دویست شب گذشت، اما این قرار تمام نشد

دویست شب است که شب برای بعضی آدم‌ها معنای دیگری دارد؛ ساعتی که به جای رفتن به خانه راهی خیابان می‌شوند و کنار آدم‌هایی می‌ایستند که مثل خودشان خسته‌ و نگران‌اند، اما دلیلی برای ماندن دارند.

زینب آزاد در مهر نوشت:‌ دویست شب است که مردم شب‌ها به خیابان می‌آیند.

اولش شاید هیچ‌کس فکر نمی‌کرد قرار باشد این عدد به دویست برسد. شب اول، آدم‌ها با خبرها و نگرانی‌هایشان آمدند. شب‌های بعد هم همین‌طور. بعضی‌ها زودتر رسیدند، بعضی‌ها دیرتر، بعضی‌ها هر شب بودند و بعضی‌ها هر وقت توانستند خودشان را رساندند. اما شب‌ها یکی‌یکی آمدند و رفتند و حالا رسیده‌ایم به شب دویستم.

دویست شب، عدد کمی نیست. پشت این عدد فقط یک تقویم و دویست خانه علامت‌خورده نیست. پشتش آدم‌هایی هستند که در این مدت خسته شدند، ترسیدند، دلتنگ شدند، عصبانی شدند، گریه کردند و باز شب بعد راه افتادند. آدم‌هایی که زندگی‌شان متوقف نشده بود؛ صبح باید سر کار می‌رفتند، بچه داشتند، خانه داشتند، هزار گرفتاری ریز و درشت داشتند، اما شب که می‌شد، بخشی از زندگی‌شان را به خیابان می‌آوردند.

تصور کن مادری را که دست بچه‌اش را گرفته و آمده. بچه اولش کنجکاو است، اطرافش را نگاه می‌کند، صدای آدم‌ها را می‌شنود و سؤال می‌پرسد. چند ساعت که می‌گذرد، دیگر حوصله‌اش سر رفته. خسته است. خودش را به مادرش نزدیک می‌کند و سرش را روی دست او می‌گذارد. مادر هم همان‌طور که حواسش به بچه است، میان جمع می‌ایستد. نه صحنه قهرمانانه‌ای است، نه اتفاق عجیب و غریبی. فقط یک مادر است و یک بچه و شبی دیگر که باید بگذرد.

شاید مقاومت همین‌قدر ساده باشد. اینکه آدم با تمام خستگی‌هایش باز هم بیاید. اینکه زندگی عادی‌اش را فراموش نکند، اما اجازه هم ندهد اتفاقات این روزها او را از همه‌چیز جدا کند. مقاومت همیشه با فریاد و شعار شناخته نمی‌شود. گاهی یعنی همین که هنوز کنار آدم‌های دیگری ایستاده‌ای.

دویست شب یعنی خیلی‌ها در این مدت عوض شده‌اند. آن کسی که شب اول آمده بود، احتمالاً همان آدم شب دویستم نیست. چیزهای زیادی دیده، خبرهای زیادی شنیده، بعضی آدم‌ها را از دست داده، بعضی امیدهاش کم‌رنگ شده و شاید بعضی امیدهای تازه هم پیدا کرده است. اما یک چیز را نگه داشته: اینکه نمی‌خواهد تنها بماند.

شب‌های تجمع فقط کنار هم ایستادن نیست. آدم وقتی میان جمع قرار می‌گیرد، می‌فهمد ترسی که در خانه بزرگ و سنگین به نظر می‌رسید، وقتی میان آدم‌های دیگر تقسیم می‌شود، شکل دیگری پیدا می‌کند. غم هم همین‌طور است. بعضی غم‌ها وقتی آدم تنهاست، تحمل‌ناپذیرند؛ اما وقتی می‌بینی چند قدم آن‌طرف‌تر کسی همان سکوت را دارد، همان چشم‌های خسته را، همان دل‌نگرانی را، تحملشان کمی آسان‌تر می‌شود.

این دویست شب، روایت ماندن است. روایت مردمی که نگذاشتند طولانی‌شدن ماجرا، آن‌ها را از هم جدا کند. شاید بعضی شب‌ها تعدادشان کمتر شده باشد، شاید بعضی‌ها دیگر توان شب‌های اول را نداشته باشند، اما همین که هنوز کسانی می‌آیند، خودش معنای زیادی دارد.

دویست شب یعنی خستگی هم هست. نمی‌شود از کنار این واقعیت گذشت. کسی که دویست شب آمده، آدمی شکست‌ناپذیر نیست. ممکن است یک شب دلش نخواهد از خانه بیرون بیاید. ممکن است خسته باشد، حوصله نداشته باشد، از خبرهای بد پر شده باشد. اما شب بعد دوباره بیاید. همین «دوباره آمدن» شاید یکی از واقعی‌ترین شکل‌های مقاومت باشد.

حالا رسیده‌ایم به شب دویستم.

هنوز مردم هستند. هنوز خیابان شاهد است. هنوز کسانی هستند که ترجیح می‌دهند کنار هم باشند تا هرکدام جداگانه با ترس و خستگی خودشان دست‌وپنجه نرم کنند.

دویست شب گذشته است. فردا شب، شب دیگری خواهد بود. شاید عدد بعدی برای خیلی‌ها فقط یک عدد باشد، اما برای مردمی که این شب‌ها را زندگی کرده‌اند، هر شب بخشی از چیزی است که دیگر نمی‌شود به‌سادگی از حافظه‌شان پاک کرد.

و شاید معنای مقاومت همین باشد؛ اینکه بعد از دویست شب، با وجود همه خستگی‌ها، هنوز دلیلی برای آمدن داشته باشی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

19 − 5 =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا