روزی که رژیم پهلوی فهمید خیابان دیگر با گلوله پس گرفتنی نیست

۱۷ شهریور ۱۳۵۷ قرار بود با اعلام حکومت نظامی و حضور نیروهای نظامی در خیابانها، موج اعتراضها را فروبنشاند؛ اما میدان ژاله به صحنهای تبدیل شد که ورق را برگرداند.
زهرا اسکندری: ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ را نمیتوان از چند روز قبلش جدا کرد. «جمعه سیاه» ناگهان از دل یک صبح شهری بیرون نیامد؛ پشت آن، ماهها اعتراض، اعتصاب، راهپیمایی و افزایش فاصله میان مردم و حکومت پهلوی قرار داشت. سال ۱۳۵۷، اعتراضها به مرحلهای رسیده بود که دیگر با تغییر یک نخستوزیر یا وعده اصلاحات نمیشد آن را مهار کرد. حکومت پهلوی در تلاش بود با تغییر چهره دولت و طرح شعار «آشتی ملی» از شدت نارضایتیها کم کند، اما خیابان مسیر دیگری را طی میکرد.
در چنین شرایطی، اتفاقات پیدرپی بر خشم عمومی میافزود. آتشسوزی سینما رکس آبادان در ۲۸ مرداد و پیامدهای سیاسی آن، استعفای دولت جمشید آموزگار و روی کار آمدن دولت جعفر شریفامامی، بخشی از فضایی بود که کشور را به سمت بحرانی تازه میبرد. از سوی دیگر، اعتراضهای مذهبی و سیاسی که در ماههای گذشته شکل گرفته بود، در ماه رمضان فرصت بیشتری برای سازماندهی پیدا کرد. مسجدها به محل تجمع، گفتوگو و هماهنگی معترضان تبدیل شده بودند و شبکهای که پیشتر پراکنده بود، حالا میتوانست جمعیتهای بزرگ را به خیابان بکشاند.
حکومت البته تنها با اعتراضهای سیاسی مواجه نبود؛ مسئله اصلی، از دست رفتن تدریجی اعتماد عمومی بود. هر واکنش خشونتآمیز حکومت میتوانست به جای پایان دادن به اعتراضها، جمعیت بیشتری را به خیابان بیاورد. از همین رو، آنچه در شهریور ۱۳۵۷ رخ داد، حاصل انباشتهشدن اعتراضهایی بود که در ماههای پیش از آن فرصت بروز پیدا کرده بودند.
از نماز عید فطر تا خیابانهای تهران
به گزارش مهر، نقطه عطف بعدی، ۱۳ شهریور بود؛ روز عید فطر. راهپیمایی بزرگی که پس از برگزاری نماز عید شکل گرفت، به یکی از گستردهترین تجمعات اعتراضی آن دوره تبدیل شد. جمعیتی که به خیابان آمده بود، نشان داد اعتراض دیگر محدود به گروهی خاص یا محلهای مشخص نیست و میتواند بخشهای مختلف جامعه را با خود همراه کند.
همین راهپیمایی، معترضان را به ادامه حضور خیابانی امیدوار کرد. تظاهرات در روزهای بعد نیز ادامه یافت و تهران به تدریج چهرهای متفاوت پیدا کرد؛ خیابانها دیگر فقط مسیر رفتوآمد مردم نبودند، بلکه به صحنه رویارویی جامعه و حکومت تبدیل شده بودند.
پس از تظاهرات گسترده ۱۶ شهریور، حکومت برای جلوگیری از ادامه اعتراضها تصمیم به برقراری حکومت نظامی گرفت. تهران و چند شهر بزرگ دیگر، از جمله کرج، قم، تبریز، اصفهان، مشهد، شیراز و اهواز، مشمول حکومت نظامی شدند.
این روند در ۱۶ شهریور به اوج رسید. بازار تهران تعطیل شد و جمعیتی بسیار گسترده در خیابانها حضور یافتند. در روایتهای مربوط به این روز، از آن بهعنوان یکی از بزرگترین تظاهرات ضدحکومتی تا آن زمان یاد شده است. حضور جریانهای مختلف سیاسی در کنار یکدیگر نیز نشان میداد که اعتراضها از مرز یک جریان یا گروه مشخص عبور کرده است.
