند تا با توجه به گرمای شدید و ازدحام بی‌شمار مردم، هم از تلفات احتمالی انسانی جلوگیری کنند و هم مدیریت زمان در شروع و پایان مراسم دست خودشان باشد.

بعد از پایان آن مکالمه تلفنی کوتاه، به همسرم گفتم: آماده باش که برویم و تا به مراسم تشییع آقا برسیم. با خودرو تا مقابل ورزشگاه آزادی بیشتر نتوانستیم جلو برویم. بقیه راه مسدود بود و هیچ اتوبوس و ونی هم وجود نداشت که ما را تا نزدیکی میدان آزادی ببرد. ناچار با پای‌پیاده راهی شدیم به سمت میدان. هرچه جلوتر می‌رفتیم، گرما شدیدتر می‌شد. برای آن‌که نفسی چاق کنیم، جلوی آب‌پاش‌های سازمان آتش‌نشانی می‌ایستادیم و حسابی خیس و کمی سرحال می‌شدیم. دوباره حرکت و دوباره کم آوردن نفس و کمی استراحت. با هر مصیبتی که بود، خودمان را به ابتدای ضلع غربی میدان آزادی رساندیم. میدان پر بود از آدم‌های مشتاق. کم‌کم داشتیم بر اثر گرما و ازدحام خلایق نفس کم می‌آوردیم که در ابتدای خیابان آزادی به سمت میدان انقلاب، کنار جدول خیابان، زورکی خودمان را جاساز کردیم و منتظر رسیدن خودروی حامل شهیدان ماندیم. در آنجا هم فشردگی جمعیت آن‌قدر زیاد شد که نفس‌ها به‌سختی بالا می‌آمد. بعد از گذشت یک ساعت، اولین تریلی از راه رسید که حامل بلندگوها و باندهای بزرگ صدا بود. بالای تریلی دوم، مجری‌های صدا و سیما، مداح‌های مشهور و شعرا ایستاده بودند و به‌نوبت مدیحه‌سرایی و شعرفروشی می‌کردند. آخ که چقدر زیبا اشک مردم را درمی‌آوردند.

با نزدیک‌تر شدن خودروی حامل تابوت‌های پیکرهای شهیدان، فشار و هیجان جمعیت هم زیادتر می‌شد و نفس کشیدن لحظه‌به‌لحظه مشکل‌تر. برای یک لحظه حس کردم راه نفسم بند آمده و عنقریب بیهوش بر زمین خواهم افتاد. نگاه کردم، دیدم حال همسرم به‌مراتب بدتر از من است. خواستیم از آنجا جاکن بشویم، اما مگر می‌شد؟ کلاف انبوه جمعیت چنان در هم تنیده شده بود که هیچ فضای خالی پیدا نمی‌شد تا بتوانیم خودمان را حرکت بدهیم. در همان وانفسا بودیم که خودروی اصلی به مقابل ما رسید. با دیدن تابوت‌ها صدای ضجه مردم بیشتر شد و بعضی‌ها بر سر و صورت خود کوبیدند. همان موقع جمعیتِ در هم فشرده، کمی جابه‌جا شد و سرانجام ما دو نفر توانستیم از جایمان حرکتی بکنیم. حالا دیگر باید خودمان را می‌سپردیم به آن امواج عظیم انسانی و بدون هیچ اراده‌ای از خود، به هر طرف که آن‌ها می‌رفتند، ما هم برویم. در آن لحظات نفس‌گیر، هم چشم‌مان به تابوت‌ها بود و اشکی که سرازیر می‌شد و هم در تکاپو بودیم برای رسیدن به نقطه‌ای مطمئن‌تر. اما مگر می‌شد کوچک‌ترین تکانی خورد؟!

خودروی حامل شهیدان به ابتدای بزرگراه شهید لشکری که رسید، وارد آن نشد و دوباره در مسیر دور میدان آزادی قرار گرفت. گویا جهت مراعات حال آن‌هایی که در ضلع جنوبی میدان تجمع کرده بودند و نتوانستند عرض ارادتی به پیکرها داشته باشند، می‌خواست دور دیگری هم بزند.

همین اتفاق سبب شد فضا کمی آرام‌تر بشود و آن‌هایی که مثل من و همسرم دچار گرمازدگی و افت فشار شده بودند، نفسی چاق کنند.

