همسر شهید بودن از آنچه خوانده بودم، سختتر است

همسر شهید فصیحی: مجرد بودم زیاد کتابخانه میرفتم و همیشه کتابهای به روایت همسران شهید را میخواندم.
زهرا بختیاری در تسنیم نوشت: «کسانی که مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشاندادن عشق خویش به حقیقتی که دارد میمیرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی که دارد مسخ میشود انتخاب میکنند، شهیدند، حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا که در پیشگاه خلق نیز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی.» و اگر میخواهید بدانید شهدا چه کسانی هستند به دنبال اسطورههای خیالی نروید، اولیای خدا همین جا و در کوچه و پس کوچههای همین شهر زندگی کردند. مثل آقا مسعود فصیحی که در آستانه 40 سالگی عاقبتش به بهترین شکلی بخیر شد. نیلوفر رسولی همسرش، دقایقی او را از نگاه خود روایت میکند:

*آغاز زندگی مشترک
من متولد تهران هستم اما در زنجان بزرگ شدم. پدرم اصالتا اهل این شهر هست. 19 سالم بود که با آقا مسعود، پسرخالهام نامزد کردم و از 20 سالگی یعنی از سال 90 دوباره برگشتم و ساکن تهران شدم. 21 ساله هم بودم که اولین فرزندم، فاطمه را به دنیا آوردم. سال 97 خدا به ما حسین را داد و نورا که فروردین سال 404 دنیا آمد.
*پسر خالهام بود اما زیاد ندیده بودمش
اگر چه ما با هم فامیل بودیم اما علاقهای از قبل نسبت به هم نداشتیم. چون در دو شهر جدا زندگی کرده بودیم و رفت و آمد آنچنانی هم نداشتیم. حتی خاله هم که گاهی به منزلمان میآمد، مسعود همراهشان نبود و ما بیشتر تهران در منزل مادربزرگم هم را میدیدیم. خانواده مادریام اهل مراغه هستند و هر وقت خاله میخواست سری به آنجا بزند، چند روزی هم مهمان ما میشد. آن چند باری هم که همدیگر را دیده بودیم اتفاقا خیلی به اصطلاح از هم خوشمان نمیآمد و اگر میتوانستیم لج هم را در میآوردیم.
*لجم را در آورد!
سال اولی که من دانشگاه علوم پزشکی کارشناسی اتاق عمل قبول شدم، با خانواده آمدیم تهران و میخواستم همان روز بعد از ظهر بروم برای شروع کلاسهای دانشگاه با دایی و مادرم روپوش سفید بگیرم. مسعود هم وارد سپاه شده بود و در یکی از شهرها مشغول کار بود. عادت داشت هر وقت شیفتاش تمام میشود و می آید تهران حتما قبل از اینکه به خانه برود بیاید و به مادربزرگم سر بزند. طبق روتین همیشه سر زدنش هم خیلی طول نمیکشید اما آن روز ماندنش طولانی شد. چند باری به مادرم اشاره کردم که مگر نمیخواهیم برویم خرید؟ او هم میگفت مگر نمیبینی مهمان نشسته؟ گفتم چرا بلند نمیشه بره؟ انگار شنیده بود و برای اینکه لج من دربیاید نمیرفت. خلاصه تا شب ماند و خرید رفتن ما هم کنسل شد. به خاطر همین برخوردها بود که گفتم خیلی هم ذهن مثبتی بهش نداشتم.
*امام رضا(ع) باعث ازدواج ما شد
خلاصه امام رضا(ع) به نوعی واسطه ازدواج شدند. مسعود مدتی پیش از خواستگاری به حرم امام رضا(ع) میرود و نیت میکند ایشان کمکش کند تا همسر مورد علاقهاش را پیدا کند. بعد از این درخواست همانطور که در حرم نشسته بود خوابی کوتاه میرود، در عالم رویا خانمی را میبیند که از طرف امام هشتم به او معرفی شده بود اما وقتی بیدار میشود نه چهره یادش می آید و نه اطلاعات دیگری که بفهمد آن خانم که بود.