حتی شعارها نیز نشانه تغییر مرحله اعتراض بود. در راهپیمایی ۱۶ شهریور، برای نخستینبار شعار تشکیل جمهوری به شکل آشکارتری شنیده شد؛ نشانهای که نشان میداد مسئله دیگر فقط اعتراض به عملکرد دولت یا مطالبه اصلاحات نیست و بخشهایی از جامعه، اصل ساختار سیاسی موجود را هدف گرفتهاند. حکومت در برابر این وضعیت، به جای عقبنشینی، به سراغ ابزار سختتری رفت.

تصمیمی که قرار بود خیابان را خالی کند
پس از تظاهرات گسترده ۱۶ شهریور، حکومت برای جلوگیری از ادامه اعتراضها تصمیم به برقراری حکومت نظامی گرفت. تهران و چند شهر بزرگ دیگر، از جمله کرج، قم، تبریز، اصفهان، مشهد، شیراز و اهواز، مشمول حکومت نظامی شدند.
تصمیمی که قرار بود خیابان را آرام کند، اما در عمل به یکی از عوامل شکلگیری فاجعه روز بعد تبدیل شد.
در تهران، اعلام حکومت نظامی با تأخیر و به شکلی انجام شد که همه مردم از ممنوعیت تجمع در نخستین ساعات روز ۱۷ شهریور اطلاع نداشتند. بخشی از جمعیتی که طی روزهای گذشته عادت کرده بود برای راهپیمایی به خیابان بیاید، صبح آن روز نیز راهی خیابان شد؛ بیآنکه بداند شهر وارد شرایطی شده که حضور در تجمع میتواند با واکنش مسلحانه نیروهای نظامی روبهرو شود.
صبحی که میدان ژاله دیگر همان میدان نبود
صبح ۱۷ شهریور، مردم در میدان ژاله و خیابانهای اطراف آن تجمع کردند. فضای شهر با روزهای قبل متفاوت بود؛ این بار نیروهای نظامی در خیابانها مستقر شده بودند و حکومت برای کنترل اعتراضها تصمیم گرفته بود از ارتش استفاده کند.
جمعیت در میدان افزایش پیدا کرد. شعارهایی علیه حکومت پهلوی و در حمایت از امام خمینی سر داده میشد. در چنین فضایی، نیروهای نظامی تلاش کردند مردم را متفرق کنند.
یکی از روحانیان حاضر در صحنه، یحیی نوری، تلاش کرد با نیروهای نظامی گفتوگو کند و از برخورد با مردم جلوگیری شود. اما گفتوگو به پایان نرسید و شرایط به سرعت تغییر کرد.
نیروهای نظامی مردم را محاصره کردند و سرانجام تیراندازی آغاز شد؛ تیراندازیای که تنها به میدان ژاله محدود نماند و به خیابانهای اطراف نیز کشیده شد.
از این لحظه، ۱۷ شهریور دیگر صرفاً یک تجمع اعتراضی نبود. میدان به صحنه کشتار تبدیل شده بود و تهران، در فاصلهای کوتاه، شاهد یکی از خونینترین روزهای اعتراضات پیش از انقلاب بود. نام میدان نیز در همان روز در حافظه مردم تغییر کرد؛ ژاله، به میدان شهدا تبدیل شد.
۱۷ شهریور با تیراندازی در میدان ژاله تمام نشد. اتفاقاً از همانجا بود که واقعه، ابعادی فراتر از یک تجمع خیابانی پیدا کرد. خبر کشته و زخمی شدن مردم در میان شهر پیچید و فضای تهران را بهسرعت تغییر داد. درگیریها به نقاط دیگری از پایتخت کشیده شد و برخی مراکز دولتی نیز هدف حمله قرار گرفتند.
روایتهای تاریخی درباره تعداد قربانیان این روز یکسان نیست. آمار اعلامشده از سوی حکومت بسیار پایینتر از ارقامی بود که مخالفان رژیم مطرح میکردند و گزارشهای خارجی نیز اعداد متفاوتی ارائه میدادند. همین اختلاف، باعث شده است تعداد دقیق کشتهشدگان ۱۷ شهریور همچنان محل بحث باشد. اما فارغ از اختلاف بر سر عدد، اصل واقعه روشن بود: ارتش به روی جمعیتی که در اعتراض به حکومت به خیابان آمده بودند، آتش گشود و دهها و صدها نفر کشته و زخمی شدند.
