شوخی علی سلیمانی، اشک 16 خارجی در جاده کربلا؛ روایتی که هنوز تمام نشده

چند سال از رفتن علی سلیمانی در روزهای کرونا می‌گذرد، اما روایت‌هایش از اربعین هنوز در این مسیر نفس می‌‌کشد.

مجتبی برزگر: چند سالی از آن روزهای تلخ کرونا می‌گذرد؛ روزهایی که علی سلیمانی، بازیگر خوش‌نام و خوش‌قلب سینما و تلویزیون، چشم از جهان فروبست. اما بعضی آدم‌ها با رفتنشان تمام نمی‌شوند؛ میان خاطره‌ها، میان حرف‌هایی که از دل گفته‌اند و میان مسیرهایی که عاشقانه قدم زده‌اند، همچنان حضور دارند. اربعین یکی از همان جاهایی است که هر سال با آغاز پیاده‌روی، یاد علی سلیمانی دوباره زنده می‌شود؛ مردی که از عشق به امام حسین(ع) حرف می‌زد، از آدم‌هایی می‌گفت که شاید ظاهرشان هیچ شباهتی به زائران همیشگی نداشت، اما در میانه راه، اشک در چشمانشان حلقه می‌زد و دلشان به این کاروان گره می‌خورد.

شاید یکی از رازهای بزرگ پیاده‌روی اربعین همین باشد؛ مسیری که پیش از آنکه ظاهر آدم‌ها را ببیند، دل‌هایشان را می‌خواند. در این جاده بارها می‌توان کسانی را دید که اگر تنها از روی پوشش و ظاهرشان قضاوت شوند، شاید هیچ‌کس تصور نکند مقصدشان کربلا باشد؛ اما چند عمود که جلوتر می‌روی، همان آدم‌ها را می‌بینی که بی‌اختیار اشک می‌ریزند، کنار موکبی می‌ایستند، به روضه گوش می‌دهند یا آرام و بی‌صدا در میان جمعیت قدم برمی‌دارند. همین تصویر است که اربعین را به رویدادی متفاوت تبدیل کرده؛ جایی که مرزهای معمول قضاوت فرو می‌ریزد و تنها چیزی که باقی می‌ماند، دلدادگی است.

به گزارش تسنیم، این همان نگاهی بود که علی سلیمانی بارها درباره‌اش حرف می‌زد؛ همان بازیگری که اربعین را فقط یک سفر نمی‌دانست، بلکه آن را تجربه‌ای می‌خواند که باید با دل لمسش کرد.

او سال‌ها پیش خاطره‌ای تعریف کرده بود که هنوز هم در میان روایت‌های اربعین شنیدنی است. از سر شوخی، در یکی از سایت‌های جهانی پیاده‌روی، پیامی گذاشت و از علاقه‌مندان دعوت کرد که در نجف به جمع زائران اربعین بپیوندند. خودش هم باور نداشت کسی این دعوت را جدی بگیرد. اما سال بعد، گروهی از کشورهای مختلف؛ از برزیل و فرانسه تا فنلاند، به همان قرار آمدند.

علی سلیمانی بعدها در گفت‌وگو با خبرنگار تسنیم تعریف می‌کرد که بیشتر آنها لائیک بودند؛ نه با مناسک دینی آشنا بودند و نه شناختی از عاشورا داشتند. تنها آمده بودند تا ببینند چه اتفاقی میلیون‌ها انسان را کیلومترها به راه می‌اندازد.

او روایت می‌کرد: «می‌پرسیدند این جمعیت کجا می‌روند؟ گفتم به زیارت فرزند پیامبر اسلام. تعجب کردند؛ می‌گفتند مگر چند سال از آن واقعه گذشته که هنوز مردم این‌گونه عاشقانه راه می‌روند؟»

سؤال‌ها ادامه پیدا کرد تا اینکه یکی از آنها پرسید: «حسین کیست؟»

سلیمانی می‌گفت نزدیک به یک ساعت و نیم، داستان کربلا را برایشان تعریف کردم؛ از مکه تا عاشورا، از تشنگی تا شهادت. وقتی حرف‌ها تمام شد، همه‌شان گریه می‌کردند. بعد به من گفتند: «تو برو… ما اینجا کار داریم.» و خودشان راه کربلا را ادامه دادند.

سال‌ها گذشته، اما این خاطره هنوز میان زائران دست به دست می‌شود؛ روایتی که نشان می‌دهد گاهی حقیقت، پیش از آنکه با استدلال پذیرفته شود، با یک صحنه، یک اشک و یک مسیر در دل انسان می‌نشیند.

