اکبر عبدی در شلمچه!

حسین شهیدی دوست مشترک اکبر عبدی و حمید داودآبادی است که شهید شد.
دو روز پیش خبر آمد اکبر عبدی دار فانی را وداع گفت. این بازیگر توانا، به نام و نابغهای بود که نقشهای مختلف و منحصر به فردی را با تبحر زیاد بازی کرد و الحق نشان داد در زندگی واقعیاش نیز نقشی را که پذیرفته به بهترین شکلی ایفا کرد. او از بزرگان عرصه هنر بود که میتوان گفت پس از درگذشتش همه اقشار جامعه با تفکرات مختلف از رفتنش ناراحت شدند و او را دوست داشتند.
به گزارش تسنیم،حمید داودآبادی از نویسندگان و پژوهشگران دفاع مقدس نیز با ذکر خاطرهای اینطور یاد اکبر عبدی را گرامی میدارد:
اکبر عبدی در شلمچه!
ظهر روز 4بهمن 1365، هنگامه عملیات کربلای5، سوار بر اتوبوس بهطرف شلمچه حرکت کردیم. در راه آخرین شوخیها و لحظات خوش و خنده را با حسین شفیعی سپری کردم. درجوابم خندهای کرد و گفت:
– داودآبادی، تو با این هیکل گُندهات، بایس کولهپشتیت رو بندازی پشتت و بدوی توی خاکریز و بری جلوی سنگرها وایسی بگی: «بازم مدرسم دیر شد … حالام چیکار کنم؟» این جمله دیالوگ سریال “بازم مدرسم دیر شد” بود که در برنامهی کودک پخش میشد و «اکبر عبدی» در آن نقش کودکی بازیگوش را بازی میکرد. خنده و شادی به اوج رسیده بود. همه ناخودآگاه لبخند برلب داشتند.
باورش سخت بود؛ آنهایی که به سوی نبرد میروند و به سوی مرگ، آنهم در سختترین شرایط و اوضاع، اینگونه شاد و خندان باشند. اصلا انگار نه انگار که به جنگ میروند. جمعه10بهمن، دم ظهر بود که خبر شهادت شفیعی را شنیدم. خیلی یکه خوردم. سرانجام آن جوان ساده، با قلبی پاک و بی هیچ غل و غش، بهشهادت رسید.

شفیعی کنار بچهها توی سنگر سرپوشیده دراز کشیده بود که یک گلولهی مینیکاتیوشا خورد روی سنگر. سقف سوراخ شد و یه ترکش خورد به سر شفیعی. بقیهی بچهها رو هم فقط موج انفجار گرفت. جنازهاش کنار پست امداد بر زمین دراز شده بود. پتویی سیاه و خیس روی آن کشیده بودند. آرام و ساکت خفته بود. ازبس صفا و صمیمیتش برایم دوستداشتنی بود، جرأت نکردم بروم جلو و پتو را کنار بزنم و به سیمای سادهاش نگاه کنم که حالا لابد از خون سرخ بود.
آرام و با احترام شدید، از کنارش گذشتم و فاتحهای نثارش کردم. یکآن به یاد آخرین حرفهای دو سه روز پیشش در اتوبوس افتادم که اشکم را درآورد. دستی بر پشتم زد، خندید و با چشمان ریزشدهاش نگاهی انداخت. توی اتوبوس، بهش گیر میدادم شفیعی،
خوبی؟
– آره.
– خوشی؟
– آره.
– خرمی؟
– آره.
– دماغت چاقه؟
که مثلا از کوره درمیرفت و تند میگفت: اااه … همهش میگی خوبی، خوشی، خرمی ….
حسین شفیعی متولد 2 فروردین 1336 در اصفهان، نجف آباد، مهردشت، گلزار شهدای علویجه خفته است.
20 سال بعد، سال 1385، پشت صحنه اخراجیها، این خاطره را برای اکبر عبدی گفتم و یاد شهید شفیعی را گرامی داشتیم. شادی روح مرحوم اکبر عبدی و برادر شهیدش اصغر عبدی و شهید حسین شفیعی، فاتحه و صلوات.
حمید داودآبادی، مرداد 1405




