ادبیات دفاع مقدس، روایت عشق را سانسور کرده است

نویسنده کتاب «عزیزان مریم» معتقد است خودسانسوری نویسندگان، عاشقانههای زندگی شهدا و تجربه زنانه جنگ را از ادبیات دفاع مقدس دور نگه داشته است.
زهرا اسکندری: ادبیات دفاع مقدس در سالهای اخیر بیش از گذشته به روایت زندگی زنان پرداخته است؛ زنانی که اگرچه خود در خط مقدم نبرد حضور نداشتند، اما بار سنگین جنگ، فراق، انتظار و تربیت خانواده را بر دوش کشیدند. در میان این روایتها، آثاری که از زاویه دید همسران، مادران و خواهران شهدا به وقایع سالهای دفاع مقدس مینگرند، تصویری متفاوت و انسانیتر از آن دوران ارائه میدهند و لایههایی از زندگی روزمره، عشق، ایثار و استقامت را به نمایش میگذارند که کمتر در روایتهای رسمی دیده شده است.
کتاب «عزیزان مریم» تازهترین اثر نشر حماسه یاران نیز در همین مسیر حرکت میکند. این کتاب به قلم مریم عرفانیان، روایت زندگی مریم کارگر عزیزی، بانویی است که در سالهای دفاع مقدس، همسر، فرزند، پدر و دو برادر خود را در راه دفاع از کشور از دست داده و یادگار پنج شهید است. نویسنده در این اثر، با تکیه بر تاریخ شفاهی، تنها به ثبت خاطرات اکتفا نکرده، بلکه تلاش کرده فراز و فرودهای زندگی این بانوی صبور را از دوران کودکی تا سالهای پس از جنگ، با نگاهی داستانی و روایتمحور بازآفرینی کند.
«عزیزان مریم» علاوه بر روایت رنجها و دشواریهای زندگی، به ابعاد کمتر دیدهشدهای همچون عشق، خانواده، امید، معنویت و نقش زنان در حفظ بنیان خانواده در سالهای جنگ نیز میپردازد و تصویری متفاوت از زیست زنان در دفاع مقدس ارائه میدهد.
به گزارش مهر، به مناسبت انتشار این اثر از سوی نشر حماسه یاران، با مریم عرفانیان، نویسنده کتاب «عزیزان مریم»، درباره روند شکلگیری این اثر، ویژگیهای شخصیت مریم کارگر عزیزی و خلأهای موجود در ادبیات دفاع مقدس به گفتوگو نشستیم.
*با توجه به اینکه آثار متعددی درباره مادران و همسران شهدا نوشته شده، «عزیزان مریم» چه وجه متمایزی نسبت به این آثار دارد؟
پیش از این، کتابهای متعددی درباره همسران شهدا و زندگینامه داستانی شهدا نوشته بودم. سال ۱۴۰۰ انتشارات حماسه یاران پیشنهاد نگارش این کتاب را به من داد. توضیح دادند که همزمان با مراسم تقریظ کتاب «تنها گریهکن»، از بانویی برای تقدیر دعوت شده که از سوی مسئولان دفتر رهبر معظم انقلاب معرفی شده است. اگرچه مراسم برای رونمایی از کتاب دیگری برگزار میشد، اما از خانم مریم کارگر عزیزی نیز به دلیل جایگاه ویژهشان تجلیل شد.
در ادامه، ناشر توضیح داد که ایشان اهل مشهد هستند و تاکنون کتاب مستقلی درباره زندگیشان نوشته نشده است. همچنین گفتند که ایشان خواهر دو شهید، همسر یک شهید، دختر یک شهید و مادر یک شهید هستند و در مجموع پنج نفر از نزدیکترین اعضای خانوادهشان به شهادت رسیدهاند. ابتدا پیشنهاد شد نگارش کتاب را به یکی از شاگردانم واگذار کنم، اما با توجه به ویژگیهای خاص این سوژه و پیچیدگی روایت زندگی ایشان، تصمیم گرفتم خودم مسئولیت نگارش کتاب را برعهده بگیرم.