آنچه پس از آن اتفاق افتاد، اهمیت ۱۷ شهریور را از یک حادثه خونین خیابانی فراتر برد.

گلولهها در میدان ماندند، اما صدایشان به همهجا رسید
۱۷ شهریور با تیراندازی در میدان ژاله تمام نشد. اتفاقاً از همانجا بود که واقعه، ابعادی فراتر از یک تجمع خیابانی پیدا کرد. خبر کشته و زخمی شدن مردم در میان شهر پیچید و فضای تهران را بهسرعت تغییر داد. درگیریها به نقاط دیگری از پایتخت کشیده شد و برخی مراکز دولتی نیز هدف حمله قرار گرفتند.
اگر در روزهای پیش از ۱۷ شهریور، خیابان محل اعتراض بود، پس از این روز، خون ریختهشده در خیابان به عاملی برای ادامه اعتراض تبدیل شد. مردم دیگر تنها با یک مطالبه سیاسی به میدان نمیآمدند؛ حالا خانوادههایی بودند که عزیزی را از دست داده بودند، مجروحانی که روایت آن روز را با خود حمل میکردند و شهری که تصاویر و خبرهای کشتار در آن دستبهدست میشد.
گزارشهای خارجی نیز یکسان نبودند. سفیر بریتانیا از صدها کشته سخن گفت و سفیر آمریکا شمار قربانیان را بیش از ۲۰۰ نفر اعلام کرد. میشل فوکو، متفکر فرانسوی که در آن زمان برای پوشش وقایع به ایران سفر کرده بود، نیز رقم بسیار بالاتری را مطرح کرد.
همین مسئله، واقعه ۱۷ شهریور را از یک برخورد میان معترضان و نیروهای نظامی به زخمی جمعی تبدیل کرد؛ زخمی که واکنش به آن تنها به تهران محدود نماند.
روز بعد، نوبت منبرها بود
پس از حادثه، واکنش علما و مراجع تقلید آغاز شد. مراجع قم، از جمله آیات عظام گلپایگانی، مرعشی نجفی و شریعتمداری، با صدور بیانیههایی این واقعه را محکوم کردند. در مشهد نیز روحانیون با صدور اعلامیههایی ضمن محکومیت کشتار، عزای عمومی اعلام کردند و بر ادامه مبارزه تأکید کردند. واکنش روحانیون شهرهای دیگر نیز ادامه یافت و حوزههای علمیه و برخی نمازهای جماعت در اعتراض به کشتار تعطیل شدند.
به این ترتیب، میدان ژاله فقط محل وقوع یک حادثه نماند؛ به موضوعی برای منبرها، اعلامیهها، اعتصابها و تجمعهای بعدی تبدیل شد.
حالا حکومت با مسئلهای روبهرو بود که با بستن یک میدان یا برقراری حکومت نظامی حل نمیشد. هر اعلامیهای که در محکومیت کشتار منتشر میشد، هر مجلس عزایی که برگزار میشد و هر اعتصابی که شکل میگرفت، خاطره ۱۷ شهریور را دوباره زنده میکرد.

نجف هم از تهران بیخبر نماند
امام خمینی که در نجف در تبعید بود نیز به این حادثه واکنش نشان داد و کشتار مردم را محکوم کرد. در پیامهای بعدی، بر ادامه مبارزه و اعتصابها تأکید شد و از مردم خواسته شد مسیر اعتراض را ادامه دهند.
موضوع فقط به روز ۱۷ شهریور محدود نماند. برای هفتمین روز و چهلم کشتهشدگان نیز مراسم و پیامهایی شکل گرفت؛ مراسمهایی که خود به فرصتی تازه برای تجمع و اعتراض تبدیل میشدند.
این چرخه، یکی از ویژگیهای مهم اعتراضات آن دوره بود: هر کشتار، مراسمی به دنبال داشت و هر مراسم میتوانست به تجمعی تازه تبدیل شود.
به این ترتیب، حکومت نظامی که با هدف کنترل خیابانها برقرار شده بود، نتوانست مانع از گسترش فضای اعتراضی شود. اعتراض از خیابان به مسجد و از مسجد به خانهها و محافل اجتماعی منتقل شد و دوباره به خیابان بازگشت.