مدتی بعد نمیدانم دقیقا مرا خانه مادربزرگم دیده بود یا خواهرش، تا با هم سلام و علیک کردیم سریع یاد همان خواب می افتد و اینکه خانمی که دیده بود، من بودم. اینطور شد که همراه خانواده به صورت کاملا سنتی برای خواستگاری آمدند زنجان خانه ما.
*خیلی ازدواجی نبودم
قبل از اینکه دیگر اقوام از این ازدواج مطلع شوند، به خاطر فامیل بودن رفتیم تمام آزمایشات ژنتیک را در بیمارستان بقیه الله(عج) دادیم که مطمئن شویم مشکلی پیش نخواهد آمد. در واقع جواب مثبت هر دو اعلام شده بود و صرفا این جوابها که میآمد دیگر به صورت رسمی قرار بود مراسم بگیریم. جالب است با سابقه ذهنی که داشتم و اینکه اساسا دختر به اصطلاح ازدواجیای هم نبودم، اما وقتی موضوع از طرف مادرم مطرح شد هیچ گاردی برای مخالفت نداشتم و اتفاقا مادرم هم تعجب کرد.
قبلش فکر میکردم فقط فعلا باید به درس و تحصیل فکر کنم اما به قول قدیمیها وقتی قسمت باشد انگار دهان آدم برای نه گفتن بسته میشود.
*خواستگاری ما شبیه همه نبود
خواستگاری هم خیلی شبیه عرف نبود. خانواده خاله و مادربزرگ پدری مسعود آمدند خانه ما زنجان و بعد از خوردن شام و پذیرایی، فکر میکنم ساعت 12 شب چای بعد از شام در واقع شد همان چای خواستگاری. بعد بزرگترها گفتند بروید دوتایی حرفهایتان را بزنید. مسعود بسیار آدم منطقی بود. حتی کاغذی را هم تا همین اواخر داشتیم که قول و قرارمان را نوشته بودیم و کسی جز خودمان از آن سر در نمیآورد. به من گفت شرایط کاریام خاص هست و خیلی وقتها ممکنه نباشم، اگر مرا قبول کردید باید با این شرایط کنار بیایید.من هم قبول کردم اما چون در اطرافم نظامی نداشتم آنچه در ذهنم بود با مسئولیتی که در عمل داشتم خیلی متفاوت بود.
من هم برایم مهم بود که طرفم مذهبی باشد و مرا هم به نوعی رشد دهد. تازه وارد دانشگاه شده بودم و او با سرکار رفتن و ادامه تحصیلم مخالفتی نداشت. اتفاقا بعد از ازدواجم عامل خیلی از موفقیتهایم حضور خودش بود.
*رویاهایم را دارم زندکی میکنم
مجرد که بودم زیاد کتابخانه میرفتم و همیشه کتابهای به روایت همسران شهید را میگرفتم و میخواندم. جالب است یکی از دوستانم آمده بود خانهمان، گفت: یادت هست آن کتابها را میخواندی؟ مثلاً خاطرات همسر شهید باکری را که میخواندم در ذهنم اینطور بود که با همچین مردی ازدواج کنم. فکر میکردم آنها در شرایط سخت جنگی آن طور زندگی عاشقانه کردند و چقدر آدمهای خوبی بودند. الان فکر میکنم همه آن چیزهایی که شاید یک روز در رویایم بود، دارم در زندگی خودم تجربه میکنم.
*بله را گفتم!
22 اسفند سال 90 با 14 سکه سر سفره عقد شهید فصیحی نشستم و بله گفتم. مسعود بیشتر از این نمیتوانست به عنوان مهریه تقبل کند. میگفت من واقعا چیزی که داشته باشم میتوانم بدهم، نمیتوانم فراتر از آن مثلاً دروغ بگویم و زیر دین بمانم و باید ادا کنم. من هم پیرو حضرت فاطمه(س) که گفتند مهریه را سخت نگیرید با وجود تمام مخالفتهایی که در فامیل بود همین مقدار را معین کردم. بهمن سال 91 هم وارد زندگی مشترک شدیم.
*مسعود دوست داشت برای بچهها نام مذهبی بگذارد
برخلاف مادرم دوری برای من راحتتر بود. چون مادربزرگم و اغلب اقوام مادریام تهران بودند و حس غربت نداشتم. سختی برایم شیفتهای مسعود بود که از دوران عقد هم شروع شد. یکی از دلایلی هم که باعث شد زود بچهدار شویم همین تنها ماندنم بود. وقتی میرفت مأموریت به شدت احساس تنهایی میکردم. مسعود دوست داشت برای فرزندمان اسم مذهبی بگذارد اما من دوست داشتم اسم دخترم نگار باشد. هنگام تولد بچه، یک مشکل تنفسی برایش پیش آمد و همانجا دوستم پیشنهاد داد نذر کنم و تا بچه شفا بگیرد. من هم به نیت خانم، اسمش را فاطمه گذاشتم.
فرزند دوممان که میخواست متولد شود، هر دو خواب دیدیم که قرار است خدا به ما فرزندی بدهد. حتی خودم خواب دیدم فرزندی دادند بغلم و گفتند حسین پسر شماست.
*حفاظت در کلام را بسیار رعایت میکرد
ایام دفاع از حرم هم همسر من جزو مدافعان بود و چند باری به سوریه رفت. اتفاقا وقتی فرزند دومم دنیا آمد مسعود سوریه بود. در 15 سالی که حدودا با هم زندگی کردیم شاید دو سه بار، لحظه تحویل سال کنار ما بود. سالهای حضورش در سوریه با اینکه تبلیغات داعش خیلی از جهت بار روانی وحشتناک بود اما هیچ وقت مانعش نشدم که نرود، پشتش بودم و حمایتش میکردم. میگفتم خیالت از ما راحت باشه. سعی میکردم واقعاً دلگرمی باشم برایش نه اینکه پشتش را خالی کنم. مسعود در کارش واقعا آدم جدیای بود. هیچ وقت در مورد اینکه چکار میکند صحبت نمیکرد. حفاظت را کاملا رعایت میکرد.
*شروع جنگ را حس کردم
من در حال حفظ قرآن هم هستم. جالب است در جنگ 12 روزه داشتم جزء چهارم را حفظ میکردم. در این جزء به جنگهایی پرداخته که مسلمانان در آن شکست خوردند. آن ایام زنجان بودم و به خاطر زایمان، از لحاظ جسمی و روحی بهم ریخته بودم. مضاف بر اینکه همسرم هم تمام مدت ندیده بودم.
چند روز قبل از شروع جنگ 40 روزه، حفظ قرآنم رسید به سوره انفال. در این سوره به جنگ احد و بدر پرداخته. جنگهایی که مسلمانان با امکانات کم بر دشمن پیروز شدند. به شوهرم گفتم: غلط نکنم میخواهد جنگ شود.
*معلوم نیست کی برگردم!
در این سالهای زندگی مشترک، شاید واقعا همان روزی که خبر شهادتش را شنیدم سخت ترین لحظه بود. شب نه اسفند 404 یک هفته قبل از شهادتش من بیمارستان شیفت بودم. او همیشه شبهایی که نبودم بچهها را نگه میداشت، حتی نورا که خیلی کوچک بود. وقتی برگشتم خانه او هم خیلی عادی مثل همیشه صبح زود خداحافظی کرد و رفت سر کار. بچهها هم رفتند مدرسه، که دو سه ساعت بعد بیت رهبری را زدند.