بعد از گذشت یک ساعت، دوباره تریلی حامل شهیدان وارد بزرگراه شهید لشکری شد و به راه خودش ادامه داد. حالا دیگر مسیر شرق به غربِ بزرگراه شهید لشکری هم مملو از جمعیت شده بود و مردم همراه با پیکرهای شهدا بر سر و سینه‌زنان تا تقاطع آزادگان-لشکری، شهیدان را مشایعت کردند.

منازل چهارم و پنجم:

مراسم تشییع در تهران که تمام شد، طبق برنامه پیکرها را بردند به عشق‌آباد جمکران. صبح سه‌شنبه شانزدهم تیر 1405 ابتدا در صحن مطهر مسجد جمکران، نماز بر پیکر شهیدان توسط حضرت آیت‌الله جوادی آملی خوانده شد. آن هم چه نمازی؟! سراسر شور بود و معرفت، عشق بود و عرفان.

همچنان که از قاب تلویزیون نظاره‌گر حضور چند میلیونی مردم برای اقامه آن نماز با معرفت در صحن و سرای باصفای مسجد جمکران بودم، از زبان خبرنگاران صداوسیما شنیدم که صفوف جمعیت نمازگزار بر پیکر آقای شهیدمان، از جمکران تا حرم حضرت معصومه (س) امتداد داشت. یعنی نزدیک به ده کیلومتر مردم صف‌به‌صف در زیر تابش گرمای بالای 45 درجه، کنار هم قامت بسته بودند تا این افتخار را داشته باشند که نام‌شان در فهرست اسامی نمازخوانان بر پیکر نائب‌الامام شهید این امت ثبت شده باشد. همان‌طور که به نظاره آن همه شکوه و جلال در پای گیرنده‌ها نشسته بودم، عجیب دلم هوایی شده بود برای حضور در آن جمع عشاق. منتهی: دست‌مان کوتاه و خرما بر نخیل!

مطابق آنچه که از تصاویر ارسالی شبکه خبر صداوسیما دیدم، به‌محض پایان اقامه نماز، جمعیت عزادار آماده شدند برای مشایعت پیکر رهبر شهید انقلاب و عزیزان همراهش از مسجد جمکران تا حرم حضرت فاطمه معصومه (س).

همان ابتدای شروع حرکت، ازدحام جمعیت و تراکم فوق تصور حضور مردم عزادار و همچنین گرمای سوزان هوا، وضعیت را برای همه سخت کرد. اما:

شور بازار ارادت، همچنان داغِ داغ بود.

هرچند مسیر طی‌شده بسیار طولانی، گرم و سخت‌گذر بود، اما ملت عزادار همچنان شیون‌کنان بر سر و سینه می‌کوبیدند و ضجه می‌زدند. بعضی‌ها که بدن‌شان کشش آن‌همه فشار و گرما را نداشت، بی‌حال و بیهوش بر روی دستان مردم و امدادگران به داخل چادرهای امداد و یا به زیر سایه‌ای انتقال داده می‌شدند تا دوباره احیا شوند. آن‌قدر عظمت مراسم و تصاویر حضور چند میلیونی مردم قدرشناس که از ویزور دوربین‌های عکاسان و فیلم‌برداران به گیرنده‌ها ارسال می‌شدند واضح و گویا بودند که حتی بدون حضور فیزیکی در دل آن جمعیت هم می‌شد اوج حماسه را ادراک کرد.

بعد از ساعت‌ها هروله، سرانجام پیکر آقای شهید و اهل‌بیت او با تأخیر چند ساعته، از جمکران به حرم باصفای کریمه اهل‌بیت، حضرت معصومه (س) رسیدند. باز هم ازدحام پرحجم مردم در داخل صحن، باعث شد تا طواف تابوت‌ها به دور ضریح مقدس با تأخیر انجام بگیرد و برنامه‌ریزی‌ها را به‌هم بزند. چون طبق برنامه، قرار بود پیکرها موقع اذان مغرب به نجف برسند. اما به‌خاطر شرایط پیش‌آمده، حوالی نیمه‌شب چهارشنبه پیکرها به فرودگاه نجف اشرف رسیدند. همان منزلگاه عشقی که رهبر شهیدمان، قریب به هفتاد سال در حسرت زیارت‌شان می‌سوخت. این عاشق دل‌سوخته حالا آمده بود تا یک دل سیر مضجع شریف مولایش، امام علی بن ابی‌طالب (ع) را زیارت کند.