نخستین تماس که با خانم غفاریدوست برقرار شد، به دلیل دعوت ایشان از سوی دفتر رهبر معظم انقلاب، تصور کرده بودند که من نیز از همان مجموعه تماس گرفتهام. زمانی که برای انجام مصاحبه به منزلشان رفتم، متوجه شدم با اشتیاق فراوان در انتظار دیدار با رهبر شهید معظم انقلاب هستند و این موضوع برایشان اهمیت ویژهای داشت.
از همان ابتدا از ناشر قول گرفته بودم که پس از پایان کار، کتاب به دست رهبر شهید معظم انقلاب برسد. کتاب پیش از شهادت ایشان منتشر شد و برای دفتر ارسال شد، اما پس از آن اتفاق تلخ، سرنوشت نسخه ارسالی و روند بررسی آن نامشخص ماند. بعدها آقای کاجی نیز برایم نقل کردند که پس از شهادت رهبر، ایشان را در خواب دیدهاند و در آن رؤیا از کیفیت نگارش کتاب ابراز رضایت کردهاند. البته این یک نقلقول شخصی است، اما برای من دلگرمکننده بود.
خانم غفاریدوست نیز همواره آرزو داشتند که کتابشان به دست رهبر شهید معظم انقلاب برسد و ایشان آن را مطالعه کنند. از سال ۱۴۰۰ که مصاحبهها آغاز شد تا سال ۱۴۰۴ که کتاب برای چاپ به ناشر تحویل داده شد، تمام تلاش خود را کردم تا این آرزو محقق شود، اما وقوع آن حادثه تلخ، همه برنامهها را تغییر داد. احساس میکردم مانند دوندهای هستم که پس از سالها تلاش و نگارش دهها عنوان کتاب، درست در آستانه رسیدن به خط پایان، دیگر توان ادامه مسیر را از دست داده است.
در آن روزها، شنیدن بخشی از سخنان رهبر شهید معظم انقلاب که در تلفن همراه یکی از دوستانم ذخیره شده بود، برایم آرامشبخش شد. ایشان در آن سخنرانی تأکید میکردند که «کار را باید برای خدا انجام داد» و اگر کاری با نیت الهی انجام شود، ناامیدی و اندوه نمیتواند انسان را از ادامه مسیر بازدارد. همین جمله، انگیزهای شد تا با وجود همه تلخیها، مسیرم را ادامه دهم.

*در فرآیند مصاحبه با مریم کارگر عزیزی، آیا خاطره یا روایتی وجود داشت که به دلیل ملاحظات شخصی یا روایی در کتاب نیاید؟
یکی از خاطراتی که در کتاب به آن اشاره نکردم، به نخستین جلسه مصاحبه با خانم غفاریدوست بازمیگردد. در اولین دیدار، طبق روال کاری خودم با مقنعه مشکی به منزل ایشان رفتم. پس از پایان جلسه، دخترانشان به من گفتند که مادرشان از دیدن مقنعه مشکی خاطره خوشی ندارند؛ زیرا سالها پیش، خبر شهادت پدر و برادرانشان را افرادی از بنیاد شهید با همین پوشش برای خانواده آورده بودند و از آن زمان، این تصویر برای ایشان یادآور آن روزهای تلخ بود.
برای اینکه فضای مصاحبه صمیمانهتر شود، از جلسات بعدی با روسری رنگی و چادر به دیدارشان میرفتم. احساس میکردم این تغییر، ارتباط عاطفی بهتری میان ما ایجاد کرده و باعث شده بود خاطراتشان را راحتتر و با آرامش بیشتری روایت کنند.
نکته دیگری که در کتاب نیاوردم، مربوط به وضعیت جسمانی ایشان در زمان آغاز مصاحبهها بود. خانم غفاریدوست بر اثر سانحهای که سالها قبل برایشان رخ داده بود، آسیب شدیدی به پاهایشان دیده بودند؛ بهگونهای که در تصادف با اتوبوس، هر دو پایشان از ناحیه زانو به شدت آسیب دیده بود و حتی احتمال قطع پاهایشان مطرح شده بود. با وجود بهبودی، همچنان توانایی راه رفتن نداشتند و بیشتر اوقات روی تختی که در گوشه سالن قرار داشت استراحت میکردند.