ظهر بود که با ما تماس گرفت و حالمان را پرسید و گفت بروید خانه مادرم. ما رفتیم و فکر میکنم دو روزی آنجا بودیم. بعد زنگ زد که وسایلت را جمع کن با بچهها برو زنجان. هر روز تماس میگرفت و در حد 10 ثانیه احوالپرسی و قطع میکرد. یکشنبه شب برادر شوهرم ما را برد زنجان و من که سه شنبه شیفت شب بیمارستان بود محدود ساعت 3 بعد از ظهر سوار قطار شدم سمت تهران و هفت شب رسیدم راه آهن. مسعود آمد دنبالم و مرا رساند بیمارستان. در راه فقط احوالپرسی کردیم. نه من سوال اضافه پرسیدم نه او حرفی زد. انگار مرا هم عادت داده بود زیاد سوال نکنم.
36 ساعت باید شیفت میدادم و دوباره بر می گشتم زنجان منزل مادرم چون نورا شیر میخورد. صبح چهارشنبه یک ساعتی مرخصی گرفتم بروم خانه تا یک مقداری وسیله بردارم. مسعود منزل مادرش استراحت میکرد. او هم آمد خانه و چند دقیقه درباره وقایع صحبت کردیم. اینکه آقا شهید شدند و حالا چه کسی انتخاب میشود از او پرسیدم تو الان دست خدا را همراهت میبینی؟ گفت بله میبینم. بعد دوباره برگشتم زنجان و پنجشنبه که شیفتم بود برگشتم مجدد. صبح پنجشنبه آخرین باری بود که همدیگر را دیدیم. یک سر رفتیم منزل مادر شوهرم و عذرخواهی کردم که به خاطر نورا مجبورم بلافاصله بعد از شیفت برگردم و نمی توانم خیلی به آنها سر بزنم. وقتی مسعود مرا به بیمارستان رساند گفت دارم میروم ولی معلوم نیست کی برگردم. گفتم سپردمت به خدا. انشاالله پیروزید.
*آخرین باری که صدایش را شنیدم
آخرین بار جمعه ظهر با هم صحبت کردیم. معمولا دو بار در روز تماس میگرفت. اما شنبه زنگ نزد. نگران شدم اما مادرم گفت: به دلت بد راه نده اتفاقی نیفتاده. شاید جابجا شدند و شرایط برای تماس گرفتن ندارد. اما میدانستم اگر فرصت داشته باشد حتما به من زنگ میزند. یکشنبه از صبح با حال بدی بیدار شدم. مثل مرغ سر کنده بودم. قرآن را باز میکردم تا تمریناتم را مرو کنم اما اصلا تمرکز نداشتم. مادرم هم مدام دلداری میداد اما فایدهای نداشت. حسین پسرم داشت سر و صدا میکرد، ناخودآگاه گفتم تو الان مرد خانه هستی، نباید این کارها را بکنی. گفت چرا؟ مگر بابا شهید شده که من مرد خانهام؟ نمیدانستم با این حرفش بخندم یا گریه کنم؟
چند دقیقهای تلفنی با دوستم صحبت کردم و از نگرانیانم گفتم و از او خواستم دعا کند. دوستم گفت نگرانم کردی، هر وقت آقا مسعود زنگ زد به من هم خبر بده. شب پدر شوهرم زنگ زد و به پدرم خبر شهادت را داد پدرم که شوکه شده بود نتوانست کنترل شده رفتار کند. از حالش متوجه شدم چه شده. شروع کردم به گریه کردن اما اینکه غیرعادی رفتار کنم، نه.
آن شب هوای زنجان سرد و کولاک بود. از طرفی قرار بود صبح دوشنبه ساعت 8 در معراج تهران با شهیدمان وداع کنیم. یکی از اقوام در جاده به دلیل کولاک مانده بود. ما هم بچه کوچک داشتیم و نتوانستیم به توصیه بقیه راه بیافتیم. شب قدر بود و همه اقوام که شنیده بودند آمدند خانه پدرم و تا صبح مراسم و دعا بود. صبح راه افتادیم سمت تهران. جاده تهران قزوین بسته بود و ماشینهای برفروب در حال بازکردن جاده بودند. ما هم پشت آنها با سرعت 20 کیلومتر میرفتیم. یعنی راه حدود 3 ساعت را ما 7 ساعت زمان برد تا برسیم.