یک عدد، هزار روایت
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای واقعه ۱۷ شهریور، تعداد کشتهشدگان است. آمار رسمی حکومت با ارقامی که مخالفان اعلام میکردند تفاوت چشمگیری داشت. فرمانداری نظامی تهران تعداد کشتهها را ۸۷ نفر و مجروحان را ۲۰۵ نفر اعلام کرد؛ در مقابل، مخالفان حکومت شمار کشتهشدگان را بسیار بیشتر و بین سه تا پنج هزار نفر عنوان کردند.
گزارشهای خارجی نیز یکسان نبودند. سفیر بریتانیا از صدها کشته سخن گفت و سفیر آمریکا شمار قربانیان را بیش از ۲۰۰ نفر اعلام کرد. میشل فوکو، متفکر فرانسوی که در آن زمان برای پوشش وقایع به ایران سفر کرده بود، نیز رقم بسیار بالاتری را مطرح کرد.
بنابراین، در روایت ۱۷ شهریور بهتر است به جای تکرار یک عدد بهعنوان رقم قطعی، از اختلاف آمارها سخن گفت؛ اختلافی که خود بخشی از تاریخ این واقعه است.
اما فارغ از اینکه عدد نهایی چند نفر بوده است، یک واقعیت در همه روایتها مشترک است: در ۱۷ شهریور شمار قابل توجهی از مردم کشته و زخمی شدند و همین کشتار، تأثیری عمیق بر روند اعتراضات گذاشت.
از همان روزها، ۱۷ شهریور با عنوان «جمعه سیاه» یا «جمعه خونین» در حافظه سیاسی و اجتماعی جامعه ثبت شد. این نام تنها توصیف یک روز نبود؛ تبدیل شد به نمادی برای مرحلهای تازه از مبارزه با حکومت پهلوی.

پرسشهای بزرگ انقلاب
۱۷ شهریور برای ارتش نیز نقطهای مهم بود. حکومت پهلوی برای کنترل اعتراضها بیش از پیش به نیروهای مسلح تکیه کرد، اما استفاده از ارتش برای سرکوب گسترده مردم، موقعیت آن را در جامعه تحت تأثیر قرار داد.
در ادامه انقلاب، مسئله رابطه مردم و ارتش به یکی از موضوعات تعیینکننده تبدیل شد. شعارهایی در حمایت از سربازان و دعوت آنان به پیوستن به مردم سر داده میشد و همزمان تلاش حکومت برای حفظ انسجام نیروهای نظامی ادامه داشت.
از این منظر، ۱۷ شهریور فقط ضربهای به دولت وقت نبود؛ اعتماد به ساختاری را هدف قرار داد که یکی از مهمترین پایههای حفظ نظام سلطنتی محسوب میشد.
یکی از مهمترین پیامدهای ۱۷ شهریور، تشدید اعتصابها بود. واقعهای که قرار بود با استفاده از ارتش به اعتراضها پایان دهد، در عمل به گسترش بیشتر فضای اعتراضی کمک کرد.
اعتراضها دیگر فقط در قالب راهپیمایی خیابانی دیده نمیشدند. اعتصاب کارگران و کارکنان بخشهای مختلف، تعطیلی بازار و همراهی گروههای اجتماعی گوناگون، فشار بیشتری بر دولت وارد کرد.
اما شاید تلخترین بخش این روایت، ماجرای زنی باردار باشد که در جریان تیراندازی هدف گلوله قرار میگیرد. او بقچهای در دست دارد و در گوشهای از خیابان حرکت میکند که گلوله به شکمش اصابت میکند. راوی خود را به او میرساند و با کمک چند زن دیگر، پیکر نیمهجانش را به داخل حیاط خانه منتقل میکنند.
به این ترتیب، انقلاب از مرحله تظاهرات پراکنده فاصله گرفت و به حرکتی گستردهتر تبدیل شد؛ حرکتی که حکومت برای مهار آن باید همزمان با خیابان، بازار، دانشگاه، مسجد و محیطهای کاری مواجه میشد.
۱۷ شهریور از این جهت یک نقطه عطف بود؛ نه لزوماً به این معنا که انقلاب از همان روز آغاز شد، بلکه به این معنا که پس از آن، بازگرداندن شرایط به وضعیت پیش از شهریور ۱۳۵۷ دشوارتر از همیشه شد.