مدتی پس از آغاز گفتوگوها، سفری به کربلا برای ایشان فراهم شد. خانواده تعریف میکردند که هنگام ورود به حرم حضرت ابوالفضل(ع)، به دلیل شرایط موجود، اجازه ورود ویلچر به بخشی از صحن داده نشد. خانم غفاریدوست همانجا با حضرت ابوالفضل(ع) درد دل کرده بودند که آیا باید تا اینجا بیایند و از زیارت داخل حرم محروم بمانند.
به گفته خانواده، در همان لحظات جوانی قدبلند به کمک ایشان آمد، دستشان را گرفت و از روی ویلچر بلند کرد. ایشان همانجا ایستاده نماز خواندند و وقتی دخترانشان از زیارت بازگشتند، با تعجب دیدند که مادرشان ایستاده مشغول نماز است. پس از پایان نماز نیز دیگر اثری از آن جوان دیده نمیشد.
خانواده معتقد بودند که پس از آن سفر، حال جسمانی خانم غفاریدوست به شکل محسوسی بهبود پیدا کرد؛ بهگونهای که در ادامه سفر بیشتر مسیرهای زیارتی را بدون ویلچر طی کردند و ویلچر تنها برای جابهجایی در برخی بخشها مورد استفاده قرار گرفت. زمانی که برای جلسات پایانی و تکمیلی مصاحبه به منزلشان رفتم، دیدم که ایشان با وجود همه سختیهایی که پشت سر گذاشته بودند، بهراحتی راه میروند.
از این دست روایتهای معنوی در زندگی خانم غفاریدوست کم نبود، اما تصمیم گرفتم بسیاری از آنها را در کتاب نیاورم؛ زیرا معتقد بودم تعدد این روایتها ممکن است از نگاه برخی مخاطبان، باورپذیری اثر را تحت تأثیر قرار دهد و تمرکز کتاب را از روایت اصلی زندگی ایشان دور کند.
*امروز ادبیات دفاع مقدس بیش از هر زمان دیگری به روایت زنان نیاز دارد. به نظر شما چه بخشهایی از تجربه زنان در جنگ هنوز وارد ادبیات نشده است؟
به نظر من هنوز بخش مهمی از تجربه زنان در سالهای دفاع مقدس وارد ادبیات نشده است؛ بخشی که میتوان آن را «تجربه زنانه جنگ» نامید. ما سالها درباره سختیها، فداکاریها و رنج همسران شهدا نوشتهایم، اما کمتر به زندگی عاطفی و عاشقانه آنان پرداختهایم. این زنان تنها همراهان روزهای سخت نبودند، بلکه زندگی مشترک، احساسات، دلبستگیها و خاطرات عاشقانهای نیز داشتند که کمتر مجال روایت پیدا کرده است.
به گمان من، یکی از دلایل این خلأ، نوعی خودسانسوری در میان نویسندگان است. بسیاری از نویسندگان، به دلیل فضای حاکم بر جامعه یا نگرانی از برداشت مخاطبان و خانوادههای راویان، ترجیح میدهند کمتر به ابعاد شخصی و عاطفی زندگی شهدا و همسرانشان بپردازند. در حالی که اگر این بخش از زندگی آنان نیز روایت شود، مخاطب بهتر درک میکند که این انسانها، پیش از رسیدن به مراتب والای ایثار و شهادت، زندگی عاشقانه و صمیمی را نیز تجربه کردهاند.
البته در برخی آثار، مانند «پاییز آمد»، بخشی از این تجربههای عاطفی بازتاب یافته است. من نیز در کتابهایی مانند «تا ابد با تو میمانم» و «لیلی منم» تلاش کردم تا حدی این وجه از زندگی را روایت کنم، اما همچنان معتقدم جای پرداخت جدیتر به این موضوع در ادبیات دفاع مقدس خالی است. ما گاهی چنان تصویری از رزمندگان و خانوادههایشان ارائه کردهایم که گویی تمام زندگی آنان فقط در جبهه، دعا و عبادت خلاصه میشده، در حالی که عشق به همسر و خانواده نیز بخشی از همین زیست مؤمنانه بوده است. به باور من، عشق نیز خود نوعی عبادت است و همین عشق زمینی، در بسیاری از موارد، انسان را به مراتب بالاتری از معرفت و ایثار میرساند.