وقتی رسیدیم خانوادهاش از معراج آمده بودند. خالهام پیکر مسعود را دیده بود و حسابی بیتابی میکرد. به من گفت نرو ببین چون دیگر نمیتوانی زندگی کنی. شب پیکرش را آوردند مسجدی که همسرم سالها آنجا می رفت و دوستانش وداع کردند. نشد در آغوشش بگیرم و با او وداع کنم.
حالا میفهمیدم کتابهایی که از همسران شهدا خوانده بودم با آنچه حس میکردم فرق دارد. دردش خیلی زیاد است. وقتی کتابها را میخوانی میگویی چقدر قشنگ و جذاب است اما وقتی با پوست و گوشت و استخوانت لمس میکنی میفهمی چه دردی دارد و یک زن آن لحظه چه میکشد.
* اگر دم از رهبری میزنم پس باید در عمل هم نشان بدهم
دختر بزرگم فاطمه واکنشی به شهادت پدرش نشان نداد اما حسین شروع کرد به گریه کردن. فاطمه رابطهاش با مسعود یک طور دیگری بود. با اینکه هر سه فرزندمان برای پدرشان عزیز بودند اما میگفت وقتی میخواهم به بچهها فکر کنم اولین کسی که به ذهنم میآید فاطمه است.
نورا هم خیلی کوچک است و اصلا متوجه معنی شهادت نمیشود. فاصله سنی آنها زیاد است. سرکار میرفتم و تازه بچهها از آب و گل درآمده بودند. نمیخواستم آرامش نسبیای که پیدا کردم به هم بخورد. اما وقتی موضوع جهاد در فرزندآوری توسط رهبری مطرح شد تصمیم گرفتیم فرزند دیگری هم بیاوریم. در واقع فکر کردم اگر دم از رهبری میزنم پس باید در عمل هم نشان بدهم.
*همسرم کسی را به خاطر عقایدش کنار نمیگذاشت
آقا مسعود شخصیتی منطقی داشت. یعنی خوب بلد بود احساساتش را کنترل کند. شاید به نظر بیاید زندگی با این چنین شخصیتی سخت باشد اما الان که نگاه میکنم این اخلاقش باعث شد حالا که نیست چقدر محکم باشم. مسعود بسیار مهمان نواز و مهربان بود. بعد از شهادت حتی فامیلهایی که با ما هم عقیده نبودند هم برای مسعود گریه میکردند. همسرم خصوصیت دیگری که داشت این بود که کسی را به خاطر عقایدش کنار نمیگذاشت.

*ماجرای یک عکس خانوادگی
بعد از شهادتش متوجه شدم چقدر عکس خانوادگی کم داریم. اتفاقا یکی از عکسهایی که پنجنفره هستیم مربوط است به همایش خادمان اربعین که از طرف محل کارم دعوتمان کرده بودند آنجا عکاسی از ما عکس 5 نفره گرفت. من خیلی اتفاقای شماره تلفن خانم عکاس را گرفتم. بعد از چهار پنج ماه عکس را از او گرفتم.
بعد از شهادت مسعود وقتی خواستم مجدد عکس را چاپ کنند گفتند باید کیفیتش بهتر باشد. مجدد با خانم عکاس تماس گرفتم و خواهش کردم اگر میشود فایل عکس را برایم بفرستد. گفتم واقعیت همسر من شهید شده و این تنها عکس پنج نفرهای هست که میتوانم داشته باشم. او هم خیلی منقلب شد و گفت فکر نمیکردم یک روز عکسی که انداختم آنقدر مهم شود.