خیابان فقط جای تظاهرکنندهها نبود
در روایتهای تاریخی ۱۷ شهریور، معمولاً میدان ژاله، صفوف نظامیان، صدای تیراندازی و شمار کشتهشدگان در مرکز توجه قرار میگیرد؛ اما پشت این تصاویر، زندگی آدمهایی جریان داشت که نه نامشان در فهرست رهبران اعتراضها بود و نه قرار بود قهرمان یک واقعه تاریخی شوند. آنها مردم عادی بودند؛ زنانی که از خانه بیرون آمدند، مردانی که مجروحان را جابهجا کردند و خانوادههایی که درهای خانهشان را به روی زخمیها باز کردند.
یکی از این روایتها در کتاب «تنها گریه کن» شکل گرفته است؛ روایتی درباره اشرفسادات منتظری که در روزهای پرالتهاب انقلاب، خود را به میان مردم میرساند و در هر نقطهای که خطر بیشتر بود، تلاش میکرد به مردم کمک کند.
برای او، اعتراض فقط ایستادن در خیابان و سردادن شعار نبود. گاهی معنای مبارزه، پناه دادن به انسانی بود که چند لحظه پیش در خیابان زیر مشت و لگد نیروهای نظامی افتاده بود؛ گاهی کشیدن پیکر یک مجروح به داخل خانه و گاهی تلاش برای زنده نگه داشتن کسی که آخرین توانش را از دست داده بود.
در این روایت، ۱۷ شهریور از دریچه چشم یک زن دیده میشود؛ زنی که باید همزمان میان خانه و خیابان رفتوآمد کند، امنیت خانوادهاش را در نظر داشته باشد و در برابر صحنههایی که هر لحظه ممکن است به مرگ یک انسان ختم شود، بیتفاوت نماند.
یکی از تکاندهندهترین صحنههای کتاب، روایت حمله نیروهای کماندو به جوانی است که در خیابان گرفتار آنها شده است. راوی از پشت دیوار شاهد ماجراست؛ صحنهای که خشونت آن، حتی او را برای لحظاتی از حرکت بازمیدارد.
جوان زیر ضربات نیروهای نظامی قرار میگیرد و هر بار که اندکی تکان میخورد، دوباره مورد حمله قرار میگیرد. سر و صورتش چنان خونآلود میشود که دیگر چهرهاش قابل تشخیص نیست. سرانجام، بدن او بیحرکت میماند و پیکرش با یک وانت از محل دور میشود.
زنی که قرار بود مادر شود
اما شاید تلخترین بخش این روایت، ماجرای زنی باردار باشد که در جریان تیراندازی هدف گلوله قرار میگیرد. او بقچهای در دست دارد و در گوشهای از خیابان حرکت میکند که گلوله به شکمش اصابت میکند. راوی خود را به او میرساند و با کمک چند زن دیگر، پیکر نیمهجانش را به داخل حیاط خانه منتقل میکنند.
زن دیگر توان صحبت ندارد. تلاش برای نجات او ادامه پیدا میکند، اما شرایط به گونهای است که راوی به فکر نجات کودکی میافتد که هنوز متولد نشده است.
نوزاد بیرون آورده میشود؛ اما دیگر فرصتی برای نخستین گریه، نخستین نفس و حتی تجربه چند ثانیه زندگی ندارد. این صحنه، یکی از تلخترین لایههای روایت ۱۷ شهریور را آشکار میکند. گلوله فقط کسی را که در خیابان ایستاده بود هدف نگرفت؛ زندگیهایی را هم نشانه رفت که هنوز حتی آغاز نشده بودند.
زنهایی که فقط تماشاگر نبودند
روایت «تنها گریه کن» از سوی دیگر تصویری متفاوت از حضور زنان در جریان انقلاب ارائه میدهد. زن در این روایت صرفاً تماشاگر تظاهرات نیست؛ در متن حادثه حضور دارد، خطر را میبیند و در لحظه تصمیم میگیرد. اشرفسادات منتظری با وجود خطرهایی که در خیابان وجود دارد، خود را به مردم میرساند و پس از بازگشت، خانهاش را به محلی برای پناه دادن به مجروحان و کسانی تبدیل میکند که از خشونت خیابان گریختهاند.
روایت «تنها گریه کن» کمک میکند ۱۷ شهریور را از یک تصویر واحد بیرون بیاوریم. میدان ژاله محل اصلی کشتار بود، اما پیامدهای آن در خانههای بسیاری ادامه پیدا کرد؛ جایی که خانوادهها دنبال عزیزانشان میگشتند، مجروحان درمان میشدند و خبر مرگ افراد میان مردم میچرخید.