کتاب «عزیزان مریم» از دشوارترین و در عین حال شیرینترین تجربههای نویسندگی من بود. در طول سالها فعالیت و نگارش بیش از شصت عنوان کتاب، آثار متنوعی نوشتهام؛ برخی درباره چند شهید، برخی با روایتهایی پرحادثه و برخی با محوریت زندگی عاشقانه. اما «عزیزان مریم» همه این ویژگیها را در خود داشت. در این کتاب، یک راوی، روایتگر زندگی پنج شهید است؛ روایتی که هم عاشقانه است، هم سرشار از فراز و نشیب و هم آمیخته با رنج، امید و ایمان.
تلاش کردم این پنج روایت را به گونهای در کنار هم قرار دهم که مخاطب هنگام مطالعه، هیچ گسست یا پراکندگی در روایت احساس نکند. به همین دلیل، تمام تجربه سالهای نویسندگیام را در نگارش این اثر به کار گرفتم. خوشبختانه بازخورد مخاطبان نیز تاکنون بسیار امیدوارکننده بوده است؛ بهگونهای که یکی از آخرین خوانندگان کتاب که نمایشنامهنویس است، پس از مطالعه آن تصمیم گرفت نمایشنامهای بر اساس این اثر بنویسد و اکنون مشغول نگارش آن است. امیدوارم مخاطبان نیز فرصت مطالعه این کتاب را پیدا کنند و با این روایت متفاوت همراه شوند.

*چرا عنوان «عزیزان مریم» را انتخاب کردید؟ این عنوان فقط به پنج شهید زندگی او اشاره دارد یا میخواستید نشان دهید هرکدام از این عزیزان، بخشی از هویت و مسیر زندگی مریم را شکل دادهاند؟
در ابتدا عنوان دیگری برای کتاب در نظر گرفته بودم؛ «دوباره فصل انار». دلیل انتخاب این نام، حضور پررنگ نماد انار در بخشهای مختلف زندگی و روایت خانم غفاریدوست بود. انار در خاطرات و تجربههای ایشان بارها تکرار میشد و هر بار معنای تازهای پیدا میکرد.
برای مثال، در شب ازدواج ایشان، همسرشان محمدعلی به شهادت میرسد و در آیینهای ایل عشایری، مراسم انارپرانی برگزار میشود. در روایت دیگری، خانم غفاریدوست خوابی میبینند که در آن امام، انارهای بهشتی را به ایشان میدهند و از او میخواهند انارها را قاچ کند و میان مهمانان تقسیم کند. در همان رؤیا، فرزندشان را نیز میبینند؛ فرزندی که سالها مفقودالاثر بوده و در آن خواب، او را در باغی سرسبز و در ایوانی زیبا، در کنار حوریان بهشتی مشاهده میکنند. نماد انار در بخشهای دیگری از زندگی ایشان نیز حضور دارد و به همین دلیل احساس میکردم این عنوان میتواند با فضای کتاب ارتباط عمیقی برقرار کند.
با این حال، در نهایت تصمیم گرفتم عنوان دیگری برای کتاب انتخاب شود؛ زیرا این اثر تنها درباره یک شهید یا یک مقطع از زندگی راوی نیست، بلکه روایت زندگی بانویی است که پنج نفر از نزدیکترین اعضای خانوادهاش به شهادت رسیدهاند. به همین دلیل، عنوانی لازم بود که هم شخصیت راوی را در خود داشته باشد و هم یاد و نام همه شهدا را دربرگیرد. به همین دلیل، عنوان نهایی کتاب به گونهای انتخاب شد که هم به شخصیت اصلی اثر، یعنی مریم، اشاره داشته باشد و هم یادآور همه عزیزانی باشد که محور اصلی این روایت هستند. به نظرم، این عنوان بیش از هر نام دیگری توانست هویت و مفهوم کتاب را بازتاب دهد.