کوروش زارعی، بازیگر و کارگردانی که بارها همراه علی سلیمانی در این مسیر قدم زده، هنوز وقتی به عمود 1120 می‌رسد، ناخودآگاه یاد دوست قدیمی‌اش می‌افتد.

او می‌گوید هر بار که به آن نقطه می‌رسد، خاطره همان پیام و همان خارجی‌هایی زنده می‌شود که علی با شوخی دعوتشان کرده بود و بعد با ناباوری دید که دعوتش را پذیرفته‌اند. به گفته زارعی، علی بعدها بارها تعریف می‌کرد که اصلاً تصور نمی‌کرد آن شوخی، چنین سرانجامی پیدا کند.

زارعی معتقد است اخلاص علی سلیمانی در همین اتفاق‌ها خودش را نشان می‌داد؛ هنرمندی که هر کاری را با دل انجام می‌داد و اثرش هم بر دل دیگران می‌نشست.

او در جریان گپ و گفت با خبرنگار تسنیم از ویژگی دیگری هم یاد می‌کند؛ از اشک‌هایی که همیشه بی‌اختیار جاری می‌شد.

«هر وقت نام حضرت عباس(ع) می‌آمد، علی دیگر نمی‌توانست خودش را نگه دارد. با زبان ترکی روضه می‌خواند و گریه می‌کرد؛ صحنه‌ای که بارها و بارها در سفرهای مشترک دیده بودم.»

اما خاطره‌های زارعی تنها به مسیر اربعین محدود نمی‌شود. او از پشت صحنه‌های سینما و تلویزیون هم تصویری متفاوت ارائه می‌دهد؛ تصویری که شاید کمتر دیده شده باشد.

به گفته او، برخلاف برخی تصورها، بسیاری از هنرمندان دلبسته دین و اهل‌بیت(ع) هستند، اما گاهی فضای حاکم بر برخی پروژه‌ها باعث می‌شود باورهایشان را آشکار نکنند.

زارعی می‌گوید بارها پیش آمده که هنگام فیلمبرداری سجاده‌اش را پهن کرده و نماز خوانده است؛ بعد از او، بازیگران و عوامل دیگری هم آمده‌اند و نماز خوانده‌اند و گفته‌اند: «خدا خیرت بدهد؛ تو شروع کردی و ما هم جرأت پیدا کردیم.»

همین جاست که خاطره دیگری از علی سلیمانی نقل می‌کند؛ خاطره‌ای که شاید بیش از هر چیز، شخصیت بی‌تکلف او را نشان می‌دهد.

«علی همیشه به من می‌گفت: کوروش، تو چه دل و جرأتی داری؟ من دنبال یک جای خلوت می‌گردم که کسی مرا نبیند، بعد سجاده‌ام را پهن می‌کنم و نماز می‌خوانم.»

زارعی می‌گوید همین دغدغه همیشه برایش سؤال بوده که چرا باید در بعضی پروژه‌های هنری، کسی از ابراز باورهایش واهمه داشته باشد؛ در حالی که بسیاری از هنرمندان، اعتقادات عمیق و صمیمانه‌ای دارند.

او البته از تجربه دیگری هم می‌گوید؛ تجربه همراه کردن هنرمندانی که برای نخستین بار راهی اربعین شدند. هنرمندانی که پس از بازگشت، بسیاری از آنها به سراغ تولید آثار مذهبی رفتند، تئاترهای عاشورایی روی صحنه بردند و هر سال خودشان مشتاق حضور دوباره در این مسیر شدند.

شاید اگر امروز علی سلیمانی در میان زائران بود، باز هم همان جمله همیشگی را تکرار می‌کرد که اربعین را نمی‌شود فقط توصیف کرد؛ باید آن را زندگی کرد.

روایت او و خاطرات کوروش زارعی، بیش از آنکه درباره یک سفر باشد، درباره تغییری است که در دل آدم‌ها رخ می‌دهد؛ تغییری که گاهی از یک سؤال ساده آغاز می‌شود، از یک دعوت شوخ‌طبعانه یا از تماشای جمعیتی که عاشقانه قدم برمی‌دارند.

شاید به همین دلیل است که با وجود گذشت سال‌ها از درگذشت علی سلیمانی، هنوز هر بار که زائران از کنار بعضی عمودها عبور می‌کنند، انگار صدای او در مسیر شنیده می‌شود؛ همان صدایی که می‌گفت در این راه، پیش از آنکه ظاهر آدم‌ها دیده شود، دل‌هایشان به چشم می‌آید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفده − 9 =

دکمه بازگشت به بالا