به همین دلیل، وقتی از «جمعه سیاه» سخن میگوییم، نباید تنها به چند ساعت تیراندازی در میدان ژاله محدود شویم. آن روز برای بسیاری از خانوادهها تازه آغاز یک دوره طولانی از انتظار، سوگواری، جستوجو و روایتکردن بود. و در سوی دیگر، حکومت تلاش میکرد با کنترل خیابان و استفاده از نیروهای نظامی، اعتراضها را مهار کند.

پشت دیوارهای سفارت اسرائیل
اگر «تنها گریه کن» ۱۷ شهریور را از پایین و از میان مردم روایت میکند، «چوگانباز یهودی» زاویه دوربین را تغییر میدهد؛ از خیابان به پشت صحنه قدرت. این رمان نوشته حسین زحمتکش زنجانی و منتشرشده توسط کتاب جمکران است و در میان روایت داستانی خود، به سالهای پایانی حکومت پهلوی و مناسبات ایران و اسرائیل در آستانه انقلاب میپردازد.
در این روایت، شخصیت اصلی یعنی یعقوب، کارمند سفارت اسرائیل در تهران، درست در روزهایی زندگی میکند که خیابانهای پایتخت دیگر آرام نیستند. اعتراضها گستردهتر شدهاند و هرچه جمعیت بیشتری به خیابان میآید، مأموریت او نیز از یک وظیفه اداری و ترجمهای فاصله میگیرد و رنگ امنیتیتری پیدا میکند.
یعقوب در جریان مأموریتهایش به جلساتی در کاخ شاه دعوت میشود؛ جایی که وظیفهاش ترجمه گفتوگوهای عبری مسئولان اسرائیلی است. همین موقعیت، او را به نقطهای میبرد که در آن میتوان فاصله میان آنچه در خیابان اتفاق میافتد و آنچه در اتاقهای قدرت درباره آن تصمیمگیری میشود را دید. در خیابان، مردم با شعار و راهپیمایی مقابل حکومت ایستادهاند؛ اما در پشت درهای بسته، درباره آینده همین اعتراضها گفتوگو میشود.
در یکی از این دیدارها، وزیر سفارت اسرائیل به شاه اطمینان میدهد که تلآویو آمادگی دارد نیرو و تجهیزات نظامی در اختیار حکومت پهلوی قرار دهد تا در برابر اعتراضات ایستادگی کند. شاه نیز بر روابط راهبردی تهران و تلآویو تأکید میکند و از علاقه خود به گسترش این مناسبات سخن میگوید.
اینجاست که «چوگانباز یهودی» یک لایه دیگر به روایت ۱۷ شهریور اضافه میکند: در حالی که مردم در خیابان با نیروهای نظامی روبهرو بودند، مناسبات خارجی حکومت نیز در حال بررسی راههای حفظ همان ساختار سیاسی بود.
اما جذابیت روایت فقط به رابطه سفارت اسرائیل و حکومت پهلوی محدود نمیشود. تضاد اصلی داستان، در درون خود یعقوب شکل میگیرد. پدر یعقوب برخلاف جریان صهیونیستی، منتقد جدی آن است. او فعالیتهای سیاسی دارد، تحت نظر ساواک قرار گرفته و با نوشتن شبنامههای ضدصهیونیستی، مخالفت خود را با اشغال فلسطین و سیاستهای اسرائیل بیان میکند. در نتیجه، یعقوب در خانواده نیز با همان شکافی مواجه است که در جامعه میبیند؛ شکاف میان وفاداری ایدئولوژیک و تعلق سرزمینی.
روایت پدر یعقوب، وجه دیگری از داستان را آشکار میکند. در فضایی که رابطه حکومت پهلوی و اسرائیل در سطح سیاسی و امنیتی در حال گسترش بود، همه یهودیان ایران را نمیتوان در یک چارچوب واحد قرار داد. پدر یعقوب در این داستان نه تنها با سیاستهای صهیونیستی همراه نیست، بلکه با اشغال فلسطین و سیاستهای توسعهطلبانه اسرائیل مخالفت میکند. همین مواضع برای او هزینه دارد و فعالیتهایش زیر نظر ساواک قرار میگیرد و سرانجام نیز به شکلی مشکوک ترور میشود.




