ز خاک کربوبلا بوی سیب میآید/خاطرات کودکی اسلامی ندوشن از کربلا

محمدعلی اسلامی ندوشن در کتاب «روزها» روایتی از چگونگی عازم شدن به کربلا در سالهای کودکی را بیان کرده است.
یکی از جلوههای دلدادگی ایرانیان به امام حسین(ع) تاریخ میل و شوقی است که به زیارت بارگاه ملکوتی سرور و سالار شهیدان در این مردمان در درازنای تاریخ وجود داشته است، سفرنامه های متعدد بر جای مانده از زیارت عتبات ایرانیان به زبان فارسی خود گواه این مدعاست.
محمدعلی اسلامی ندوشن در کتاب «روزها» جلد اول و دوم که به زندگی نامه وی در دوران کودکی اختصاص دارد، گوشه ای از این میل و شوق و آیین وسنتی که ایرانیان در این باره داشتند را بیان کرده است، ندوشن می نویسد:
«واقع مهمی که در زمان کودکی پیش آمد، عزیمت ما به کربلا بود برای زیارت. به همراه یک کاروان بزرگ حرکت کردیم؛ عدهای خویشاوند چون عمه و عمهزادهها و خاله و غیره و عدهای هم غریبه.
رسم بر این بود که کسی که پیشقدم زیارت یکی از اماکن متبرّکه میشد، آن را به ده اعلام میکرد تا کسان دیگری هم که چنین نیتی میداشتند به جمع بپیوندند.
به گزارش تسنیم،کار بدینگونه آغاز میشد که «چاووش» ده را که در آن زمان مرد نسبتاً مسنّی بود و صدای خوشطنینی داشت، به اعلام خبر وامیداشتند، بدین معنی که اسب یا قاطری در اختیار او میگذاشتند، و او با عمامه و عبا و هیئتی موقّر، توی کوچهها راه میافتاد و به آواز جلی شعرهای برانگیزنده در نعت زیارت میخواند. شلّاقی به دستش بود. دهنۀ اسب را در کف میلغزاند، و گاه آهستهتر گاه تندتر راه میسپرد. هر چند گاه میایستاد، چشم بر هم مینهاد و با صدای پرموج و سوزناک خود بانگ برمیداشت و آنگاه هی بر اسب میزد و نوک شلّاقی بر او مینواخت و چهارنعل به راه میافتاد. همۀ اینها جزو شگردهای کار بود. صدای سُم ستور که توی کوچههای تنگ میپیچید، گردوخاکی که از آن بلند میشد و تحریر و زیروبم دادن آواز… همه میبایست برانگیزنده باشد.
اگر برای مشهد بود، میخواند:
ای دل! غلام شاه جهان باش و شاه باش
همواره در حمایت لطف اله باش
قبر امام هشتم و سلطان دین رضا
از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش
و اگر برای کربلا:
هر که دارد هوس کربوبلا بسمالله
هر که دارد سر همراهی ما، بسمالله
یا:
ندای شوق امام غریب میآید
ز خاک کرببلا بوی سیب میآید
و شعرهای دیگری که در یاد من نمانده است.
چاووش چند روزی به همین صورت میگشت. حالت ده عوض میشد، و جوششی در آن پدید میآمد. مردم به اصطلاح خودشان «دلکنده» میشدند، آه میکشیدند و اشک از چشمانشان جاری میگشت. آنها که نمیتوانستند، میگفتند خوش به حال آنهایی که میتوانند. به طور کلی آرزوی زیارت و بهخصوص زیارت «عتبات» که دوردست بود و چند شهید بزرگ را در خود مدفون داشت، بسیار قوی بود.
بودند کسانی که تنها آرزویشان در زندگی همین باشد. در ده بین کسانی که به زیارت رفته بودند و کسانی که نرفته بودند، تفاوتی محسوس بود. به دست اول با احترام خاصی نگریسته میشد، جزو گروه «ممتازان» بودند که امام آنها را طلبیده بود، و آنان همواره و مکرر با آبوتاب شرح سفر خود را برای نرفتهها نقل میکردند، که خود چگونه مرقد را بوسیدند و چگونه دست به قفل گرفتند؛ چگونه شهر بزرگ بود، و چگونه از هر فرقه، ترک و تاجیک و بربری آمده بودند.