و چه خوب مردمان شریف کوفه و نجف این امکان را برای رهبر شهید امت اسلام فراهم کرده بودند. آن‌ها در نهایت ادب و احترام و دلدادگی، پیکر آقاجانمان را بر روی دست گرفته، او را در همه منازل طواف دادند. هرچند باید سرعت عمل را بیشتر می‌کردند تا بتوانند در موعد مقرر به کربلا هم برسند. اما مگر می‌شد عراقی‌های عاشق سیدعلی شهید را از پیکر مقتدایشان دور کرد؟

هرچه پیکر جلوتر می‌رفت و در مسیر حضور عشایر عراقی قرار می‌گرفت، بیشتر به چشم می‌آمد. چه اینکه علاوه بر عشق‌بازی این عشاق، اوج دلدادگی‌شان را می‌شد از همان مدخل ورودی شهر کربلا مشاهده کرد. آنجایی که به گواهی شاهدان حاضر در آن اجتماع، مردان سرزمین نینوا به طرز عجیبی مویه سر می‌دادند و عاشقانه عزاداری می‌کردند و زنان‌شان با همان شیوه‌های مرسوم خود، ضمن گریه و زاری، به صورت‌هایشان لطمه می‌زدند.

آخ که چه صحنه‌های زیبایی می‌شد دید از این همه عشق و ارادت مریدان سیدعلی در آن مسیر چند ده کیلومتری و افتخار کرد. به‌خاطر همین ابراز ارادت‌ها، مسیری که قرار بود در کمتر از چند ساعت طی شود، نزدیک به ده ساعت طول کشید و سرانجام آقاجانمان با تنی ارباً اربا و دلی مشتاق، پس از هفتاد سال حسرت زیارت، حالا به بین‌الحرمین رسیده بود تا از آنجا سبک‌بال، چون پرکاهی سوار بر امواج دستان مریدان و عاشقانش، به زیارت سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع)، 72 تن از یاران او و علمدار کربلا، حضرت قمر بنی‌هاشم ابوالفضل العباس (ع) مشرف شود.

چه باشکوه بود آن زیارت عاشقانه.

منزل آخر:

همزمان با انتقال پیکر امام شهیدمان و دیگر شهیدان اهل‌بیت او به کشور دوست و برادر عراق، با مساعدت آستان قدس رضوی و مدیر جوان حوزه هنری، جناب آقای دادمان، نفراتی از نویسندگان و هنرمندان دعوت شدند تا برای حضور در مراسم تشییع و تدفین قائد شهید، در قالب چند گروه به مشهدالرضا (ع) اعزام شوند. از قضا اسم منِ کمترین هم در آن سیاهه بود. چه از این بهتر.

بلادرنگ روانه فرودگاه مهرآباد شدم تا خودم را به کاروان برسانم. پس از انجام تشریفات قانونی، هواپیما با کمی تأخیر از باند به پرواز درآمد و بعد از گذشت 90 دقیقه، در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد به زمین نشست.

در هتل، هر دو یا سه نفر از رفقا را داخل یک اتاق جا داده بودند. من و حبیب احمدزاده را هم در یک اتاق سکنا دادند.

حضور ما در مشهد همزمان بود با سرازیر شدن سیل عظیمی از جمعیت مشتاقِ رهبر شهید از سراسر ایران و کشورهای همسایه به دیار خراسان.

تا آن‌جا که به یاد دارم، مشهدالرضا (ع) را همیشه شلوغ و پر ازدحام دیدم. به‌خصوص اطراف و داخل حرم را.

اما این بار با همیشه فرق می‌کرد. نه‌تنها به اطراف حرم و صحن‌ها نمی‌شد ورود کرد، بلکه خیابان‌های اصلی و فرعی و حتی کوچه پس‌کوچه‌های محدوده حرم هم از جمعیت سرریز شده بودند و جای سوزن انداختن نبود. با این حال از همان ابتدای صبح روز پنجشنبه هیجدهم تیرماه، مردم دلباخته و دلسوخته رهبر شهید، تمام مشکلات و سختی‌ها را به هیچ انگاشته، در زیر تابش آفتاب سوزان، مسیر حرکت کاروان شهدا را در تسخیر خود درآورده و بی‌صبرانه برای رسیدن پیکرهای شهدا لحظه‌شماری می‌کردند.

