روز ملی سینما؟ جدی میفرمایید؟!

مسعود حنیفی| سینمای ایران سالهاست که هیچ نسبت معناداری با هویت و ملیت ایرانی برقرار نکرده و همچنان در باتلاق پولهای کثیف و پروژههای سلیقهای و بیهدف دستوپا میزند، بدون آنکه کوچکترین دغدغهای برای انعکاس درد جامعه داشته باشد. امروز پرسش اساسی و بیپاسخ این است که چرا مسائل حیاتی و دغدغههای اصلی ملت ما هرگز در قاب سینما ظهور و بروزی نیافتهاند؟ ما به عنوان مخاطب، دیگر نمیتوانیم به واسطه این مدیوم قدرتمند به فهمی عمیق از مسائل پیچیده دوران خود دست پیدا کنیم و این یک تراژدی بزرگ فرهنگی است.
برای درک بهتر این شکاف عمیق، کافی است نگاهی به گذشته بیندازیم. اگر امروز بخواهیم بدانیم در دهههای هفتاد، هشتاد و نود شمسی دقیقاً چه اتفاقاتی در لایههای پنهان و آشکار کشورمان رخ داده است، باید دست به دامان کتاب، نوشتههای ادبی، موسیقی و حتی سریالهای تلویزیونی بشویم؛ چراکه سینما دیگر برایمان موضوعیت و کارکرد تاریخی ندارد و به حاشیه رانده شده است. این در حالی است که در نقطه مقابل، سینمای جهان الگوهای درخشانی از تعهد اجتماعی را تجربه کرده است. برای نمونه، در دوران موج نوی هالیوود که از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۷ جریان داشت، سینماگران توانستند دغدغهها، پارانویاها و بحرانهای بخش بزرگی از جامعه آمریکا را در فیلمهای شاخصی همچون «منظر پارالاکس»، «بانی و کلاید» و «محله چینیها» به زیبایی جستوجو و بازنمایی کنند.
آنها آینه تمامنمای جامعه خود بودند و تاریخ را با تمام تلخیها و شیرینیها ثبت میکردند. اما حالا در نقطه مقابل، وقتی کشور ما با بحرانهای اقتصادی ریز و درشت و همینطور یک جنگ وجودی و تمامعیار با آمریکا طرف است، انتظار میرود سینماگر ایرانی رسالت خود را بهتر بشناسد. او نباید در زمین حریف بازی کند و با ساختن فیلمهای بهشدت زیرزمینی، انتزاعی و فردگرایانه، آنها را به عنوان اصل و جوهره سینما به خورد مخاطب بدهد و از زیر بار مسئولیت اجتماعی شانه خالی کند.
وقتی به فیلمهایی نظیر «بیداد»، «کیک محبوب من» و «بومرنگ» نگاه میکنیم، باید از خود بپرسیم این آثار دقیقاً چه نمودی از وضعیت بغرنج و پیچیده حال حاضر جامعه در درون خودشان بازنمایی میکنند؟ آیا فرار از واقعیت و پناه بردن به انتزاع، پاسخ دردهای امروز مردم است؟ سینمای ایران برای بقا و اثرگذاری، باید از این انزوای خودخواسته خارج شده و دوباره با تپشهای واقعی جامعه همنوا شود و بیدار گردد. در غیر این صورت، محکوم به فراموشی و حذف تدریجی از حافظه تاریخی نسلهای آینده خواهد بود و این پایان تلخ هنر هفتم است.