با شنیدن صدای چاووش، هر کسی به فکر میافتاد که بتواند راهی به تشرف پیدا کند. کسانی بودند که برای همین منظور پسانداز کرده بودند، ولی دیگران که شوق به سرشان میافتاد و پول آمادهای نداشتند چطور؟ اگر چیزی در بساط بود میفروختند: چند گوسفند، یک جُرّه آب…
بدین ترتیب عدهای داوطلب میشدند و اسم آنها در ده میپیچید. در میان آنان نهتنها «اربابها» و توانگرترها بودند، بلکه کاسب و چوپان و رعیت هم پیدا میشد. در به روی همه باز بود، گاهی کاروان بزرگ متنوعی جمع میشد، از زن و مرد و بچه…
وعده روز حرکت گذارده میشد و همگی صبح، توی رودخانه خشک بیرون دروازه گرد میشدند.علاوه بر مسافران،عده زیادی به بدرقه میآمدند.منظره تأثرانگیزی بود.بر جای ماندگان گریه میکردند و التماس دعا میگفتند و روندگان شادکامانه جواب میدادند: «محتاجیم به دعای شما».
فیضیافتگان را جزو کسانی میدانستند که به بهشت رفتن آنها حتمی است و خود را به علت فقر، از این موهبت محروم شده میشناختند. نمیدانستند که ثواب حسرت از ثواب عمل چه بسا که کمتر نباشد.
آنگاه لحظه آخر دست به گردن میشدند و بوسهها و معانقهها ردوبدل میگشت. کسانی که عازم بودند قیافه سبک و خندان داشتند،چشمهایشان برق میزد و حتی نمیتوانستند پنهان کنند که خالی از غرور و برتریفروشیای نیستند.
این سفر اوّلی بود که من به سنی رسیده بودم که میتوانستم حلاوت زیارت را دریابم.چون هنوز اتومبیل کمیاب بود و راهش به کبوده باز نشده بود، با«مال»ی عنی الاغ و قاطر میبایست به شهر رفت،تا از آنجا اتومبیل گرفته شود.
بنابراین ته رودخانه از چارپا و آدم سیاهی میزد.بعضی پیاده و بعضی سواره.ده، از سعادتمندترین افراد خود خالی میشد.آنها دور میشدند و بجایماندگان ایستاده بودند،بغض در گلو اشک در چشم.
سفر کربلا برای من بسیار پر خاطره بود.هر لحظهاش پر از هیجان و دیدار چیزهای ناشناخته. نزدیک به تمام خویشاوندان ما جمع بودند.نخست بیابان و کویر و افق پهناور خلوت بود، یعنی فاصله میان کبوده و«شارسان»که یک شبانه روز گذاردند تا آن را پیمودند .زنهای اعیان و از جمله مادر و خواهرم سرشین «پالکی»بودند و مرا نیز گاه نزد آنها میفرستادند.من مرکب خاصی نداشتم و دست به دست میگشتم؛ هر ساعتی یکی از خویشاوندان که سوار بر اسب یا قاطر بود، مرا جلو خود میگرفت.
کاروان شاد و سبکباری بود.به جانب غایت مقصود که زیارت تربت«سرور شهیدان» بود میرفت و از اینرو رنج راه به چیزی گرفته نمیشد.
چون عده زیاد بود، چاووش را هم با خود برداشته بودند.در چنین حالتی رسم بود که خرج چاووش را مشترکا بپردازند. او آمده بود که بین راه شعرهای هیجانانگیز بخواند و ذکر مصیبت بکند و شوق سفر را در دلها زنده نگاهدارد.»
کتاب چهار جلدی «روزها» شامل خاطرات مرحوم اسلامیندوشن از خردسالی تا زمان تحصیل در پاریس در دهه سی شمسی است. ندوشن در این اثر، با قلمی سلیس و روان علاوه بر شرح رویدادهای زندگی خود، وضعیت فرهنگی و اجتماعی زادگاهش در دوران کودکی و نوجوانی و همچنین تهران سالهای دهه بیست را با ذکر جزئیاتی خواندنی بیان کرده است. تبحر وی در نثر فارسی به شیرینی متن کتاب افزوده و آن را در زمره خواندنیترین آثار در حوزه خاطرات مشاهیر بدل کرده است.