به علت مشکلات پیش‌آمده در شهرهای نجف و کربلا که ناشی از ازدحام جمعیت مشایعت‌کننده بود، زمان‌بندی انتقال پیکرها به ایران کاملاً تغییر کرد؛ طوری که ساعت آغاز مراسم تشییع در مشهد، از هشت صبح به دو بعدازظهر تغییر کرد. این اتفاق، یعنی توقف حداقل شش ساعته خلق‌اللهِ منتظر، بدون هیچ سایه‌بانی زیر تیغ داغ آفتاب تیرماه در بلوار امام رضا (ع) که قرار است مسیر حرکت پیکرهای شهدا به حرم حضرت شمس‌الشموس باشد.

هر بار که به داخل جمعیت می‌رفتم و چهره‌های آفتاب‌سوخته و چشمان منتظر مردم را می‌دیدم، از آن‌همه عشق و ارادت‌شان به رهبر شهید، احساس شرم می‌کردم. از طرف دیگر قلبم آتش می‌گرفت از مشاهده وضعیت به‌شدت وخیم مردم در آن وانفسای سختی‌ها و مرارت‌ها. همان‌جا با خدای خویش نجوا کردم و گفتم: خدایا! این مردم تنها با دیدن جلوه‌ای از جلوات جمال تو در هیئت سیدعلی شهید، این‌گونه شیدایش شدند و تمام این سختی‌ها را به جان خریده‌اند. پس به رحمانیت تو قسم، آن‌ها را در مبعوث شدن‌شان ثابت‌قدم بدار و منِ روسیاه را هم از دوستی و معاشرت با آن‌ها در روز حسرت و غوغای محشر محروم مکن.

موقع اذان ظهر هم فرا رسید، اما کماکان از خودروی حامل شهیدان خبری نبود. مردم به‌رغم گرمای جگرسوز، همان‌جا و در کف خیابان نماز ظهر و عصرشان را به‌جای آوردند. پس از اقامه نماز، انبوه خلق عزادار دوباره به انتظار نشستند. آن‌ها بی‌صبرانه منتظر رسیدن پیکرهای شهدا بودند. واقعاً عجب انتظار شیرین و دلچسبی!

عقربه‌های ساعت تازه از چهار بعدازظهر گذشته بودند که با هجوم مردم به سمت خودروی حامل تابوت‌های شهیدان، متوجه رسیدن پیکرها به نقطه‌ای که در آنجا مستقر بودیم شدم. خواستم وارد امواج انسانی سوگوارِ حلقه زده در اطراف خودرو بشوم، که دیدم اصلاً امکان‌پذیر نیست. مگر می‌شد وارد آن دریای خروشان شد؟ نه؛ به‌هیچ‌وجه.

ناچار در نقطه‌ای ثابت ایستادم و فقط نظاره‌گر عشق‌بازی و خداحافظی غمگنانه مردم قدرشناس با رهبر و مقتدایشان شدم. مردمی که بعضی از آن‌ها به‌خاطر حضور چندین ساعته در زیر آفتاب، دچار گرمازدگی شده و بیهوش و بی‌حال بر روی دستان دیگر هم‌وطن‌هایشان به نقطه‌ای امن انتقال داده می‌شدند.

هرچقدر که دریای خروشان جمعیت عزادار به حیطه حرم شریف امام رضا (ع) نزدیک‌تر می‌شدند، فشار ناشی از ازدحام خلایق و اذیت شدن مشایعت‌کننده‌ها هم بیشتر می‌شد؛ طوری که سرانجام دست‌اندرکاران مراسم مجبور شدند از چهارراه دانش، مسیر تشییع را عوض کنند و پیکرهای شهدا را با روشی دیگر به حرم رضوی برسانند. گویا ناشی از همین اقدام بود که اطراف ما کمی خلوت‌تر شد. در آن شرایط، برای من مشاهده انبوهی از کفش‌های زنانه، مردانه و حتی بچه‌گانه آدم‌هایی که بر اثر فشار جمعیت، کفش از پایشان درآمد و در میان آن امواج متلاطم اقیانوس انسانی دیگر نتوانستند کفش‌هایشان را پیدا کنند، بسیار حزن‌انگیز بود.

نزدیک موعد اذان مغرب بود که با حبیب احمدزاده به یکی از مساجد اطراف حرم رفتیم و نمازمان را آنجا خواندیم. بعد از اقامه نماز بار دیگر عازم صحن پیامبر اعظم (ص) شدیم. داخل صحن لبریز از جمعیتی بود که انتظار پیکرهای شهدا را می‌کشیدند، لیکن گویا به‌دلیل ازدحام جمعیت امکان آوردن پیکرها به میان مردم نبود. همین امر دلخوری جماعتی که از صبح زود تا به آن لحظه با تحمل سختی‌ها و گرمای زیاد همچنان به انتظار نشسته بودند را همراه داشت.

باز هم بر اثر پاره‌ای ناهماهنگی‌ها، هم اقامه نماز بر پیکرهای شهیدان و هم تدفین آن‌ها با تأخیرهای زیادی همراه شد. اما امان از صبر این مردم خستگی‌ناپذیر؛ آن‌ها فقط به امید زیارت آقایشان، کماکان پای کار مانده بودند و با سردادن شعارهای حماسی، برای دشمنان بی‌شرافتِ ایرانِ امام رضا (ع) خط و نشان می‌کشیدند.

سرانجام نماز بر پیکر رهبر شهید مردمان ایران‌زمین را سیدمصطفی حسینی خامنه‌ای، فرزند ارشد آقا شروع کرد. آقا مصطفی نماز را در نهایت آرامش و به‌کار بردن کلمات و الفاظ بسیار گیرا ادامه داد، به‌گونه‌ای که حال مردم را دگرگون کرد؛ مردمی که هر فراز از نماز را با گریه و ضجه هم‌خوانی می‌کردند. پس از خاتمه نماز، همه منتظر شروع آیین جگرسوز تدفین پیکرهای شهیدان بودند. اما این بار هم انتظار به درازا کشیده شد و تا ساعاتی بعد از نیمه‌شب نیز ادامه یافت. سرانجام حوالی ساعت2 بامداد جمعه نوزدهم تیرماه 1405 بود که پیکر امام شهید امت و اهل‌بیت‌اش در همسایگی امام رئوف (ع) داخل رواق دارالذکر به سینه سرد خاک سپرده شد، تا برای همیشه تاریخ زیارتگاه عاشقان و دارالشفای ارادتمندان دلسوخته آن یگانه بشود.

تا ظهر روز جمعه درهای حرم مطهر رضوی(ع) بسته باقی ماندند و به‌همین‌جهت، امکان زیارت فراهم نبود. سرانجام خبر دادند طبق هماهنگی به‌عمل‌آمده با آستان قدس رضوی(ع) و سپاه حضرت ولی‌امر(عج)، مهمانان اعزامی از تهران باید در ساعت 3 بعدازظهر در رواق دارالذکر حضور پیدا کنند تا از آنجا به توفیق زیارت مزار آقای شهید مشرف بشوند.

سر از پا نشناخته و چه بسا زودتر از موعد مقرر، به همراه احبّا، حبیب احمدزاده و حبیب والی‌نژاد در محل موردنظر حضور پیدا کردیم و پس از ساعتی معطلی، به داخل یک چهاردیواری هدایت شدیم که چهار مقبره جدید در آن احداث شده بود.

اولین سؤال که با مشاهده آن سنگ‌مزارها در ذهن می‌آمد، این بود:

این‌ها که پنج شهید بودند، پس چرا چهار مزار به چشم می‌آید؟

پاسخ را خیلی زود یکی از متولیان داد:

«پیکر نحیف عزیز دردانه آقایمان، زهرا کوچولو در آغوش پدربزرگ شهیدش آرام گرفته است.» بی‌اختیار در ذهنم تداعی شد شش‌گوشه ضریح جد شهید آقایمان و عبدالله رضیع که جایگاه‌اش در آن مزار، روی سینه حضرت ابی‌الاحرار(ع) است.

همان‌جا به فاصله چهار-پنج متری مرقد شهیدان در کنجی نشستم و همراه با نوای سوزناک میثم مطیعی، بر یتیمی نه‌فقط ملت نجیب ایران، که بر سلاله‌ی انسان در این سیاره ظلمت‌مرام، اشک ماتم از دیده باریدم. آقاجان؛ با ما بودی، چرا بی‌ما رفتی؟ چو بوی گل به کجا رفتی؟

رفتی و رفتن تو، آتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند، جز آتشی به منزل

*و الحمدلله اولاً و آخراً*

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − نه =

دکمه بازگشت به بالا